𝗡𝗮𝘃𝘆
Открыть в Telegram
854
Подписчики
+624 часа
-27 дней
+59230 день
Архив постов
854
Repost from N/a
چیزی را گم کردهام؛ در آنسوی آینه، آن دوردستها، شاید در اعماق دریا.
دریای وجودم که مدتهاست خشک شده و حالا تنها تلی از شنهای احساس در این صحرا برایم به جای گذاشته.
و من هر روز میان این شنها قدم میزنم، به این امید که موجی از راه برسد و مرا دوباره به خاطر بیاورد.
اما تنها وزش بادی نصیبم میشود که رد پاهایم را پاک میکند؛ گویی هرگز از اینجا عبور نکردهام.
در حقیقت آنچه گم کردهام، چیزی نبوده که بتوان پیدایش کرد.
تکهای از خودم بوده که آرامآرام در سکوت، لابهلای روزهای بیرنگ، از من جدا شده است.
و حالا هر بار که در آینه نگاه میکنم، چهرهای را میبینم که شبیه من است، اما مرا به یاد نمیآورد.
آبی
