ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝖣︎𝖾𝗌𝗂𝗀︎𝗇︎ پست جدید 💕

𝖣︎𝖾𝗌𝗂𝗀︎𝗇︎ پست جدید 💕

Открыть в Telegram

@rosegirls1bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
746
Подписчики
Нет данных24 часа
-397 дней
+6930 дней
Архив постов
عشقم دورت بگردم من))

من چرا ندیدم اسلی کردی:)

سین کنید قند عسلا

لطفا از اینجا به پایین سین کنید بوس بهتون

‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌album : 🎐 ‘s vid ‌ ‌‌ ‌‘’ こんに 018 . . hyunbeery

sticker.webp0.19 KB

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ww ‌ # ‌somi vanilla part 03 sommunchi

Repost from N/a

Repost from N/a

Repost from N/a
𝘾: 𝙑𝙖𝙣𝙚𝙨𝙨𝙖 𝘼:♧ 𝘽𝙡𝙖𝙘𝙠 𝘾𝙡𝙤𝙫𝙚𝙧 #anime #Blackclover

‌ ‌ ‌ ‌静か    ٫ ‌‌ ‌🏑 stadium duo 's archive website !

نشد باد بشم برم تو موهات، عوضش انگشت شدی رفتی تو چشمم و درس عبرت شدی برام.

و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد. او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سال‌ها در خلوت جانم مى‌ پروراندم و هیچ‌گاه به قامت حقيقت نايستاد مثل برگى كه در سكوت خزان، از شاخه‌ی كهنه‌ى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند و بعد، با خستگى و بی پناهى خود را به رودخانه‌ای ناشناس بسپارد رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و او را با خود ببرد به جايى دور، دورتر از درياها، جنگل‌ها، بیابان‌ها دور از هر چيز و هر كس. و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالی‌تر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبض‌های بى صدا، خلائى بزرگ حس می‌كرد گويى تکه‌ای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بی‌صدا از من جدا شده بود مرا جا گذاشته بود در كلبه‌اى تنها در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را می‌داد در حالى كه می‌رفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردست‌ها برده بود جايى كه دستم به آنها نرسد تمام دارايى‌اى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم. او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه من با هر تپش قلبم آبش می‌دادم، از او مراقبت می‌کردم و برايش سايه مى ساختم در قلبم لانه كرده بود آن‌قدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است اما آن شب با رفتنش، سلول‌های قلبم را خراش داد و زخمى كرد آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد من پژمرده شدنش را ديدم با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مى‌باخت، و من درمانده بودم هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايده‌ای نداشت عمرش كوتاه بود، كوتاه‌تر از آنچه گمان می‌كردم. او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچاره‌ی من با سرنوشت يار نبود او رفت و من تنها رفتنش را تماشا كردم تماشاگری بى‌صدا براى مرگى بى‌نام و آرام آرام در افق محو شد آن‌قدر دور كه ديگر تنها نقطه‌ای مبهم بود نقطه‌ای كه در سایه‌ها گم شد. و من ماندم؛ با باغى بی‌گل، با قلبى بى تپش، با شب‌هایی كه به جاى ستاره، حسرت می‌بارند.