🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان
Открыть в Telegram
چنل رمانمون 🫣 پر از رمان هیجانی و 🔞 کلی پی دی اف داریم با ژانر های مافیایی🤫 🚫کپی ممنوع🚫 «هر نوع کپی برداری از رمان و پی دی اف های چنل پیگیری قانونی داره» پارت گذاری روز های پنج شنبه و جمعه نداریم.🫱🏼🫲🏻
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 482
Подписчики
-2724 часа
+527 дней
-58030 дней
Архив постов
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:⁷🫦
~مهرداد~
ساعت ۳ بود رو تخت دراز کشیده بودم
کم کم داشت خوابم می برد ک یک صدایی از بیرون اتاق اومد و بعدش هم صدای یک ناله ریز
پاشدم و رفتم سمت در
بازش کردم چشمم خورد به در دست شویی که باز بود و اون دختر هم با کمر خم شده و لبایی که داشت گاز می گرفت تا صداش در نیاد جلوش بود
رفتم جلو و سرد گفتم :
-چی شده
نگاهی بهم کرد و همون جور که لبش و گاز گرفته بود سرشو به بالا تکون داد یعنی هیچی
پوفی کشیدم و رفتم جلو دوباره گفتم:
-چته تو
به زور پا شد
چشمم افتاد به دستش که زیر شکمش و محکم گرفته بود انگار یک دردی توی اون قسمت بود
به چشاش نگاه کردم که تو همون حالت رفت توی اتاقش
برگشتم سمت اتاق
معلوم نبود چشه این دختر
ادامه دارد....
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:⁶🫦
~مهرداد~
ماشین و پارک کردم و رفتم سمت پله ها
وقتی رسیدم
درو باز کردن
رفتم داخل همه با دیدنم بهم سلام دادن
چشمم خورد به دختر لوندی که با یک لباس زرشکی جلوم واستاده بود
ناخواسته چشمم اول از همه رو لباش موند
لعنتی خیلی خوش فورم بود
بیخیال اونا شدم و سلامی دادم که جوابمو داد
مامان از اونور گفت:
-مهرداد پسرم این دختر عموته که از ایران اومده
نگاه دوباره ای بهش کردم و زیر لب گفتم:
-پس به خاطر این مارو گاییدین که حتما بیام
یهو با تعجب بهم نگاه کرد
نمیدونم شنید یا نه مهم نبود
از کنارش رد شدم و رفتم پیش بقیه خیلی وقت بود ندیده بودمشون
هرجور شده باید تحمل کنم
یکم که گذشت صدامون زدن واسه شام
همه رفتیم سمت میز
بعد از خوردن شام رفتم سمت طبقه بالا تو اتاق
یک هفته اینجا بودیم
هم ما هم اون یکی عموم
ادامه دارد....
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من »
Part:⁵🫦
~مهرداد~
انداختنش رو تخت و افتادن به جون دختره
جامو به لبم رسوندم و مواد داخلش خوردم
دوست دختر سامان بود
یکی از رفیقای چند سالم
فهمیده بود با سه نفر بهش خیانت کرده بود و برای اینکه تلافی کنه اومد روش گروپ زد
به کثافت کاریشون نگاه می کردم
دختره بجا اینکه جیغ بزنه
بیشتر از لذت ناله می کرد
الحق که جنده بود
پاشدم و رفتم توی بالکن
یک نخ سیگار در آوردم و گذاشتم تو دهنم
روشنش کردم و یک پک بهش زدم
امشب خونه لیلا باز مهمونی خانوادگی بود
ولی امشب متفاوت تر بود
برادر زاده اش از ایران اومده بود
مجبور بودم برم و تحمل کنم
بدون اینکه چیزی بگم از خونه زدم بیرون
و رفتم سمت خونه لیلا
رسیدم و رفتم داخل
ساعت نزدیک ۱۰ بود
ادامه دارد
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:⁴🫦
~عسل~
سریع کلی عطر روی خودم خالی کردم
یک بار دیگه خودمو توی آینه دیدم
لبخندی زدم و رفتم سمت در و بازش کردم
رفتم سمت پله ها
صدای هم همه میومد نمی دونم کی اومده بود
نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین
پله چهار تا مونده بود به آخری بودم که دیدمشون عمو اینا اومده بودن
همه داشتن بهم نگاه می کردن
لبخندمو بیشتر کش دادم و رفتم سمت عمو
-سلام عمو
بلند شدن و باهاشون و رو بوسی کردم
زد عمو گفت:
-ماشالا چقدر بزرگ شدی آخرین باری که دیدمت ۱۵ سالت بود فک کنم
رفتم سمت اون یکی عموم که مثل بابام یک زن دیگه گرفته بود و فقط یک پسر داشت از اون زن
با اونا هم احوال پرسی کردم که عمو رو به لیلا خانم گفت:
-ببخشید مهرداد نیومده کار داشت گفت آخر شب میاد
فک کنم مهردادی که می گفت همون پسرش بود که از این زن دومش داشت و تنها پسرش
لیلا خانم گفت:
-اشکال نداره حتما کار مهمی داشته
همه نشستیم و چشمم خورد به اون ۷ تا پسری که اونور نشستن
تا نگاهشون کردم همه باهم سلام دادن
سلامی بهشون دادم که زن عمو گفت:
-اینا پسرای منن پسر عمو هات
تک تک از سمت راست شروع کرد به گفتن اسماشون
-ارمان ۱۸ سالشه . نیما ۲۰سالشه . عارف ۲۳سالشه.
مهیار ۲۵ سالشه . احمد ۲۷ . محمد و خَشایار هم ۲۹
خندم گرفته بود
بدون اینکه چیزی که می خوام بگمو مزه مزه کنم گفتم:
-ماشالا هر دو سال رو کار ...
سریع حرفمو قطع کردم
زن عمو خیرم موند و اون هفت تا هم خنده هاشون و داشتن کنترل می کردن
لیلا خانم بحث و عوض کرد و منو نجات داد
چرا توی این خاندان فقط من دخترم
ماشالا فقط پسر انداختن
ادامه دارد....
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:³🫦
~عسل~
با تکون هایی که می خوردم چشامو باز کردم
لیلا خانم بالا سرم بود
گفت:
-پاشو عسل جان یک ساعت دیگه مهمونا میان
باشه ای گفتم و پتو رو از روم کنار زدم
شدیداً به این خواب نیاز داشتم
رفتم سمت سرویس و صورتم و شستم
اومدم بیرون و رفتم سمت میز آرایش کنار اتاق
شروع کردم به بستن موهام
جلوش و فرق وسط باز کردم
و به بد بختی که اون فرق و نگه دارم
بالای سرم محکم بستم قبلش دو دسته از موهای جلوم برداشته بودم واسه کرلی
بعد از بستن موهام با دستگاه جلوی موهامو که ریخته بودم کرلی کردم
حسابی خوشگل شده بود ولی الان بود که مهمون ها بیان و من هنوز آرایش نداشتم
سریع شروع به آرایش کردم واخرش هم با یک خط چشم تیز و یک رژ گوشتی بلاخره ارایشم تموم شد
رفتم سراغ لباس یک لباس خوشگل زرشکی که دامنش کلوش بود ولی پف نداشت و تا رونم بود برداشتم
دیگه تموم شد کفشامو پوشیدم و رفتم پایین
خدمتکارا همه جارو برق انداخته بودن
رفتم پیش لیلا خانم
با دیدنم کلی ازم تعریف کرد
رفتم سمت حیاط کلی میز و نوشیدنی و....
اونجا چیده شده بود
روی یکی از مبل های کنار نشستم و به خدمتکار ها نگاه می کردم که لیلا خانم صدام کرد
-عسل جان بیا الان میان
پاشدم و رفتم پیشش
تازه یادم اومده بود اون عطری که مامانم همیشه ازش می زد و بزنم
خیلی خوش بو بود
سریع رفتم سمت پله ها که پله آخر بودم صدای بوق ماشین اومد توجه نکردم و رفتم بالا
ادامه دارد....
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:²🫦
~عسل~
رفتم سمت اتاقی که بهم داده بودن
از اتاق خودم قشنگ تر بود ولی اتاق خودم یک چیز دیگه بود
لباسامو در آوردم و رفتم تو حموم
وان و پر کردم و رفتم توش
۱۰ دقیقه توش بودم
بلند شدم و رفتم زیر دوش
بعد از اینکه کامل خودمو شستم
بعد ۱ ساعت و نیم اومدم بیرون
با حوله روی تخت دراز کشیدم و چشامو بستم
امید وارم توی این مهمونی طایفه اینا زیاد بهم گیر ندن چون اگر زیاد رو مخم برن دیگه کنترل زبونمو نمی تونم داشته باشم.
رفتم و یک تاپ شرتک برداشتم و پوشیدم
خونه ی لیلا خانم کسی نبود جز منو خودش
البته فعلا!
قراره بچه های اون یکی پسرش با زن و بچش بیان اینجا واسه چند روز
یعنی عموم اینا
شروع کردم به خشک کردن موهام
بعد از یک ساعت کارش تموم شد
رفتم بیرون اتاق و بلند گفتم:
-لیلا خانم کجایی
صداش از توی پذیرایی میومد
رفتم که دیدم روی مبل نشسته گفتم:
-مهمون ها ساعت چند میان؟
لبخندی زد و گفت:
-رأس ساعت ۶ اینجان
نگام به ساعت افتاد ساعت چهار بود
تقریبا هم خدمتکار ها تدارک هارو انجام داده بودن
ولی نه کامل
رفتم کنارش روی مبل و گفتم:
-بابام هم میاد ؟
بعد یکم مکث گفت:
-نه عزیزم بهش گفتم گفت نمی تونه فعلا بیاد
ولی گفت حتما...
حرفش و قطع کردم و در حالی که داشتم بلند می شدم گفتم:
-همیشه همینو می گه کی شده که به خاطر من یک کاری انجام بده
سریع رفتم طبقه بالا و توی اتاق
پریدم روی تخت که کم کم چشام خیس شد
سریع پاک کردم و تصمیم گرفتم یکم بخوابم و بعد پاشم تا حاظر بشم
ادامه دارد....
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:¹🫦
~عسل~
هوف تازه رسیدم دو دقیقه گیر نده لیلا خانم
لیلا مادر بزرگم بود
کسی که باعث شد از ایران پاشم بیام کانادا بعد از چند سال!
چرا توی این چند سال من دور از اونا بودم؟
اصلا واسه چی الان به فکر من افتادن که بیام پیششون؟!
داشتم توی تهران مثل آدم زندگیمو می کردم
معلوم نیست باز چی تو سرشونه
هنوز ۳ ساعت هم نشده که رسیده بودم
یک دم داشت در مورد موقعیتی که توی تهران داشتم فضولی می کرد
آخرش هم همین اول کاری مهمون دعوت کرد برای دیدن من
مادر بزرگم بود و احترامش واجب بود پس نباید خیلی بهش گیر می دادم
رو بهش کردم و گفتم:
-بابام و اون زنش کجان؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-هیچی با فرانک جونش داره عشق حال می کنه مثل کانگورو از این کشور به اون کشور می رن
سرمو پایین انداختم و به رو به رو نگاه کردم
کاش الان مامانم پیشم بود
کاش توی اون تصادف لعنتی جونشو از دست نمی داد که ۵ ماه بعد بابا بره یک زن دیگه بگیره که بیاد بشه بلای جون من
خدا بخیر بگذرونه وقتی می خوام ببینمش می خواد چیکار کنه
ادامه دارد.....
1 481
امارمون رسیدن به ۵۰۰🤌🏻😋
بریم برای شروع یک رمان دیگه که گفته بودم براتون تایپ می کنم هر پارتش رو
و پی دی اف نیست👄
https://t.me/jenxhehxhhd/33
1 481
شروع رمان بعدیمون
آمار ۵۰۰
رمان بعدیمون پی دی اف نیست
واستون هر پارتش و تایپ می کنم می زارم
منتظر باشین ✨🫦
1 481
توی خلاصه بجای اینکه بنویسم کامیار هخامنش زدم سیاوش هخامنش 🗿 اشتباه نکنین کامیاره🤦🏼♀
