مرثیه فرمانده.
Открыть в Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
326
Подписчики
-1024 часа
-107 дней
+19330 день
Архив постов
قرار بود اگه میخوای ترکم کنی آروم انجامش بدی. پس چرا انقدر ناگهانی زندگیم از حضور و وجودت خالی شد؟
𝖢𝗈𝗅︎𝖽 𝗌𝗄︎𝗂𝗇︎, 𝖽𝗋𝖺𝗀︎ 𝗆︎𝗒 𝖿︎𝖾𝖾𝗍 𝗈𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗍𝗂𝗅︎𝖾
تنم سرد میشد، پاهام روی کاشی کشیده میشد
حوالی زندگی من، اگر پیدایت شد، بهتر است کمی مراعات حال مرا بکنی.
من از یک نبرد خیلی سخت و با دستهای خالی به خانهام برگشتهام.
چیزی از زندگی برایم باقی نمانده است.
فرماندهای هستم تنها، که سربازهایم همگیشان به من شلیک کردند.
در آن اتاقکوچک ِدم پلهها، مدام سیگار میکشید و در دود غرق می شد. شاید هم در خاطرههای سالهای از دست رفته، کسی چه می دانست؟
+خسته شدم. •آرومتر. الان فرمانده میشنوه. +بزار بشنوه. بزار بیاد و شاهد خسته شدنم باشه. -چیشده؟ +چه عجب. بالاخره از کنج تاریکت دل کندی. یادت افتاد پایین عمارت سربازایی هم داری. -به جای تیکه انداختن توضیح بده قضیه چیه. +قضیه چیه؟ خسته شدم. خسته شدیم. یادتونه جملهی سر در عمارت چی بود؟ "اینجا جایی برای رهایی از دنیای حقیقیه" چیشد؟ چرا آسمون اینجا هم ابریـه؟ مگه قرار نبود چند دقیقه از دنیای فاکی فاصله بگیریم و بیایم اینجا تا از غمهامون رها شیم؟ چرا آسمون اینجا ابریتر از دنیای واقعی شد پس؟ -کی اومدی تو عمارت؟ قبل از یکاسفند یا بعدش؟ قبلش من آسمونم وضعش مشخص نبود. پس تمام تلاشم رو میکردم تا براتون صاف نگهش دارم. تک تک لحظهها سعی میکردم این عمارت رو روشن نگه دارم. حتی شده با آتیش تو وجودم. ولی بعدش؟ بعدش دیگه منم باختم. من به آسمونابری باختم و گذاشتم عمارت ِمارو هم ببلعه. منم بازنده شدم چون دیگه نور عمارت خاموش شد. چون دیگه تنها نوری که عمارت رو روشن میکرد، صبحها، به لطف خورشید بود. اما حالا؟ دیگه تا ابدیت عمارت ابری میمونه. اینجا دیگه جایی برای رهایی از دنیای حقیقی نیست سرباز. جایی برای کوبیده شدن حقیقت تو صورتهامونه. اگر احساس میکنی آسمون ابری ِاینجا خیلی بهت آسیب میزنه میتونی به عمارتهای بغلی سر بزنی. خیلیهاشون حتی رنگینکمون بالای سرشونه. -ساکش رو بده. نمیخوام سربازهام اینجا اذیت شن. هرکس تحت فشاره بابت آسمون عمارت، میتونه بره. •فرمانده -ششش، مشکلی نیست.
درست تو ثانیهای که یهذره احساس میکنم داره به نبودنش عادت میکنه یهو همهچی از هم میپاشه.
+نگاهت میسوزونه منو.
-ازت بگیرمش؟
+نه؛ میخوام من اونی باشم که تو آتیش چشمهات سوخته میشه.
