ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

|رِهــآن|

|رِهــآن|

Открыть в Telegram

ناشناس☆ http://t.me/HidenChat_Bot?start=8811931579 عمیقا ناقص☆ https://t.me/onlyhuman17

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
507
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-11030 дней
Архив постов
Repost from N/a
اون زمانه که خستگی و حال بده بهت چیره میشه و تو رو از لایف استایل عادی زندگیت و کارای روزمره ات دور میکنه چون زورش به مشکل اصلی نمیرسه

Repost from N/a
میدونید وقتی یه بار سنگینی روی دوشمونه مغز با رهایی از چیزای کوچیک که بهشون گیر داده احساس اندکی ارامش میکنه

Repost from N/a
مثلا من هرموقع از زندگی حوصلم سر میره و سخت میشه دیلیت اکانت میکنم یا چنلمو حذف ميکنم

Repost from N/a
به همه چی بدبینی مثلا نقاشی میکشی و احساس میکنی کارات قشنگ نیست چنل داری حس میکنی خوب پیش نمیره ،تو کارت همه چی افتضاحه و هیچی اون طور که میخوای پیش نمیره

Repost from N/a
توجه کردین بعضی اوقات همه چی باهم خراب میشه حوصله هیچکاری رو نداری تموم شدن روابط برات مهم نیست و فقط سعی میکنی زنده بمونی

Repost from N/a
توجه کردین بعضی اوقات همه چی باهم خراب میشه حوصله هیچکاری رو نداری تموم شدن روابط برات مهم نیست و فقط سعی میکنی زنده بمونی

Repost from N/a
رندوم شت: این قسمت روزای سخت
رندوم شت: این قسمت روزای سخت

انتخاب*

اگه بلدین ری اکشن بزنید موضوعی که بیشتر باهاش حال میکنید و...👩‍🦯

Repost from N/a
و ادم های امن

Repost from N/a
کم اوردن توی بعضی روزای زندگی

Repost from N/a
یکیش ادمای حسوده

Repost from N/a
برای امشب ایده های زیادی دارم ولی خب توان انتخواب صفره 👩‍🦯

Repost from N/a
ایده ای برای موضوع داشتین /سوال و ...

I know that I’m not that important to you

Star Shopping.mp32.50 MB

Star Shopping.mp32.50 MB

دیگر توانی برای خواستن نمانده بود. نفس کشیدن، خود، ادایی بود به رسمِ عادت؛ معجزه‌ای در کار نبود. خستگی، نه چون سایه‌ای، که چون غباری سنگین، همه چیز را در خود بلعیده بود. دنیا، صدایی گنگ و دور از دسترس بود، بی‌هیچ رنگ و نشانی از اهمیت. وقتی تار و پودِ وجود از هم می‌گسلد، دیگر «خودخواهی» واژه‌ای بی‌معناست. تنها سکوتِ مطلق باقی می‌ماند و پذیرشی سرد. پذیرشی که در آن، دیگر هیچ نشانی از امید نیست؛ فقط تسلیمِ محضِ آنچه پایان یافته. @rehan_sto|nazanin

روبه‌رویم نشسته بود و پایش را روی پای دیگرش انداخته بود. همین‌طور که مشغول تماشایش بودم، قهوه‌اش را تمام کرد و گفت: خسته نشدی؟ چطور می‌توانی؟ گفتم: منظورت چیست؟ کمی مکث کرد و گفت: چطور انقدر خوب دیگران را دلداری می‌دهی؟ گفتم: اما با صدایی گفتم که درونم را بشکند و بیرونم را زیبا جلوه دهد؛ همانند همیشه، مبادا او ناراحت شود. خوبی؟ صدایش به گوشم خورد و به خودم آمدم.خوبم، خوبم. قهوه‌ام تمام شده بود. گفتم:بوران در راه است، بهتر است زودتر برویم. سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم، پالتویم را روی دوشم انداختم، اندوهم را هم با خود برداشتم و دوباره سنگینی‌اش را روی شانه‌هایم حمل کردم. در راه به بیرون خیره شده بودم و نشخوار فکری امانم نمی‌داد. تا کی؟ آخر تا کی قرار است حرف‌هایی را که دوست دارم بشنوم و بگویم، قورت بدهم؟ تا کی قرار است مسائلی را که دوست دارم در آن‌ها درک شوم، درک کنم؟ شاید سرنوشت همین است.حداقلش او ناراحت نمی‌شود... و من؟ من که سال‌هاست بلدم ناراحتی‌ام را پشت یک خوبم پنهان کنم. @Renovating_nar|nar