بیا در موردش حرف بزنیم.
Открыть в Telegram
خلوتگاه مردی از اردیبهشت شصت و هشت؛ ساکن اتاق درمان مرکز شماره شش.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
236
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-230 дней
Архив постов
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
همهی آدمها قرار نیست دوستت داشته باشن؛ و ارزش تو هم قرار نیست با تعداد آدمهایی که دوستت دارن تعیین بشه. گاهی پختگی یعنی دست از تلاش برای محبوب بودن برداری و روی واقعی بودن تمرکز کنی.
Repost from فراتر از سطح
دکتر رضائی توی پادکستِ جافکری نقلقول میکرد: «آدمِ ترومازده، بیشترین چیزی که شفابخشش هست، عشقه. و آدمِ ترومازده، بیشترین چیزی رو که پس میزنه، عشقه.»
و در آخر یادمون باشه؛ خشم اگر مدیریت نشه، معمولا اول به رابطهها آسیب میزنه و بعد به خودِ آدم. اما وقتی یاد بگیریم به جای اینکه اسیرش بشیم، هدایتش کنیم، خشم میتونه تبدیل بشه به یک پیام؛ پیامی که داره بهمون میگه یک نیاز، یک مرز یا یک زخم، احتیاج به توجه داره.
کنترل خشم یعنی بین «احساس» و «واکنش» یک مکث کوتاه ایجاد کنی، همون چند ثانیهای که به خودت فرصت میدی از خودت بپرسی: «الان دقیقا از چی ناراحت شدم؟» یا «کاری که الان میخوام انجام بدم، مشکل رو حل میکنه یا فقط حالم رو برای چند دقیقه خالی میکنه؟»
برای همین، خیلی از دعواها اصلا دربارهی موضوعی که سرش بحث شده نیست. آدمها سرِ ظرف نشسته، پیام بیجواب، دیر رسیدن یا یک جملهی ساده دعوا میکنن؛ در حالی که چیزی که واقعا آزارشون داده، این بوده که احساس کردن مهم نیستن، دیده نمیشن یا درک نشدن.
فقط باید بدونی خشم معمولا اولین احساس نیست؛ آخرین احساسه. قبل از اون، اغلب یک درد پنهان وجود داره؛ احساس نادیده گرفته شدن، بیاحترامی، ناامیدی، ترس، شرمندگی یا احساس بیقدرتی. اما چون خشم از همه بلندتر حرف میزنه، اون احساسهای زیرش دیده نمیشن.
باید بگم خشم هم مثل ترس، غم یا شادی، یکی از احساسات طبیعی انسانه. مسئله این نیست که عصبانی میشی؛ مسئله اینه که وقتی خشم میاد، چه کسی کنترل اوضاع رو به دست میگیره؛ تو یا خشم؟
یه جایی از زندگی متوجه میشی خیلی از چیزایی که بابتشون خجالت میکشیدی، اصلا کسی یادش نیست.
حیف اونهمه اجرای اضافه برای تماشاچی که اصلا وجود نداشت.
شایدم نباید بپرسی: «چرا این کارو کرد؟»
بلکه بپرسی: «من چرا انتظار داشتم نکنه؟»
به نظرم نصف بلوغ اینه که بفهمی پدر و مادرت هم برای اولین بار داشتن زندگی میکردن؛ نصف دیگهش اینه که بفهمی این موضوع همهی اشتباههاشون رو توجیه نمیکنه.
به اشتباه فکر میکنیم شناختِ آدمها زمان میخواد؛ در حالی که بیشتر از زمان، موقعیت میخواد.
عجیب نیست که پشت سرت حرف میزنن؛ آدمها همیشه دربارهی جایی حرف میزنن که جرئت ایستادن در اون رو ندارن.
هر احساسی، حقیقت نیست. گاهی چیزی که اسمش رو حس ششم گذاشتی، فقط اضطرابیه که لباسِ پیشبینی پوشیده.
قرار نیست اول حالِ دلت خوب بشه و بعد زندگی کنی؛ خیلی وقتها اول باید دوباره زندگی رو، حتی در حد چند دقیقه، وارد روزت کنی تا حالِ دلت هم آروم آروم دنبالش بیاد.
در نهایت، احساس پوچی بیشتر از اینکه از نداشتن بیاد، از قطع شدن ارتباط میاد؛ ارتباط با خودت، با آدمها، یا با چیزهایی که یه زمانی برات مهم بودن.
به نظرم این حس، بیشتر با کارهای کوچیک کمرنگ میشه. هر روز یه کار رو فقط به خاطر خودت انجام بده؛ ده دقیقه پیادهروی، چند صفحه کتاب، زنگ زدن به یه دوست، یا حتی درست کردن یه فنجون چای و نوشیدنش بدون گوشی.
این طبیعیه که ذهنی که مدتهاست فقط وظیفه انجام داده، کمکم یادش میره از چیزهای ساده هم لذت ببره.
یه اشتباه رایج اینه که به آدمی که احساس پوچی داره میگن «هدفت رو پیدا کن» یا «برو مسافرت» یا «ورزش کن»، اما وقتی کسی احساس پوچی میکنه، معمولا انرژی انجام کارهای بزرگ رو نداره. درمان هم از تغییرهای کوچک و قابل انجام شروع میشه، نه از تصمیمهای بزرگ.
یه چیزی که خیلی وقتها دربارهی احساس پوچی اشتباه میفهمیم اینه که فکر میکنیم حتما یعنی از زندگی خسته شدیم یا هیچچیز خوشحالمون نمیکنه. در حالی که خیلی وقتها، پوچی از غم هم آرومتره؛ انگار هیچ چیزی دیگه مزهی قبل رو نداره. آدم کارهاش رو انجام میده، میره سر کار، با بقیه حرف میزنه، حتی میخنده، اما ته دلش یه سوال مدام تکرار میشه: «که چی؟»
تجربه به من میگه این حس، همیشه به این معنی نیست که مشکلی در خود تو وجود داره، گاهی یعنی مدتهاست فقط مشغول دوام آوردنی. اونقدر درگیر انجام دادن کارهای روزمره، راضی نگه داشتن بقیه یا رد کردن هر روز شدی که ارتباطت با چیزهایی که واقعا بهت حس زنده بودن میداد، کمرنگ شده.
