ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

مرثیه فرمانده. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Открыть в Telegram

درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
495
Подписчики
Нет данных24 часа
-217 дней
+12430 дней
Архив постов
بر‌آن روز که تورا دیدم‌لعنت، بر آن روز که به چشمانم‌عاشقانه زل زدی لعنت، راستش خیلی دوست دارم با خود بگویم، به تمامِ روزهایی که باتو بوده ام لعنت، اما نمیشود، من تمام لحظات کنار‌تورا دوست داشته ام، من خودت را خاطراتت را هنوز که هنوز است دوست دارم‌عزیزکم، جانِ‌من نمیدانم چرا دلتنگت هستم با اینکه میدانم‌کار اشتباهیست، چه دوست داشتن تو چه برای تودلتنگ شدن فقط یک اشتباه بزرگ‌است، میدانم که در کنار‌یکی دیگر هستی و تمامِ قلبت برای آن است، و من برایت آروزو میکنم‌در‌کنار او خوشحال و شاد باشی جانانم.

هوم. مچکرم بابت نگاهت

چقدر قشنگ و دردناک ولی کلش حقیقت بود..
بعضی اعتیادا به نیکوتین نیستن... به سکوتن. آدم انقدر دود می‌بلعه تا مجبور نباشه با صدای خودش روبه‌رو بشه.
این‌تیکش رو خیلی زیاد درک‌میکنم. خیلی خوب بود خسته نباشی-

‌ Ты пришёл в нашу жизнь и ‌. озарил её новым светом.С твоим появлением улыбка стала ‌постоянным ‌ гостем нанаших лицах. Ты стал смыслом всей нашей жизни, мой сын.Ты — самое ценное, ‌ что у меня есть.

عزیز دلی زیبا خوشحالم که مورد پسندت واقع شده

بار واقعی او، حمل‌کردن خود و تنهایی‌اش است، نه وظایف بیرونی. یه روز فهمیدم آدما از گلوله نمی‌میرن؛ از حقیقتی می‌میرن که سال‌ها حاضر نبودن به خودشون اعتراف کنن. شکست اون لحظه‌ای نیست که زمین می‌خوری... اون لحظه‌ایه که بلند می‌شی و می‌بینی دیگه دلیلی برای ایستادن نداری، ولی بازم می‌ایستی. فقط چون افتادن، به شأن اسمت نمیاد. فرق من با بقیه اینه که خودمم تماشاگر اجرای خودم شدم.
قلمت واقعا مورد علاقمه!!!! جوری که حقیقت به تصویر میکشی و درد قلبت و توی کلمات منتقل میکنی ؛ روش خیلی جالبیه واقعا لال شدم وقتی خوندمش

+1
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝐅ᥲᥣᥣіᥒg Aᥒgeᥣ ‌ ‌  ‌𝖫𝗂𝗄𝖾 𝖺 𝖼𝗁𝗂𝗅𝖽 𝖻𝗈𝗋𝗇 𝗈𝗇 𝖺 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀 ‌‌‌‌𝖺𝗂𝗋𝗉𝗅𝖺𝗇𝖾 ‌ ‌  ‌‌  ‌𝗆𝗒 𝖾𝗇𝖽𝗂𝗇𝗀 𝖻𝖾𝗀𝖺𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗆𝖾𝗇𝗍   ‌ ‌    ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌   ‌ ‌‌  ‌‌ ‌ ‌  𝖨 𝖻𝖾𝗀𝖺𝗇..‌ ‌ ‌‌

ممنونم عزیز

Repost from N/a
photo content
+4

قشنگه که تونستی اینجوری با کلمات ارتباط بگیری مچکرم بابت نگاهت

Repost from N/a
قلمت قابل ستایشه! متن واقعا زیبا و تحسین برانگیز بود. جوری بود که انگار داستان پشت این متنو میتونستم از خود نوشته ها متوجه بشم ، با اینکه نخونده بودمش.
-شکست اون لحظه‌ای نیست که زمین می‌خوری... اون لحظه‌ایه که بلند می‌شی و می‌بینی دیگه دلیلی برای ایستادن نداری، ولی بازم می‌ایستی. فقط چون افتادن، به شأن اسمت نمیاد.
یه روز فهمیدم آدما از گلوله نمی‌میرن؛ از حقیقتی می‌میرن که سال‌ها حاضر نبودن به خودشون اعتراف کنن.
اگر میخواستم بخش جدا کنم بیشتر میشدن ولی این دو تیکه رو واقعا دوست داشتم تونستم متنو تصویر سازی کنم و باید بگم جذابیتش چشمگیر بود.
خسته نباشی💗

‍ — اگه می‌دونستی آخرش این‌طوری تموم می‌شه، بازم دوستم داشتی؟ — آره. — چرا؟ — چون بعضی آدما رو برای موندن دوست نداری... دوستشون داری چون نمی‌تونی جور دیگه‌ای زندگی کنی. — پس چرا گذاشتی برم؟ — آدم همیشه کسی رو که دوست داره از دست نمی‌ده... گاهی فقط می‌فهمه دیگه نمی‌تونه نگهش داره. — هنوزم جای خالیمو حس می‌کنی؟ — جای خالی آدم‌ها پر نمی‌شه... فقط یاد می‌گیری دورش زندگی کنی. — ازم متنفری؟ — نه... از خودم ناراحتم که هنوز بعد از این همه مدت، هر اتفاق قشنگی می‌افته، اولین کسی که دلم می‌خواد بهش بگم، تویی. — یعنی هیچ‌وقت تموم نمی‌شه؟ — یه روز تموم می‌شه... نه وقتی که فراموشت کنم، وقتی که دیگه آرزو نکنم کاش همه‌چیز یه جور دیگه پیش می‌رفت.

خوشحالم که مورد پسند چشم‌های اقیانوسیت بوده بانو

خیلی زیبا و عمیق بود ، چند باره دارم میخونمش، هردفعه برام جذاب و قشنگ تر میشه، سبکی داری که فقط متعلق به خودته فرمانده و این زیباترش میکنه، خسته نباشید فرمانده.

Repost from N/a
𝖥𝗂𝗇𝖺𝗅𝗅𝗒, 𝗂𝗍 𝗁𝖺𝗌 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗍𝗈𝗈𝖽── ❦ ── 𝖿𝗈𝗋 𝗐𝗁𝗈𝗆 𝗂𝗍 𝗌𝗁𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖻𝖾𝖺𝗍. تو را که دیدم… نه جـهـان
𝖥𝗂𝗇𝖺𝗅𝗅𝗒, 𝗂𝗍 𝗁𝖺𝗌 𝗎𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗍𝗈𝗈𝖽── ❦ ── 𝖿𝗈𝗋 𝗐𝗁𝗈𝗆 𝗂𝗍 𝗌𝗁𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖻𝖾𝖺𝗍.
تو را که دیدم… نه جـهـان عوض شد، نه معجزه‌ای اتـفـاق افتاد؛ فقط یک‌چـیـز سرِ جـایِ خـودش نشست، انگار تکه‌ای از مـن که سال‌ها گمش کرده بودم، بی‌سر و صـدا برگشت… حضورِ تـو هیچ شباهتی به آن عاشقانه‌های اغراق‌آمیز نداشت؛ آرام بود، مثلِ نـوری که از پنجره می‌ریزد و تازه می‌فهمی اتاقت چـقـدر تاریک بوده… با تـو قلبم تندتر نزد، بلکه دقیق‌تر زد… منظم‌تر، جوری که انگار بـالاخره فهمیده برای چه کسی باید بتپد. اسمِ تـو دیگر یک کلمه‌ی ساده نبود؛ میانِ فکرهایم می‌چرخید، بی‌آنکه بلند گفته شود، بی‌آنکه کسی بفهمد چطور آرام در مـن جا گرفت… تو را که دیدم، جهان بزرگ‌تر نشد؛ اما مسیرها واضح‌تر شدند… انگار راه‌هایی که همیشه می‌ترسیدم بروم، بی‌دلیل به سمتِ تـو امن شدند. تو اتفاقِ قشنگی نیستی، چون اتفاق‌ها می‌آیند و می‌روند… تو چیزی شبیهِ ماندنی شدنی، شبیهِ عادتی که نمی‌شود از آن دل کند. و مـن… در میانِ تمامِ این سکوت‌ها فهمیدم… بعضی آدم‌ها نه برای تعریف شدن‌اند، نه برای نوشتن… فقط باید باشند، تا جـهـان بالاخره معنی بگیرد…

ممنونم بانو

Repost from N/a
قلمت قابل پرستشه واقعاا خسته نباشییی