𝑺𝒍𝒆𝒆𝒑 𝑻𝒊𝒈𝒉𝒕 چپتر جدید
Открыть в Telegram
𝑾𝒓𝒊𝒕𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒆𝒎𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔 𝒕𝒉𝒆𝒚 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒕𝒐𝒍𝒅 ✩°。⋆ ⊹₊⟡ 𝑲𝒊𝒕𝒂: @Talktokiitabot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
336
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-1530 дней
Архив постов
Repost from fine sh!t ⁉️ rest*
𝟱𝟬𝟱
⟡ 𝅄 ׄ ︩︪ ۫ ⁵⁰⁵ ۫ ︩︪ ׄ 𝅄 ⟡
I'm going back to 505 ⟡ 𝅄 ׄ ︩︪ ۫ ⁵⁰⁵ ۫ ︩︪ ׄ 𝅄 ⟡
If it's a seven hour flight or a forty-five minute drive ⟡ 𝅄 ׄ ︩︪ ۫ ⁵⁰⁵ ۫ ︩︪ ׄ 𝅄 ⟡
In my imagination, you're waitin' lyin' on your side ⟡ 𝅄 ׄ ︩︪ ۫ ⁵⁰⁵ ۫ ︩︪ ׄ 𝅄 ⟡
With your hands between your thighs
Repost from †
و در آخر، او در مقابل خدایی که تمام عمرش به وجودش خندیده بود، زانو زد؛ از ترس نه، از ایمان نه، نه حتی برای رستگاری؛ فقط برای طلب بخشش. زانو زد چون دیگر چیزی از آن غرور لعنتی برایش باقی نمانده بود که به آن چنگ بزند. چون فرشتهاش را از او گرفته بودند و تازه، درست در همان لحظهای که دیگر هیچ امیدی برایش نمانده بود، فهمید آدمی که تمام عمر خدا را انکار کرده، میتواند یک روز برای نجات تنها چیزی که دوست دارد، پیش پای همان خدایی بیفتد که وجودش را مسخره میکرد. دستهایش میلرزید و پیشانیاش روی سنگ سرد محراب بود، اما لبهایش حتی یک کلمهی مقدس هم نمیگفتند. هیچ دعایی بلد نبود؛ هیچ ایمانی نداشت که به آن پناه ببرد. فقط با صدایی گرفته و شکسته، میان هقهقهای خفهاش، زیر لب تکرار میکرد: «پسش بده وگرنه جهنم رو برای تمام موجوداتت میسازم.» انگار داشت با خدا معامله میکرد؛ با خدایی که هیچوقت قبولش نداشت و حالا برای اولین بار، به درگاهش التماس میکرد. تمام کفر سالهای عمرش را یکجا جلوی محراب ریخته بود و در ازایش فقط یک چیز میخواست؛ فرشتهای که دیگر در آغوشش نبود، دستی که دیگر گرمایش را حس نمیکرد و صدایی که حالا سکوتش داشت او را از درون میکشت. خون روی انگشتهایش خشک شده بود، اشک روی گونههایش سرد شده بود و قلبش چنان وحشیانه به قفسهی سینهاش میکوبید که انگار میخواست استخوانهایش را بشکند و از این بدن درمانده فرار کند. او برای اولین بار زانو زده بود، اما نه در برابر خدا؛ در برابر عشقی که برایش از خدا هم مقدستر شده بود. عشقی که تمام مرزهای میان ایمان و کفر را در ذهنش سوزانده بود. و شاید این، بیرحمانهترین شکل ایمان بود؛ اینکه شیطانی که هیچوقت به بهشت باور نداشت، برای پس گرفتن فرشتهی خودش حاضر شود تا تمام جهنم را به آتش بکشد، حتی اگر خودش اولین کسی باشد که در آن بسوزد.
Repost from N/a
𐙚
ꫂ❁ 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒆𝒈𝒆𝒏𝒅 𝒏𝒆𝒙𝒕 𝒅𝒐𝒐𝒓
ꫂ❁ 𝐶𝑜𝑢𝑝𝑙𝑒: Hoonjay
پارک سونگهون، کاپیتان تیم هاکی، یک دفعهای از تیم میره. دست بچشو میگیره، شهر رو ترک میکنه و تو جایی ساکت و آروم ساکن میشه که غمش رو فراموش کنه. اما چرا شبا وقتی از پنجرش به بیرون زل میزد، فقط اتاق خواب همسایهی جذابش، جونگسونگ، به چشمش میومد؟𝑁𝑜𝑤 𝑟𝑒𝑎𝑑→ Chapter ELEVEN¹¹ ⋆˚✿˖° 𝘢𝘯𝘰𝘯 #LND ───ʚ˚ɞ ─── @auhypen 𓂃 ٠࣪ ִֶָ☾.
Repost from Jakey home-d7🐶
یه انجین معمولاً دوست داره با آیدولها شوخی کنه و باهاشون میمبازی دربیاره، ولی این بار تصمیم گرفته بود بعد از اینکه برای اولین بار در ماه مارس به فنساین انهایپن رفته، احساسات واقعیش رو با جیک در میون بذاره:😁
👤: اواخر فوریه بود که عاشقت شدم. من واقعاً آدم عملگراییام، برای همین همون موقع در ماه مارس اومدم فنساینت. من عاشق استندآپ کمدیام. بعد از فنساین اون بعدازظهر، شبش رفتم اجرای یه کمدین معروف چینی، ولی... 🐶: باشه، ولی؟ 👤: ولی کل اون شب حتی نتونستم چیزی بشنوم؛ اصلاً نمیتونستم روی هیچچیزی تمرکز کنم. تمام مدت فقط به تو فکر میکردم. 👤: (شوخی) پول بلیت منو پس بده 🐶: ممنونم ~
Repost from 𝑙𝑖𝑡𝑡𝑙𝑒 𝑓𝑜𝑥 شیپ پارتی
"Glow pink in the night"
وقتی صاحب چشمهای تحسینکننده و تماشاگر پاش رو از بیرون صحنه بیرون میذاره؛ سونو کاری نمیتونست بکنه جز اینکه بذاره تمام قلمروی لرزونش نابود بشه.#Fiction #GlowPinkInTheNight
