378
Подписчики
-724 часа
-217 дней
-2130 дней
Архив постов
غمگین بودن وقتی طولانی میشود
دیگر شبیه یک احساس نیست
شبیه اتاقی میشود که مدتهاست در آن زندگی کردهای آنقدر به سنگینیِ دل عادت میکنی که حتی روزهای خوب هم نمیتوانند تو را واقعاً خوشحال کنند میخندی اما چیزی درونت تکان نمیخورد لبخند میزنی اما پشت آن هنوز همان سکوت قدیمیست آدم کمکم یاد میگیرد چطور وانمود کند خوب است چطور میان آدمها بخندد چطور بگوید «چیزی نیست»وقتی خودش بهتر از هرکسی میداند که مدتهاست چیزی سر جایش نیست شاید تلخترین قسمت غم همین باشد؛اینکه آنقدر با تو میماند که دیگر یادت نمیآید خوشحال بودن قبل از این چه شکلی بود.
Nicole writes
بعضی دردها دلیل مشخصی ندارند؛ فقط میآیند، آرام روی شقیقهها مینشینند و تمام فکرهایت را سنگین میکنند.سردردهایی که شاید از کمخوابی نباشند، از خستگیِ ذهن باشند؛ از فکرهایی که تمام نمیشوند، حرفهایی که گفته نمیشوند، و چیزهایی که مدام در سرت تکرار میشوند.
سرت درد میگیرد و نمیدانی دقیقاً از کدام فکر است؛ از گذشته، از فردا، از چیزی که اتفاق افتاده یا چیزی که فقط در ذهنت هزار بار اتفاق افتاده.
قرص میخوری، چراغها را خاموش میکنی، چشمهایت را میبندی… اما بعضی دردها در سر نیستند؛ جایی عمیقترند، جایی که هیچ قرصی به آن نمیرسد.
Nicole writes
کوتهفکری همینجاست آنجا که آدمی به اندازهی فهم خودش برای دیگران معنا میسازد تو را نمیشناسند اما دربارهات تصمیم میگیرند سکوتت را غرور مینامند تنهاییات را عجیب بودن و مرزهایت را بیاحساسی آنها فقط چیزی را میفهمند که شبیه خودشان باشد و هرچه بیرون از دنیای کوچکشان باشد برایشان اشتباه است نمیدانند پشت یک سکوت چقدر حرف دفن شده پشت یک رفتار سرد چقدر خستگی پنهان است و پشت فاصله گرفتن یک آدم چقدر تلاش برای دوام آوردن وجود دارد اما تو خسته نشو از توضیح ندادن قرار نیست تمام عمق وجودت را برای ذهنهایی توضیح بدهی که حتی حاضر نیستند یک قدم از قضاوتشان عقبتر بروند بعضی آدمها تو را نمیفهمند نه چون پیچیدهای بلکه چون هیچوقت آنقدر عمیق نشدهاند که بتوانند تو را ببینند.
Nicole writes
گاهی دلتنگ آدمها نیستیم؛
دلتنگ روزهایی هستیم که دیگر تکرار نمیشوند دلتنگ عصرهایی که ساده میگذشتند آهنگهایی که بوی یک فصل را میدادند خندههایی که فکر میکردیم همیشه خواهند ماند عجیب است بعضی خاطرهها سالها میگذرند اما هنوز گوشهای از قلبت زندهاند مثل عطری که ناگهان در یک کوچه میپیچد و تمام گذشته را برمیگرداند کاش میشد فقط برای چند دقیقه به همان روزها برگشت نه برای تغییر چیزی فقط برای اینکه دوباره همان حس را زندگی کنیم حسی که آن روزها نمیدانستیم روزی برایش دلتنگ خواهیم شد.
Nicole writes
گاهی ذهن آدم از خودِ زندگی خسته نیست از فکر کردن به زندگی خسته است از هزار بار مرور کردنِ یک جمله یک نگاه یک اتفاقِ ساده از ساختنِ جوابهایی برای سؤالهایی که شاید هیچوقت پرسیده نشوند آنقدر به «اگر»ها فکر میکنی که آرامآرام لحظهی حال را از دست میدهی شب که میشود ذهنت تازه بیدار میشود همهچیز را دوباره ورق میزند تمام اشتباهات را با جزئیات به یادت میآورد و برای فردایی که هنوز نیامده غم میسازد بدترین قسمتِ بیشفکری این است که گاهی چیزی واقعاً اتفاق نیفتاده اما تو هزار بار دردش را کشیدهای و آخر شب با ذهنی پر از سؤال و قلبی خسته به خواب میروی فقط برای اینکه فردا دوباره از اول به همهچیز فکر کنی.
Nicole writes
نامهای بود که هیچوقت به دست کسی نرسید… نه آدرسی داشت، نه نامی روی پاکتش بود فقط چند خط از دلی که مدتها ساکت مانده بود.
نوشته بودم:من خستهام…نه از زندگی از پنهان کردن چیزهایی که هر روز بیشتر قلبم را سنگین میکنند کاش میشد یکبار تمام این غم را روی کاغذ گذاشت و دیگر هیچوقت با خودش حملش نکرد اما نامه گم شد شاید بهتر همین بود بعضی حرفها وقتی خوانده نمیشوند حداقل مجبور نیستند دوباره درد بکشند...
Nicole writes
اگه آدمای دورت با سبک زندگیت حال نمیکنن؛ سبک زندگیتو نباید عوض کنی!آدمای دورتو باید عوض کنی قربونت برم.
شاید هر آدمی گوشه ای از خودش دارد که هیچکس اجازه ورود به آن را ندارد جایی تاریک و ساکت که تمام حرف های نگفته در آن دفن شده اند و شب های طولانی پاییز بیشتر از همیشه آدم را به آنجا برمیگردانند نیمه تاریک من جاییست که لبخندها تمام میشوند و آدم دیگر مجبور نیست وانمود کند خوب است جایی که میتوانم با تمام خستگی هایم بنشینم و به چیزهایی فکر کنم که سال هاست از گفتنشان فرار کرده ام بعضی زخم ها آنقدر قدیمی میشوند که دیگر درد نمیکنند فقط بخشی از وجودت میشوند مثل برگ هایی که هر پاییز میریزند و سال بعد دوباره جایشان برگ های تازه میروید شاید تاریکی همیشه برای ترساندن ما نیامده باشد گاهی آمده تا چیزی را از ما پنهان کند تا وقتی دنیا زیادی روشن و شلوغ است بتوانیم برای چند لحظه خودمان باشیم من دیگر از آن قسمت تاریک خودم فرار نمیکنم چون فهمیده ام پشت تمام آن سکوت ها دلی بوده که فقط زیادی خسته شده بود و شاید روزی برسد که حتی در تاریک ترین شب هم چراغی روشن کنم نه برای اینکه تاریکی را از بین ببرم فقط برای اینکه بدانم هنوز اینجا هستم و هنوز چیزی در من ادامه دارد..
Nicole writes
یک روز بیآنکه بفهمم از خودم دور شدم آنقدر برای همه آدمِ خوبی بودم آنقدر سکوت کردم آنقدر از خواستههایم گذشتم که یک شب جلوی آینه ایستادم و غریبهای را دیدم که شبیه من بود اما دیگر هیچچیزش را نمیشناختم شاید بعضی آدمها گم نمیشوند فقط آنقدر خودشان را پشتِ لبخندهایشان پنهان میکنند که دیگر راه برگشتن به خودشان را یادشان نمیآید.
Nicole writes
بعضی آدمها غمگین به دنیا نمیآیند فقط آنقدر غم را زندگی میکنند که یک روز میفهمند دیگر نمیدانند چطور باید شاد باشند لبخند میزنند میخندند با دیگران حرف میزنند اما یک غمِ قدیمی همیشه جایی تهِ قلبشان بیدار است نه آنقدر بلند که کسی بشنود نه آنقدر آرام که خودشان فراموشش کنند شاید غمگین بودن برای بعضیها یک حالِ موقت نباشد شاید آرامآرام تبدیل به خانهای شود که دیگر راه برگشتی از آن نیست.
Nicole writes
تو خواستنیترین، زیباترین، استثناییترین، نازترین، باشکوهترین، دلبرترین، شاهکارترین، بینقصترین، قندترین، حیرتانگیزترین، دوستداشتنیترین، خارقالعادهترین، عزیزترین، خیرهکنندهترین، جادوییترین و بهطور کلی
بهترین موجودی هستی که از ابتدای خلقت پا به این جهان گذاشته.💫
غمی درون من هست که هیچکس نمیتواند آن را ببیند فریاد نمیزند دنبال دیده شدن نیست فقط همانجا میماند آرام در گوشهای از قلبم و هر روز سنگینتر میشود میخندم، حرف میزنم وانمود میکنم همهچیز خوب است اما درونم پر از حرفهاییست که هیچوقت یاد نگرفتم چطور بگویم بعضی شبها فقط بیدار میمانم و سنگینی تمام چیزهایی را حس میکنم که برای مدت زیادی درونم نگه داشتهام شاید تلخترین نوع غم همین باشد غمی که آنقدر بیصدا حملش میکنی که حتی آدمهایی که دوستت دارند نمیفهمند قلبت چقدر سنگین شده است.
Nicole writes
Some sadness doesn’t make you cry it just makes your heart feel heavier You carry it silently until even breathing feels like a burden.
Nicole writes
بعضی غمها آنقدر عمیقاند که نمیشود برای کسی تعریفشان کردفقط میمانند گوشهای از قلبت و هر روز کمی بیشتر سنگینت میکنند میخندی حرف میزنی میگویی خوبم اما هیچکس نمیداند پشت این لبخند چه شبهایی را بیصدا فرو ریختهای بعضی دردها برای گفتن نیستند فقط باید آرامآرام با خودت حملشان کنی.
Nicole writes
ــ چرا اینقدر ساکتی؟
ــ چون بعضی رفتنها
قبل از خداحافظی
اتفاق میافتن.
Nicole writes
