Aşk ve Sırlar🌊
Открыть в Telegram
✨ اینجا جاییست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش میکنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشتهای که رها نمیکند 🌊 و رازی که همهچیز را تغییر داد…
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
243
Подписчики
Нет данных24 часа
+147 дней
+2030 дней
Архив постов
مگه میشه یه آدم انقدر قشنگ روی جزئیات وقت بزاره پارت ها و عکس محشر بودن با جزئیات و بانمک عاشقشون شدم خیلی ناز بود کلی خسته نباشی کیزیم خیلی هنرمندیی عاشق خودت و قلمتم خب تو جزو نویسنده های مورد علاقمی😭🫂🩷
واییی خدااا دختر اینا چی بودن دیگههه خبب عاشقشون شدم پارت ها عکس همه چی مثل همیشه خیلی قشنگ نوشتی خیلی ناز بودننن خسته نباشییی خیلییی قشنگگ بودن🥹😭💞
بعد از پایان معاینه، تصویر سونوگرافی را به آنها دادند.
اوروچ آن را با احتیاط گرفت.
آنقدر با دقت که انگار با یک چیز بسیار باارزش روبهرو شده.
النی گفت:
«اوروچ، فقط یه عکسه.»
اوروچ نگاهش کرد.
«نه.»
«چرا؟»
تصویر را دوباره نگاه کرد.
«این اولین عکس بچهمونه.»
النی لبخند زد.
«پس قراره قابش کنی؟»
«حتماً.»
«کجا؟»
اوروچ کمی فکر کرد.
«جایی که هر روز ببینمش.»
النی خندید.
«یعنی همهی خونه؟»
اوروچ هم خندید.
«شاید.»
وقتی از درمانگاه بیرون آمدند، هوا کمی خنکتر شده بود.
اوروچ هنوز تصویر سونوگرافی را در دست داشت.
النی نگاهش کرد.
«میخوای بذاریش توی کیف؟»
«نه.»
«چرا؟»
«میترسم خراب بشه.»
النی خندید.
«اوروچ، چیزی نمیشه.»
«بازم خودم نگهش میدارم.»
النی سرش را تکان داد.
«باشه.»
چند قدم جلوتر، النی ایستاد.
اوروچ فوراً برگشت.
«چی شد؟»
«هیچی.»
«خسته شدی؟»
«نه.»
«سرگیجه؟»
«نه.»
«حالت تهوع؟»
«نه.»
النی خندید.
«فقط میخواستم یه لحظه وایسم.»
اوروچ نفس راحتی کشید.
«باشه.»
النی به او نگاه کرد.
«تو امروز از همیشه نگرانتری.»
اوروچ آرام جواب داد:
«امروز اولین بار بود که دیدمش.»
مکث کرد.
«دیگه نمیتونم وانمود کنم فقط یه خبر توی ذهنمه.»
به تصویر نگاه کرد.
«الان یه آدم کوچولوئه که واقعاً وجود داره.»
النی لبخند زد.
«و تو پدرشی.»
اوروچ سرش را بالا آورد.
«این جمله رو دوست دارم.»
«کدوم؟»
«پدرش.»
لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
«خیلی.»
در راه برگشت، النی سرش را به صندلی تکیه داده بود.
اوروچ آرام رانندگی میکرد.
اما این بار سکوتشان شیرین بود.
بعد از چند دقیقه، النی گفت:
«اوروچ؟»
«جانم؟»
«فکر میکنی دختره یا پسر؟»
اوروچ لبخند زد.
«نمیدونم.»
«حدس بزن.»
«دختر.»
النی خندید.
«چرا؟»
«نمیدونم.»
«پس الکی گفتی.»
«نه.»
اوروچ لبخند زد.
«یه حسی دارم.»
النی گفت:
«من هنوز هیچ حسی ندارم.»
اوروچ خندید.
«پس معلومه من بهترم.»
«در چه چیزی؟»
«پدر بودن.»
النی خندید.
«هنوز شروع نکردی.»
«شروع کردم.»
«از کی؟»
اوروچ خیلی جدی گفت:
«از همون لحظهای که اون کفشهای کوچیک رو دیدم.»
النی لبخند زد.
عصر، وقتی به خانهی خودشان برگشتند، اولین کاری که اوروچ کرد این بود که تصویر سونوگرافی را روی میز گذاشت.
چند ثانیه به آن نگاه کرد.
بعد یک قاب کوچک از قفسه برداشت.
النی با تعجب پرسید:
«از کجا آوردی؟»
«از قبل داشتم.»
«برای چی؟»
«نمیدونم.»
لبخند زد.
«شاید منتظر همین بود.»
النی چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
اوروچ تصویر را با دقت داخل قاب گذاشت.
بعد آن را روی یکی از قفسههای اتاق نشیمن قرار داد.
چند قدم عقب رفت.
نگاه کرد.
النی کنارش ایستاد.
«قشنگه.»
اوروچ آرام گفت:
«آره.»
بعد به تصویر نگاه کرد.
«اولین عکس خانوادگیمونه.»
النی نگاهش کرد.
«خانوادگی؟»
اوروچ لبخند زد.
«آره.»
دستش را گرفت.
«تو.»
بعد دست خودش را نشان داد.
«من.»
و بعد به تصویر کوچک داخل قاب نگاه کرد.
«و اون.»
النی لبخند زد.
«سه نفر.»
اوروچ گفت:
«سه نفر.»
آن شب، خانه دوباره آرام شد.
النی روی مبل نشسته بود و تصویر سونوگرافی را نگاه میکرد.
اوروچ از آشپزخانه برگشت.
دو لیوان آب در دست داشت.
یکی را جلوی النی گذاشت.
«بفرما.»
النی لبخند زد.
«ممنون.»
اوروچ کنارش نشست.
چند لحظه هر دو به قاب نگاه کردند.
بعد اوروچ آرام دستش را روی شکم النی گذاشت.
«سلام دوباره.»
النی خندید.
«صبح که سلام کردی.»
«الان فرق داره.»
«چه فرقی؟»
«الان دیدمت.»
النی لبخند زد.
اوروچ به تصویر خیره ماند.
«کوچولوی ما...»
مکث کرد.
«هنوز نمیدونیم کی هستی.»
النی دستش را روی دست او گذاشت.
«ولی خیلی منتظرتیم.»
اوروچ لبخند زد.
«و من یه قول بهت میدم.»
النی پرسید:
«چه قولی؟»
اوروچ نگاهش کرد.
«هر چقدر هم که بزرگ بشی، هر چقدر هم که زندگی تغییر کنه...»
دست النی را گرفت.
«من و مامانت همیشه خونهات میمونیم.»
النی چشمهایش را پایین انداخت.
لبخند زد.
و برای چند لحظه، هیچکدام حرفی نزدند.
چون لازم نبود.
همین تصویر کوچک روی قفسه کافی بود تا بفهمند...
خانوادهی سهنفرهشان دیگر فقط یک رویا نبود.
حالا یک تصویر کوچک از آن روی قفسهی خانهشان قرار داشت.
تصویری که قرار بود ماهها بعد، وقتی کوچولویشان را برای اولین بار در آغوش میگرفتند، تبدیل شود به یکی از عزیزترین یادگاریهای زندگیشان.
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 338《در آغوش راز》 «اولین تصویر از کوچولوی ما» چند روز دیگر هم گذشت. روزهایی که برای النی با تغییرات کوچک و برای اوروچ با نگرانیهای بزرگتر همراه بود. هر صبح، اولین سؤال اوروچ تقریباً ثابت بود: «خوب خوابیدی؟» و بعد: «حالت خوبه؟» و بعد: «چیزی میخوای؟» و اگر النی فقط یکبار میگفت «یکم خستهام»، اوروچ طوری برخورد میکرد انگار باید تمام برنامههای آن روز را لغو کنند. اما آن روز... موضوع فرق داشت. چون قرار بود برای اولین بار به پزشک مراجعه کنند و سونوگرافی انجام شود. اولین تصویری که قرار بود از کوچولویی که هنوز فقط یک راز کوچک در وجود النی بود، ببینند. صبح زود، النی جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را مرتب میکرد. اوروچ پشت سرش ظاهر شد. «آمادهای؟» 《کیفت رو برداشتی؟» «آره.» «آب؟» «آره.» «مدارک؟» «آره.» «گوشی؟» النی برگشت سمتش. «اوروچ.» «جانم؟» «همهچی رو برداشتم.» «مطمئنی؟» «بله.» اوروچ لبخند زد. «خوبه.» النی کیفش را برداشت. هنوز یک قدم برنداشته بود که اوروچ گفت: «بده من.» النی با تعجب نگاهش کرد. «چی؟» «کیفت.» «نه.» «من میبرم.» «اوروچ، این کیف خیلی سبکه.» «میدونم.» «پس؟» «من میبرمش.» النی چند لحظه نگاهش کرد. بعد کیف را به او داد. «بفرما.» اوروچ با رضایت آن را گرفت. «ممنون.» النی زیر لب گفت: «فقط امروز.» اوروچ خندید. «قول نمیدم.» در مسیر، اوروچ پشت فرمان بود. هر چند دقیقه یک بار نگاهی کوتاه به النی میانداخت. النی بالاخره گفت: «اوروچ.» «هوم؟» «چیه؟» «چی چیه؟» «هر دو دقیقه یه بار نگام میکنی.» «چون میخوام ببینم خوبی.» «من کنارتم.» «میدونم.» «پس چرا نگاه میکنی؟» اوروچ لبخند زد. «عادت کردم.» النی سرش را تکان داد. «از وقتی فهمیدی قراره پدر بشی، کلاً یه آدم دیگه شدی.» «بد شده؟» «نه.» مکث کرد. «فقط زیادی نگران شدی.» اوروچ چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام گفت: «امروز یه کم بیشتر.» النی متوجه شد. «استرس داری؟» «آره.» «از چی؟» اوروچ نفس عمیقی کشید. «از اینکه امروز برای اولین بار میبینمش.» النی لبخند زد. «منم.» اوروچ دستش را برای لحظهای روی دست النی گذاشت. «فکر میکنی همهچیز خوب باشه؟» النی با آرامش جواب داد: «تا وقتی دلیلی برای نگرانی نداشته باشیم، نگران نمیشیم.» اوروچ لبخند زد. «باشه، خانم دکتر.» «آقای دکتر.» وقتی به درمانگاه رسیدند، اوروچ تقریباً تمام مسیر را کنار النی راه میرفت. در را برایش باز کرد. صندلی را برایش جلو کشید. حتی وقتی النی خواست خودش بنشیند، اوروچ گفت: «آروم.» النی نشست و با خنده گفت: «من هنوز خودم میتونم بشینم.» «میدونم.» «پس این «آروم» برای چی بود؟» «هیچی.» النی سرش را تکان داد. «دیوانه.» اوروچ لبخند زد. «میدونم.» بعد از مدتی، نوبتشان رسید. النی وارد اتاق شد. اوروچ هم همراهش رفت. هر دو ساکتتر از همیشه بودند. حتی اوروچ که معمولاً برای هر چیزی حرفی پیدا میکرد، حالا چیزی نمیگفت. فقط کنار النی ایستاده بود. النی دستش را گرفت. «اوروچ.» «جانم؟» «نگران نباش.» «سعی میکنم.» لحظاتی بعد، تصویر روی صفحه ظاهر شد. ابتدا برای النی که پزشک بود، معنای تصویر روشنتر بود. اما اوروچ فقط به صفحه خیره مانده بود. چشمهایش آرام آرام تغییر کرد. انگار تمام صداهای اتاق برای چند ثانیه محو شده بودند. فقط همان تصویر کوچک مانده بود. تصویری که تا چند روز پیش حتی نمیدانستند وجود دارد. اوروچ خیلی آرام پرسید: «این...؟» النی لبخند زد. «آره.» صدای اوروچ پایین آمد. «این بچهی ماست؟» النی دستش را فشرد. «بله.» اوروچ دیگر چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. لبخندی کوچک روی صورتش نشست. بعد چشمهایش خیس شد. النی متوجه شد. «اوروچ...» اوروچ سریع نگاهش را از صفحه گرفت. «هیچی.» النی لبخند زد. «داری گریه میکنی؟» «نه.» «اوروچ.» «گفتم نه.» النی خندید. «چشمات میگه آره.» اوروچ با خندهی کوتاهی سرش را پایین انداخت. «خب... شاید یکم.» چند لحظه بعد، تصویر واضحتر شد. اوروچ ناخودآگاه یک قدم نزدیکتر رفت. انگار میخواست مطمئن شود واقعاً دارد درست میبیند. آرام گفت: «خیلی کوچیکه...» النی لبخند زد. «فعلاً آره.» اوروچ به صفحه خیره ماند. «ولی واقعیه.» «آره.» «واقعاً توی اونجاست.» النی لبخند زد. «آره.» اوروچ نفس عمیقی کشید. بعد دست النی را محکمتر گرفت. «باورم نمیشه.» النی آرام گفت: «منم هنوز بعضی وقتها باورم نمیشه.» اوروچ نگاهش کرد. «میدونی الان به چی فکر میکنم؟» «چی؟» «اینکه چند وقت دیگه بزرگتر میشه.» النی لبخند زد. «خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنی.» «بعد یه روز میاد توی بغلمون.» صدای اوروچ کمی لرزید. «و ما بالاخره صورتش رو میبینیم.» النی چیزی نگفت. فقط دستش را روی دست او گذاشت.
النی مکث کرد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، هر دو از خانه بیرون رفتند.
هوا مطبوع بود.
النی آرام قدم میزد.
اوروچ هم کنارش بود.
چند دقیقه همهچیز آرام بود.
تا اینکه النی گفت:
«من یه کم خسته شدم.»
اوروچ همان لحظه ایستاد.
«برگردیم.»
النی گفت:
«نه، فقط یکم آرومتر میرم.»
«نه، برگردیم.»
«اوروچ.»
«چی؟»
«من فقط گفتم خستهام.»
«خب همین یعنی باید استراحت کنی.»
النی دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
«من واقعاً با تو به مشکل خوردم.»
اوروچ خندید.
«چرا؟»
«چون هر چیزی میگم، تو تبدیلش میکنی به یک بحران.»
«بحران نیست.»
«پس چیه؟»
«مراقبتم.»
النی با وجود کلافگی، لبخند زد.
«تو زیادی مراقبی.»
اوروچ آرام گفت:
«چون دوستت دارم.»
النی چند ثانیه ساکت شد.
بعد گفت:
«این جمله همیشه نجاتت میده.»
اوروچ خندید.
«میدونم.»
اما شب...
ماجرا کمی متفاوت شد.
النی سر میز شام نشسته بود.
اوروچ غذایی را که همیشه دوست داشت جلویش گذاشت.
«بفرما.»
النی به غذا نگاه کرد.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
«این چیه؟»
اوروچ تعجب کرد.
«غذایی که دوست داری.»
«نه.»
«چی؟»
«بوش رو دوست ندارم.»
اوروچ سریع بشقاب را کنار گذاشت.
«باشه.»
النی چند ثانیه بعد گفت:
«نه...»
«چی؟»
«حالا دلم همونو میخواد.»
اوروچ مکث کرد.
«همین؟»
النی اخم کرد.
«آره.»
اوروچ دوباره بشقاب را جلو گذاشت.
النی نگاه کرد.
«نه.»
اوروچ خندید.
«النی...»
«چیه؟»
«خودت گفتی میخوای.»
«الان نمیخوام.»
اوروچ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«باشه.»
بلند شد.
«چی میخوای؟»
النی خودش هم نمیدانست.
«نمیدونم.»
«باشه.»
«شاید میوه.»
اوروچ رفت.
یک بشقاب میوه آورد.
النی نگاه کرد.
«نه.»
اوروچ لبخندش را حفظ کرد.
«باشه.»
«چیه؟»
«هیچی.»
«داری میخندی.»
«نه.»
«میخندی!»
اوروچ خندهاش گرفت.
«فقط یه کم.»
النی لبهایش را جمع کرد.
«من خودمم نمیفهمم چی میخوام.»
اوروچ نشست کنارش.
«اشکالی نداره.»
النی آرامتر شد.
«واقعاً؟»
«آره.»
«حتی وقتی خودم هم نمیدونم چی میخوام؟»
«حتی اون موقع.»
النی لبخند زد.
«پس یه چیز میخوام.»
«چی؟»
«بشین کنارم.»
اوروچ بدون حرف صندلیاش را نزدیکتر کرد.
«همین؟»
النی سرش را تکان داد.
«همین.»
آن شب، وقتی به اتاق خواب رفتند، النی آرام روی تخت نشست.
اوروچ لباسهایش را مرتب کرد و بعد برگشت.
«راحتی؟»
«آره.»
«بالش خوبه؟»
«آره.»
«پتو؟»
«خوبه.»
«آب؟»
النی خندید.
«نه.»
اوروچ لبخند زد.
«باشه.»
کنارش دراز کشید.
چند لحظه بعد دستش را آرام روی شکم النی گذاشت.
النی نگاهش کرد.
«هنوز عادت نکردی؟»
«به چی؟»
«به اینکه هر شب دستت رو اینجا میذاری.»
اوروچ لبخند زد.
«نه.»
«چرا؟»
«چون هر شب حس میکنم واقعیتر میشه.»
النی دستش را روی دست او گذاشت.
«منم همین حس رو دارم.»
اوروچ آرام گفت:
«امروز خیلی خسته شدی؟»
«یه کم.»
«پس فردا کمتر کار میکنی.»
النی فوراً نگاهش کرد.
«اوروچ!»
اوروچ خندید.
«باشه، چیزی نگفتم.»
«قول؟»
«قول.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد اوروچ گفت:
«ولی صبحونه رو من درست میکنم.»
النی چشمهایش را بست.
«باز شروع کردی...»
اوروچ خندید.
«من پدرم.»
النی هم خندید.
«و من مادرم.»
«دقیقاً.»
«پس اجازه بده خودم هم بعضی کارها رو انجام بدم.»
اوروچ چند لحظه ساکت شد.
بعد گفت:
«باشه.»
النی چشم باز کرد.
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
«قول؟»
«قول.»
النی لبخند زد.
«خوبه.»
اوروچ دستش را آرام روی شکم او نگه داشت.
«ولی اگه چیزی لازم داشتی...»
النی قبل از اینکه جملهاش تمام شود گفت:
«میدونم.»
اوروچ لبخند زد.
«پس خواب.»
النی چشمهایش را بست.
چند ثانیه بعد صدای اوروچ آمد:
«النی؟»
«هوم؟»
«دوستت دارم.»
النی لبخند زد.
«منم.»
اتاق دوباره ساکت شد.
و این بار، اوروچ واقعاً تلاش کرد چیزی نپرسد.
نه دربارهی آب.
نه دربارهی غذا.
نه دربارهی بالش.
نه دربارهی پتو.
فقط همانجا کنار النی ماند.
دستش روی شکم او بود.
و در ذهنش آیندهای را تصور میکرد که هر روز کمی نزدیکتر میشد.
اما خودش هنوز نمیدانست...
این مراقبتهای زیاد، تازه اول راه بودند.
چون با گذشت هفتهها، تغییرات النی بیشتر میشد.
و اوروچ...
قرار بود هر روز بیشتر از روز قبل نگران شود.
ادامه دارد...
✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]
#part 337《در آغوش راز》 «هورمونها، یک خانم فورتونای حساس و آقای فورتونایی که زیادی نگران بود» چند روز از شبی که النی خبر بارداریاش را به اوروچ داده بود، میگذشت. خانهی بزرگ و آرامشان هنوز همان خانه بود، اما رفتارهای اوروچ دیگر اصلاً شبیه قبل نبود. اگر قبلاً مراقب النی بود، حالا مراقبتش تبدیل شده بود به یک برنامهی کامل. اگر قبلاً وقتی النی خسته بود برایش چای میآورد، حالا قبل از اینکه النی حتی چیزی بگوید، چای روی میز بود. اگر قبلاً النی خودش لباسهایش را مرتب میکرد، حالا اوروچ با دیدن اولین لباس روی صندلی، آن را برمیداشت. اگر النی برای برداشتن چیزی از کابینت دستش را بالا میبرد، اوروچ از آن طرف خانه میگفت: «صبر کن!» و این «صبر کن» به یکی از پرتکرارترین جملههای خانه تبدیل شده بود. اما در کنار رفتارهای اوروچ، تغییرات النی هم کمکم خودش را نشان میداد. گاهی بیدلیل خوشحال میشد. گاهی زودتر خسته میشد. گاهی از یک چیز کوچک ناراحت میشد و چند دقیقه بعد خودش میخندید. و مهمتر از همه... صبرش کمتر شده بود. خصوصاً در برابر یک نفر. اوروچ. صبح همان روز، النی با آرامش وارد آشپزخانه شد. اوروچ مشغول آماده کردن صبحانه بود. النی به سمت کابینت رفت. دستش را دراز کرد. صدای اوروچ از پشت سرش آمد: «چی میخوای؟» النی بدون اینکه برگردد گفت: «لیوان.» «من میارم.» «نه.» «چرا؟» «چون خودم میخوام.» اوروچ نزدیک شد. «کدوم؟» النی به لیوان بالای کابینت اشاره کرد. «همین.» اوروچ آن را برداشت. النی دستش را جلو آورد. «بده.» اوروچ لیوان را به او داد. النی با تعجب نگاهش کرد. «خب؟» «چی؟» «فکر کردم دوباره میگی خودم انجام میدم.» اوروچ لبخند زد. «داشتم تلاش میکردم.» النی خندید. «آفرین.» اما هنوز لیوان را روی میز نگذاشته بود که اوروچ گفت: «آروم بذارش.» النی دست نگه داشت. چند ثانیه به او خیره شد. «اوروچ.» «جانم؟» «لیوانه.» «میدونم.» «شیشهایه.» «میدونم.» «منم میتونم بذارمش.» «میدونم.» النی لیوان را روی میز گذاشت. «پس چرا گفتی آروم؟» اوروچ خیلی طبیعی جواب داد: «چون دوست ندارم دستت اذیت بشه.» النی نفسش را بیرون داد. «من دیگه نمیدونم با تو چی کار کنم.» اوروچ خندید. «هیچی. فقط بشین صبحونه بخور.» نیم ساعت بعد... النی صبحانهاش را تمام کرده بود. اوروچ بشقاب خودش را کنار گذاشت و شروع کرد میز را جمع کردن. النی بلند شد. «من کمک میکنم.» «نه.» «اوروچ.» «تو بشین.» «من فقط بشقاب خودمو میبرم.» «نه.» «چرا؟» «چون من دارم جمع میکنم.» «خب منم میتونم کمک کنم.» «لازم نیست.» النی دست به سینه ایستاد. «باشه.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «پس من میرم اتاق کارم.» اوروچ سرش را بلند کرد. «برای چی؟» «کار دارم.» «چه کاری؟» «چند تا پرونده.» اوروچ اخم خیلی کوچکی کرد. «امروز نه.» النی ابرو بالا انداخت. «ببخشید؟» اوروچ فوراً متوجه شد لحنش اشتباه بوده. «منظورم اینه که... زیاد خودتو خسته نکن.» «اوروچ، من پزشکم.» «میدونم.» «کارم رو هم بلدم.» «میدونم.» «پس چرا میگی امروز نه؟» اوروچ آرامتر گفت: «چون تازه فهمیدیم بارداری و هنوز باید بیشتر مراقب خودت باشی.» النی چند لحظه نگاهش کرد. «من قرار نیست نه ماه روی مبل بشینم.» «نمیگم.» «ولی رفتارت دقیقاً همینه.» اوروچ خندید. «باشه. قبول.» النی خواست برود. اوروچ گفت: «فقط اگر خسته شدی، استراحت کن.» النی برگشت. «این یکی رو قبول دارم.» ظهر، النی در اتاق کارش نشسته بود. چند پرونده جلویش بود. اوروچ وارد شد. «چقدر کار کردی؟» النی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: «خیلی نه.» اوروچ به میز نگاه کرد. «این همه پرونده برای خیلی نه؟» «اوروچ.» «باشه.» اوروچ جلو آمد. «چای میخوای؟» «نه.» «آب؟» «نه.» «میوه؟» «نه.» «چیزی میخوای؟» النی سرش را بالا آورد. «بله.» «چی؟» «میخوام پنج دقیقه بدون اینکه ازم بپرسی چیزی میخوام یا نه، کار کنم.» اوروچ خندید. «باشه.» رفت سمت در. دو قدم بعد برگشت. «ولی اگر—» «اوروچ!» خندید. «باشه، باشه.» در را بست. النی چند ثانیه به در نگاه کرد. بعد لبخند زد. «خدایا...» سرش را پایین انداخت. اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای ضربهی آرامی به در آمد. النی چشمهایش را بست. «بله؟» اوروچ سرش را داخل آورد. «فقط اومدم ببینم خوبی.» النی با ناباوری گفت: «تو قول دادی.» اوروچ لبخند زد. «یادم رفت.» «برو.» «باشه.» در را بست. النی لبخند زد. «دیوانه.» عصر، النی از اتاق بیرون آمد. اوروچ روی مبل نشسته بود. النی کیف کوچکش را برداشت. اوروچ فوراً گفت: «کجا؟» «بیرون.» «کجا؟» «یه دور میزنم.» اوروچ بلند شد. «من میام.» «نه.» «چرا؟» «چون فقط میخوام ده دقیقه قدم بزنم.» «پس منم میام.»
