کافه مستاجر پلاک ۱۲
Открыть в Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 813
Подписчики
-124 часа
+287 дней
+5630 день
Архив постов
1 813
این ژستِ روشن فکریِ جماعتِ ایرانی و طرزِ فکرِ بعضیایی که فکر میکنن فقط خودشون درست میگن و بقیه همه اشتباه میکنن عجیب تمومی نداره. عجیب آقا عجیب.
1 813
هنوز که هنوزه بعد از این همه سابقه نوشتن توی کانالهای مختلف وقتی میبینم یک ممبر قدیمی که میشناختمش به هر دلیلی لفت میده از اینجا ناراحت میشم. حس میکنم یک همسایهی چند ساله رو از دست دادم.
1 813
نصیحتِ امروز: سعی کنید یک زمانی رو برای زندگیتون صرفِ یاد گرفتنِ کارهای فنی بکنید. چه پسر، چه دختر، کارهای ضروری و فنیِ خونه رو تا جایی که میتونید یاد بگیرید که اگر روزی روزگاری یه چیزی خراب شد، محتاج به دیگران برای تعمیرش نباشید.
1 813
جالب بود. هرچند اینکه چتجیپیتی انقدر خوب منو میشناسه دیگه کمکم داره عجیب میشه.
1 813
زندگیم خلاصهای شده از گند زدن و گند زدن و گند زدن. از زندگیِ شخصیم گرفته تا روابطم پشتِ هم دارم گند میزنم و خستهام از توضیح دادن.
1 813
پرچمِ اینایی که تو خیابونن تاحالا نرفته بود تو چشمم که خداروشکر امشب اونم تیک خورد. کور شدم.
1 813
آقا این گروههای اَدایی رو دیدید هزارتا پوشه دارن، ۱۰۰ و خوردهای آدم توشن و یه بات دارن که هرچندساعت یه بار تگ میکنه ممبرا رو؟ چقدر بدم میاد من از گروها. نکنید آقا. نذارید از این باتها. این اَدایی بازیها چیه، یه گروهه قراره دورهم حرف بزنیم دیگه.
1 813
بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ سوم
.
روزهای غریبی را میگذرانم. در بهدرِ پیدا کردنِ کارم. نه اینکه بیکار باشم؛ اتفاقاً کار هست. پروژه هست. لپتاپ هست. اینترنت هست. خانه هم هست. فقط چیزی که نیست، خودِ زندگیست. سالها فکر میکردم اگر یک روز مجبور نباشم صبح زود بیدار شوم و بروم سرِ کار، بهشت را پیدا کردهام. حالا بهشت را پیدا کردهام و متوجه شدهام ظاهراً بهشت همان اتاقیست که آدم با لپتاپش در آن پیر میشود. دلم میخواهد از شرِ پروژههای لپتاپی و خانه ماندن خلاص شوم. دلم میخواهد صبح بیدار شوم، لباس بپوشم، از خانه بزنم بیرون، بروم سرِ کار، آدم ببینم، با همکارم دربارهی یک موضوعِ بیاهمیت بحث کنم، ناهار بخورم و آخرِ روز، خسته و احتمالاً عصبانی، برگردم خانه. یعنی رسیدهام به جایی که حتی برای «همکار داشتن» هم دلم تنگ شده. البته هنوز کار پیدا نکردهام. هرجا را میگردم یا نیروی متخصص میخواهند، یا سابقهی کار میخواهند، یا کسی را میخواهند که احتمالاً از من جوانتر است، ده سال سابقهی کار دارد و در پنج نرمافزار بهصورت همزمان مسلط است. من فعلاً بهصورت همزمان فقط به سه چیز مسلطم: خیره شدن به صفحهی لپتاپ، فکر کردن به اینکه چرا زندگیام این شکلی شده، و باز کردنِ یخچال بدون اینکه چیزی برای خوردن داشته باشم. حالم خوب نیست. این را دیگر احتمالاً لازم نیست توضیح بدهم. اما تنها حالتِ دفاعیای که برایم باقی مانده، این است که از حالِ بدم به عنوانِ یک طنزِ ناب استفاده کنم. با بدبختیهایم شوخی کنم، قبل از اینکه آنها با من شوخی کنند. از خراب شدن اوضاع بخندم، چون اگر قرار باشد هر بار که یک چیز دیگر هم از دست میدهم، بنشینم و برایش عزاداری کنم، احتمالاً تا چند ماه دیگر باید برای خودم یک صندلی کنار پنجره رزرو کنم و به دیوار خیره شوم، بیتوجه به اینکه اینجا اتاقم پنجره به سمتِ خورشید ندارد و خانه نورگیر نیست. فعلاً میخندم. نه از روی خوشحالی؛ بیشتر از روی احتیاط. یک جور خندهی «بله، بسیار عالی، این یکی را هم نداشتیم» که آدم وقتی زندگیِ یک بدبختیِ جدید تحویلش میدهد، تحویل خودش میدهد. شاید این تنها کاری باشد که از دستم برمیآید؛ فضا را با شوخی عوض کنم، بلکه شاید خودم هم همراهش کمی تغییر کنم. شاید اگر چند ساعت در روز از خانه بیرون بروم، آدم ببینم، کار کنم، با کسی حرف بزنم و شب خسته برگردم، دوباره یادم بیاید که زندگی فقط پروژههای نیمهتمام، پیامهای کاری، چایای که سرد شده و یک لپتاپِ همیشه روشن نیست. شاید دوباره به این شهر عادت کنم. شاید حتی یک روز کافهای پیدا کنم که بشود اسمش را گذاشت پاتوقِ خودم، فعلاً اما نه کافهای دارم، نه کارِ حضوری، نه شهرِ آشنا. فقط یک لپتاپ دارم و یک زندگی که ظاهراً هنوز تصمیم نگرفته با من چه کار کند. من هم فعلاً تصمیم گرفتهام بخندم. تا وقتی که خودش تصمیمش را بگیرد. تهران زندگیِ عجیب شلوغتری داشت. پرهیاهوتر بود، پرماجراتر بود. انگار هر روزش یک اتفاق تازه داشت؛ یک آدم تازه، یک خیابان تازه، یک کافهی تازه، یک تصمیمِ ناگهانی که ممکن بود کل برنامهی روزت را به هم بریزد. تهران شبیه به یک بازیِ Open World بود؛ نقشهاش بزرگ بود و هر گوشهاش یک مرحلهی جدید داشت. حتی اگر نمیخواستی، بالاخره یک جایی اتفاقی میافتاد که درگیرش شوی. اما اینجا… اینجا حتی در حدِ بازیِ مارِ گوشیهای نوکیا هم نیست. همان مار را یادت هست؟ یک صفحهی کوچک، یک مارِ بدبخت و یک غذای کوچک که باید میخورد و بزرگتر میشد. نهایت هیجانش هم این بود که یکدفعه به دیوار بخوری و بازی تمام شود. اینجا حتی دیوار هم برای برخورد کردن پیدا نمیشود. گاهی از خانه بیرون میآیم و با خودم میگویم خب، حالا چه؟ و جواب مشخصی وجود ندارد. نه مأموریتِ فرعیای هست، نه مرحلهی مخفی، نه NPC جالبی که اتفاقی سرِ راهت ظاهر شود و زندگیات را به یک مسیر جدید بیندازد. فقط منم و چند خیابانِ خلوت و شهری که انگار هنوز بازی را برایم Load نکرد. مشکل این است که من هنوز نمیدانم در این نسخه از زندگی، باید کجا بروم و چه کاری انجام بدهم. فقط امیدوارم یک روز از خواب بیدار نشوم و ببینم حتی گزینهی «New Game» هم ندارم.
1 813
نمونه کاراتون رو توی ایتا و بله برام بفرستید و زهرمار. دیگه الان هر عمه ننه ای تلگرام داره.
1 813
فکر کنم باید به فکرِ تغییرِ شغل و حرفهام باشم. یعنی شما فکر کن حتی در این زمینه هم باید از صفر شروع کنم. جداً بارِ سنگینی تو کون... چیز رو دوشمه.
