ru
Feedback
نعنایِ ژنرال؛ سین بزن!!

نعنایِ ژنرال؛ سین بزن!!

Открыть в Telegram

شاید سرنوشتِ ما، در تقدیرِ این دنیا نوشته نشده بود، معبودِ من. @Easeyourselfandtrustmebot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
336
Подписчики
+1624 часа
+167 дней
+26030 дней
Архив постов
sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
ㅤ 𝖴𝖱 𝖵𝖨𝖡𝖤 𝖬𝖸 𝖫𝖨𝖳𝖳𝖫𝖤 𝖯𝖱𝖤𝖭𝖢𝖤 !!
𝖳𝖧𝖤 𝖥𝖤𝖤𝖫𝖨𝖭𝖦 𝖨 𝖦𝖤𝖳 𝖥𝖱𝖮𝖬 𝖸𝖮𝖴 𝖨𝖲 𝖫𝖨𝖪𝖤 𝖳𝖧𝖨𝖲 𝖲𝖮𝖭𝖦 , 𝖮𝖭𝖤 𝖮𝖥 𝖬𝖸 𝖥𝖠𝖵𝖮𝖱𝖨𝖳𝖤 𝖲𝖮𝖭𝖦𝖲 𝖥𝖮𝖱 𝖸𝖮𝖴 !🕷 𝖬𝖤 𝖠𝖭𝖣 𝖧𝖤𝖱 𝖨𝖭 𝖳𝖧𝖤 𝖭𝖤𝖷𝖳 𝖫𝖨𝖥𝖤 ?
ES COMO EL SOL CUANDO YA NO QUIERE BRILLAR, MA RESTA PER SCALDARE ANCORA UN PO’. NO NECESITA SER VISTO, GLI BASTA ESSERE SENTITO.
SASHA - AYATO

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a
_ای‌کــاش تــو چیــزی فــراتــر از یــک رویــای شــبــانــه بــودی...

Repost from N/a
می‌سوختند، می‌ساختند و پنهانی برای یکدیگر می‌مردند؛ اما در ظاهر، با فاصله از هم می‌ایستادند و روی از یکدیگر برمی‌گرداندند... برای چه؟! شاید گاهی دوست داشتن، سهم دل باشد و نرسیدن، سهم تقدیر...

sticker.webp0.00 KB

Repost from ᅠᅠM U S E
𝖺𝗋𝖼𝗁𝗂𝗏𝖾 № 05 - 888 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌é𝗍𝗈𝗂𝗅𝖾𝗌 𝗉𝖾𝗋𝖽𝗎𝖾𝗌﹙ JJK ? ﹚

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
شب، آن منطقهٔ متروکه را از جهان جدا کرده بود. انبار در دل تاریکی ایستاده بود؛ ساختمانی عظیم با دیوارهای نم‌کشیده، پنجره‌های شکسته و سقفی بلند که تیرگی‌اش در هیچ نوری تمام نمی‌شد. بیرون، هیچ خانه‌ای روشن نبود. هیچ ماشینی عبور نمی‌کرد. هیچ صدای انسانی از کیلومترها دورتر به گوش نمی‌رسید. فقط باد بود که گاهی از شکاف‌های دیوار عبور می‌کرد و صدایی شبیه زمزمه‌ای خفه در راهروهای خالی می‌ساخت. میان آن تاریکی ایستاده بود. یا بهتر بود گفت، دیگر ایستادن برایش معنایی نداشت. تمام توانش را در ماه‌هایی جا گذاشته بود که دویده بود؛ شب‌هایی که بدون خواب گذرانده بود، خیابان‌هایی که با وحشت از آن‌ها عبور کرده بود، درهایی که پشت سرش بسته بود و هر بار با شنیدن صدای قدمی، قلبش برای چند ثانیه از کار افتاده بود. اما حالا دیگر جایی برای رفتن نبود. نفسش لرزید و به اطراف نگاه کرد. سایه‌ها میان ستون‌های انبار کش آمده بودند؛ بعضی ثابت، بعضی لرزان، بعضی آن‌قدر دور که نمی‌شد فهمید واقعاً انسان‌اند یا بازی چراغ‌های ضعیف با تاریکی. یک صدا آمد. تق. از جا پرید. چیزی نیفتاده بود. چند ثانیه گذشت. تق. این بار از سمت دیگری. سرش را چرخاند. هیچ‌کس نبود. اما ترس، دیگر به چیزی احتیاج نداشت که دیده شود. در تمام بدنش پخش شده بود؛ سردیِ دست‌ها، خشکی گلو، لرزش زانوها و آن احساس وحشتناکی که می‌گفت چیزی در تاریکی ایستاده و فقط منتظر است او متوجه حضورش شود و بعد، صدای قدم‌ها آمد. آهسته. یکی. مکث. یکی دیگر. و بعد چند قدم هم‌زمان. عقب رفت تا اینکه پشتش به دیوار خورد؛ دیگر نمی‌توانست بدود. چشم‌هایش در تاریکی می‌گشتند، و آن‌وقت دیدشان. آدم‌هایی که از میان سایه‌ها بیرون نمی‌آمدند؛ فقط کم‌کم معلوم می‌شدند. آن‌ها از ابتدا آنجا بودند. منتظر. ساکت. بی‌عجله. یکی از آن‌ها قدمی برداشت. دیگر عقب نرفت فقط نگاه کرد، وحشت در چهره‌اش دیگر شبیه ترس نبود؛شبیه کسی بود که تمام امیدهایش را یکی‌یکی از دست داده و حالا فقط منتظر آخرین نشانه است تا بفهمد کابوسی که ماه‌ها از آن فرار کرده، واقعاً به پایانش رسیده است. کابوسی که پایانش حکم پایان زندگی ناچیزش را داشت اما در آن سوی سالن، جایی که نور چراغی ضعیف تنها بخشی از تاریکی را می‌شکافت، صندلی‌ای قرار داشت. یک صندلی ساده، قدیمی. تنها یک صندلی بود و همین آن را ترسناک تر میکرد. انگار تمام آن انبار بزرگ برای یک نفر ساخته شده بود که قرار بود همان‌جا بنشیند و تماشا کند. در انتهای سالن، تاریکی آرام تکان خورد، ابتدا صدای قدم‌هایش شنیده شد؛ شمرده، آرام و با وقاری که انگار تمام انبار به حضورش عادت داشت. کت‌وشلوار تیره‌اش بی‌نقص بود. قامتش صاف و چهره‌اش آرام؛ آن‌قدر آرام که ترسناک‌تر از هر خشمی به نظر می‌رسید. از کنار او گذشت، بی‌آنکه حتی نگاهی به او بیندازد. به صندلی نیمه‌روشن انتهای سالن رسید. لحظه‌ای ایستاد، کت خود را مرتب کرد و با همان وقار آرام نشست، پا روی پا انداخت و دستش را روی دستهٔ صندلی گذاشت. سپس سر بلند کرد با چشم هایی که اطمینان را فریاد میزدند به او نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت.

Repost from N/a
photo content

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
🌟هیچ چیز... تأکید می‌کنم، هیچ چیز را توان آن نیست که همچو عشق، آدمیزاد را از پای در آورد. 🐍 آدمی ممکن است از سهمگین‌ترین طو
🌟هیچ چیز... تأکید می‌کنم، هیچ چیز را توان آن نیست که همچو عشق، آدمیزاد را از پای در آورد.
🐍 آدمی ممکن است از سهمگین‌ترین طوفان‌ها و بی‌امان‌ترین نبردهای زندگی، بی‌آنکه ذره‌ای کمانِ ابرویش خم شود، سر برآورد؛ اما همان شخص، اگر اسیرِ آن بلای خاموشی شود که عشق می‌نامند آن را، چنان قامتش در هم شکند که دیگر نه توانِ برخاستن داشته باشد و نه جسارتِ ایستادن، آن‌گونه که روزگاری داشت.🌟
 -ODEE

sticker.webp0.00 KB

𝖣𝖺𝗋𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌 𝗅𝗈𝗈𝗄𝗌 𝗀𝗈𝗈𝖽 𝗈𝗇 𝗁𝗂𝗆 🩶.

sticker.webp0.00 KB