𝐎𝐥𝐝 𝐋𝐞𝐚𝐭𝐡𝐞𝐫 𝐁𝐚𝐠
Открыть в Telegram
462
Подписчики
+424 часа
+177 дней
+1030 дней
Архив постов
Repost from دفترچهخاطراتِآبی.
تو بهم گفته بودی از اینکه چیزهای خوب ازت فاصله دارن، غمگین نباش. جوری رفتار کن که انگار هیچ فاصلهای باهاشون نداری. ولی راستش رو بخوای، نتونستم. خیلی سعی کردم وقتی غم داشتم جوری تظاهر کنم که انگار شادی همینجاست، و لبخند زدم. ولی هیچچیزی حس نکردم، دریغ از یک کوچولو حس خوب! پس وقتی شب شد رفتم به آسمون نگاه کردم، به ستاره فریاد زدم و گفتم خیلی غمگینم. وقتی صدام بهشون رسید، گفتن: «ما اینجاییم، کنارتیم، غمگین نباش!» ولی اونا خبر نداشتن من از دوری و فاصلههای خیلی زیاد غم به دلم نشسته. از اینکه از رنگها دورم، از اون نوری که یک زمانی جلوی تاریکیها میایستاد و شکستش میداد، از روزهای خیلی خوب، از خودم، از اون آدم همیشه شاد که توی گذشته موند. من از تموم چیزهای خوب دورم. انگاری که یک دور افتادهام. دور افتاده از خوشیها و رویاها. حالا ستارهها چطور میتونن با وجود فاصلهی خیلی زیاد کنار من باشن؟ راستش از هیچچیز خبر ندارن، ولی همین الان یک غم دیگه هم رفت کنار غمهای دیگه نشست. غم دوری از ستارهها.
