𝙱𝚕𝚘𝚘𝚍𝚢 𝚜𝚞𝚗
Открыть в Telegram
324
Подписчики
Нет данных24 часа
+47 дней
+2930 дней
Архив постов
327
نشسته بودم یه گوشه و داشتم فکر میکردم: «چطور ممکنه آخه؟» همینطوری توی افکار خودم سیر میکردم که دوستم اومد. _ باز چه گندی بالا آوردی؟ + از ذهنم پاک نمیشه. _ چی؟ نگو که تو محاله... + آره، عاشق شدم. :) _ تعریف کن خب! + داشتم قدم میزدم که دختره با دوستش جلوم بود. بعد سرش رو چرخوند و نگاهمون به هم افتاد. یه سی ثانیهای گذشت که یه سگ سفید از کنارم رد شد. دختره دوباره برگشت. فکر کردم برای سگه برگشته، ولی نه... برگشته بود منو ببینه! بعد از اون، یه سی دقیقهای گذشت و بازم همدیگه رو دیدیم. دوباره چشم تو چشم شدیم. خدای من! چشماش... یادشون میافتم، دلم میخواد جیغ بزنم! _ حالا این دختر خوشبخت چه شکلی بود؟ + موهاش وولفکات بود، پوستش گندمی... بعد چشماش! وای از چشماش! قربون اون چشمهای کشیدهش برم. استایلش هم که وااای! ساده و شیک. یه پیراهن آبی آسمونی پوشیده بود. _ خب، باهاش حرف زدی؟ + متأسفانه فقط چشم تو چشم شدیم. نشد که داستانمون شروع بشه. :) _ خب، اشکال نداره. یادت میره. + یه هفتهست چشمهای خوشگلش از ذهنم پاک نمیشن. آخ که چقدر خرم که نرفتم بهش بگم! خدااااا! _ خر که هستی، ولی خب اشکال نداره. + وای، اگه الان بود، اون لپهای گندمیش رو گاز میگرفتم! وااای، چشماش رو میبوسیدم! دختر خوشگلم! 😭 _ ... + چیه خب؟ حق بده! _ تو کلاً رد دادی. + خب، خوشگل بود! _ میخوای دوستدخترت شه؟ + ... _ جواب منو بده! + وای، امان از چشماش! _ دادا، تو دل و دادی دو دستی! + کاش میشد بازم ببینمش. موهاش.. وااای، چقدر بهش میاومد! × وی نزدیک به چندین ساعت به دختر مو وولفکاتی فکر کرد و با عشقی خالصانه قربونصدقهش رفت؛ درحالیکه دوست گرانقدرش بهشدت حرص میخورد. چرا؟ به این دلیل که دوستش از شدت خجالت حتی جرئت نکرده بود بره با دختره حرف بزنه. و اینگونه بود که یک پیراهن آبی آسمونی، یک جفت چشم کشیده و یک سگ سفید، زندگی عاطفی یک انسان را برای همیشه تحتتأثیر قرار دادند. :)
327
بچه ها یه چیزی نوشتم کاملا متفاوت با سبک نوشتنم و اینکه بیشتر فانه امیدوارم دوسش داشته باشید🫶
327
Repost from N/a
با چشمانی باز عاشقش شدم عاشق زلف به مانند آفتابش شدم چشمانی گیرا تر از جنگل داشت لبخندی نورانی تر از خورشید داشت برایم مه لیلی بود رویش چو مجنون دیوانه عطر و بویش گویند عشق است این حال و احوال یعنی مجزه بر زندگی ام تابیده حال ؟ عطش بی پایانم برای کام گرفتن از جام لبانت طعم شرابی برای تسکین ملامت تنم را در آغوش میکشی نفس تازه میشود فکرم را به سوی خود میکشی دیده باز میشود روحت را دمیدی در قلبم مانند شاخه های پیچیده در سرم شاخه ها را کنار کشیدی نور را به دل جنگل تاریک تابیدی گلی زخمی در آن جنگل میزیست گلبرگ هایش روی زمین میریخت دیواری از جنس خار ساخته برای هر نوع انسانی مانع ساخته او انسان بود یا فرشته ؟ با اینکه دستانش را خار بر گرفته نوازش کرد تن زخمی گل را دید روحِ خالی او را آتش دوباره ای شد بر خاکستر وجودش دستی کشید بر تار و پودش با بوسه اش گل خندید خنده ای بزرگ تر از تمام غم هایی که کسی آنها را ندید
