ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Aşk ve Sırlar🌊

Aşk ve Sırlar🌊

Открыть в Telegram

✨ اینجا جایی‌ست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش می‌کنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشته‌ای که رها نمی‌کند 🌊 و رازی که همه‌چیز را تغییر داد…

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
244
Подписчики
-124 часа
+167 дней
+2030 дней
Архив постов
sticker.webp0.06 KB

Bazı güzellikler kelimelere sığmaz. ♡ AvBur.
Bazı güzellikler kelimelere sığmaz. ♡ AvBur.

sticker.webp0.06 KB

𝐇𝐞𝐩𝐬𝐢 𝐬𝐢𝐳𝐞 𝐚𝐢𝐭, 𝐀𝐯𝐁𝐮𝐫. 🕊️
𝐇𝐞𝐩𝐬𝐢 𝐬𝐢𝐳𝐞 𝐚𝐢𝐭, 𝐀𝐯𝐁𝐮𝐫. 🕊️

𝐄𝐧 𝐠ü𝐳𝐞𝐥 ç𝐢𝐟𝐭...
𝐄𝐧 𝐠ü𝐳𝐞𝐥 ç𝐢𝐟𝐭...

𝐄𝐧 𝐠ü𝐳𝐞𝐥 𝐤𝐚𝐥𝐩...
𝐄𝐧 𝐠ü𝐳𝐞𝐥 𝐤𝐚𝐥𝐩...

𝐄𝐧 𝐠ü𝐳𝐞𝐥 𝐩𝐚𝐫𝐭𝐧𝐞𝐫...
𝐄𝐧 𝐠ü𝐳𝐞𝐥 𝐩𝐚𝐫𝐭𝐧𝐞𝐫...

𝐄𝐧 𝐠ü𝐳𝐞𝐥 𝐢𝐧𝐬𝐚𝐧...
𝐄𝐧 𝐠ü𝐳𝐞𝐥 𝐢𝐧𝐬𝐚𝐧...

sticker.webp0.06 KB

sticker.webp0.06 KB

sticker.webp0.08 KB

4_5911246949289303529.m4a3.72 MB

sticker.webp0.06 KB

Çok güzel gülüyorsun. 🤎🌙
Çok güzel gülüyorsun. 🤎🌙

sticker.webp0.06 KB

Onun artık annesi babası var. 🤍👨‍👨‍👧🥹
Onun artık annesi babası var. 🤍👨‍👨‍👧🥹

sticker.webp0.06 KB

که البته همه می‌دانستند سخت‌ترین مأموریت ممکن برای اوست. شب قبل از جشن، النی کنار پنجره ایستاده بود. دستش را آرام روی شکمش گذاشته بود. اوروچ پشت سرش ایستاد. این بار نزدیک نشد. فقط گفت: «فکر می‌کنی فردا چی می‌شه؟» النی لبخند زد. «نمی‌دونم.» «دختر یا پسر؟» النی برگشت سمتش. «تو چی فکر می‌کنی؟» اوروچ چند لحظه به او نگاه کرد. «هرچی باشه...» لبخند آرامی زد. «من از همین الان عاشقشم.» النی نگاهش نرم شد. «منم.» اوروچ دستش را جلو آورد. النی دستش را در دست او گذاشت. اوروچ انگشت‌هایش را آرام فشرد. «فقط یه چیز رو می‌دونم.» «چی؟» «فردا هر اتفاقی بیفته، این خونه برای اولین بار صدای یه عضو جدید خانواده رو انتظار می‌کشه.» النی سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. چند لحظه هیچ‌کدام حرف نزدند. پایین، سالن برای جشن آماده شده بود. بادکنک‌های سفید و طلایی. روبان‌های صورتی و آبی. یک میز بزرگ پر از شیرینی. و وسط همه‌ی آن‌ها... یک جعبه‌ی بزرگ بسته. جعبه‌ای که قرار بود فردا راز کوچکی را فاش کند. راز اینکه اولین فرزند اوروچ فورتونا و النی کوچاری... قرار است چه کسی باشد. ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]

#part 341
《در آغوش راز》 «جشنی که هیچ‌کس از رازش خبر نداشت» صبح، خانه‌ی فورتونا حال‌وهوای متفاوتی داشت. نه خبری از بحث شب قبل بود، نه از آن سکوت سنگینی که چند روز بین النی و اوروچ افتاده بود. اما چیزی تغییر کرده بود. این بار اوروچ سعی می‌کرد به جای اینکه همه‌چیز را خودش انجام دهد، کنار النی بایستد و منتظر تصمیم او بماند. روی میز سالن چند کاغذ پخش شده بود. لیست مهمان‌ها. چند طرح برای تزئینات. چند مدل کیک. و چند ایده برای بازی‌هایی که قرار بود خانواده‌ها انجام دهند. النی روی مبل نشسته بود و یکی‌یکی عکس‌ها را نگاه می‌کرد. اوروچ روبه‌رویش روی صندلی نشسته بود. این بار حتی یک پیشنهاد هم نداده بود. النی سرش را بلند کرد. «چرا این‌قدر ساکتی؟» اوروچ شانه بالا انداخت. «منتظرم تو انتخاب کنی.» «حتی نظرت رو نمی‌گی؟» «اگه بخوای می‌گم.» النی لبخند کمرنگی زد. «می‌خوام.» اوروچ کمی به جلو خم شد. «من اون مدل تزئین ساده رو بیشتر دوست دارم.» به یکی از عکس‌ها اشاره کرد. «نه خیلی شلوغ، نه خیلی رسمی.» النی عکس را برداشت. «منم همینو دوست دارم.» اوروچ لبخند زد. «پس یکی پیدا شد که با من موافقه.» «زیاد ذوق نکن.» «سعی می‌کنم.» النی خندید. همین خنده‌ی کوتاه برای اوروچ کافی بود. چند روز بود که خانه از صدای خنده‌ی او خالی شده بود. النی یکی از برگه‌ها را برداشت. «برای مهمونا فقط خانواده.» اوروچ سر تکان داد. «باشه.» «شیرین، اسمه، عادل، فاتیح، ایسو، مادرت...» کمی مکث کرد. «آکچا هم باشه.» «حتماً.» النی نگاهش کرد. «و هیچ‌کس قبل از جشن نباید جنسیت رو بفهمه.» اوروچ لبخند زد. «موافقم.» «حتی ایسو.» اوروچ خنده‌اش گرفت. «مخصوصاً ایسو.» النی جدی گفت: «اوروچ، جدی می‌گم. اون اگه بفهمه، تا قبل از شروع جشن به همه می‌گه.» «پس باید از بیمارستان تا اینجا دنبالش بیایم که چیزی ازش نشنوه.» النی با خنده گفت: «تو بهتره فقط حواست به خودش باشه.» اوروچ با حالت متفکری سر تکان داد. «کار سختیه.» ظهر، ایسو طبق معمول بدون اینکه در بزند وارد خانه شد. صدایش از ورودی بلند شد: «خانم دکتر! داداش! کجایین؟» اوروچ از سالن جواب داد: «اینجاییم.» ایسو وارد شد. همین که چشمش به میز افتاد، متوقف شد. «اوه...» النی سریع برگه‌ها را جمع کرد. ایسو چشم‌هایش را ریز کرد. «چی رو قایم کردین؟» اوروچ خیلی خونسرد گفت: «هیچی.» «پس چرا النی همه‌چیو جمع کرد؟» النی گفت: «چون تو فضولی.» ایسو دست روی قلبش گذاشت. «من؟! من فقط کنجکاوم.» «همون فضولی با اسم قشنگ‌تر.» ایسو روی مبل نشست. «خب بگین دیگه. جشنه؟» اوروچ و النی به هم نگاه کردند. ایسو فوراً گفت: «آها! جشن جنسیت!» النی چشم‌هایش را گرد کرد. «از کجا فهمیدی؟» ایسو با افتخار گفت: «من نابغه‌ام.» اوروچ زیر لب گفت: «این جمله رو از خودت درآوردی؟» «نه. از زندگی یاد گرفتم.» النی خندید. ایسو کمی جلو آمد. «خب حالا بگین دختره یا پسره؟» «نمی‌دونیم.» ایسو با شک نگاهشان کرد. «دروغ می‌گین.» اوروچ خندید. «واقعاً نمی‌دونیم.» «یعنی دکترین و نمی‌دونین؟» النی جواب داد: «هنوز وقتش نرسیده که بدونیم.» ایسو با ناامیدی به مبل تکیه داد. «پس من بی‌خبرم.» اوروچ گفت: «دقیقاً.» ایسو چند ثانیه فکر کرد. «خب حدس می‌زنم.» النی لبخند زد. «بگو.» «دختر.» اوروچ ابرو بالا انداخت. «چرا؟» ایسو با اعتمادبه‌نفس گفت: «چون این خونه به یه دختر کوچولو نیاز داره که همه‌تون رو مدیریت کنه.» النی خندید. اوروچ هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد. «ممکنه.» ایسو فوراً گفت: «پس من اولین حدسم رو ثبت کردم.» عصر، النی و اوروچ برای انتخاب تزئینات به اتاق مخصوص مهمانی رفتند. النی چند نمونه‌ی بادکنک روی میز گذاشت. «این سفیدها خوبن.» اوروچ گفت: «کنارش طلایی؟» «آره.» «و یه مقدار صورتی و آبی خیلی کم.» النی به او نگاه کرد. «هر دو؟» «تا وقتی خودمون هم نمی‌دونیم، چرا نه؟» النی لبخند زد. «درسته.» اوروچ یکی از جعبه‌ها را برداشت. «کیک چی؟» «ساده.» «شکلاتی؟» «وانیلی.» اوروچ مکث کرد. «پس وانیلی.» النی با تعجب نگاهش کرد. «یادت مونده؟» «چی رو؟» «اینکه کیک وانیلی دوست دارم.» اوروچ جعبه را روی میز گذاشت. «من چیزایی که مربوط به تو باشه یادم می‌مونه.» النی چیزی نگفت. فقط لبخند زد. اوروچ هم چیزی اضافه نکرد. فقط از کنارش رد شد و در حالی که چند جعبه را جابه‌جا می‌کرد، خیلی آرام گفت: «این بار دیگه بدون اجازه‌ات هیچ کاری نمی‌کنم.» النی نگاهش کرد. «می‌دونم.» روز جشن نزدیک می‌شد. شیرین برای بچه لباس کوچکی آورده بود. اسمه چند شیرینی خانگی آماده کرده بود. فاتیح مسئول موسیقی شد. آکچا با ذوق مشغول مرتب کردن میزها بود. و ایسو... ایسو فقط یک مأموریت داشت: هیچ‌چیز را خراب نکند.