My cup of tea.
Открыть в Telegram
How could a heart like yours ever love a heart like mine? @teeteepor_loverbot My daily channel if you like: @threefortya My real account: @inb_sarvin
БольшеИран141 406Категория не указана
293
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-1530 дней
Архив постов
پور روی تخت دراز کشیده بود. و خوابش نمیبرد. چند بار گوشی رو برداشت. چند بار ساعت رو نگاه کرد. چند بار سعی کرد بخوابه. فایدهای نداشت. بالاخره با کلافگی نشست. "لعنت." گوشی رو برداشت و بیهدف توی برنامهها چرخید. بعد نگاهش روی گالری افتاد. برای کشتن وقت بازش کرد. هزاران عکس، بیشترشون مربوط به کار بودن، مدلها، کمپینها، سفرهای کاری، عکسهای پشت صحنه. انگشتش بیهدف روی صفحه حرکت میکرد. تا اینکه یهو متوقف شد. عکس تیتی بود. پور چند ثانیه خیره نگاهش کرد. عکس مربوط به همون سفر بود. تیتی کنار یکی از تجهیزات ایستاده بود. به نظر میرسید داشت با یکی از کارکنای محلی بحث میکرد. اخم کرده بود. دستهاش رو روی سینه جمع کرده بود. و کاملاً اعصابش خرد بود. پور ناخودآگاه خندید. "خدای من..." یادش نمیاومد چرا اون عکس رو گرفته. ولی گرفته بود. انگشتش رو روی صفحه کشید. عکس بعدی. باز تیتی. یه عکس که موقع خندیدن گرفته شده بود. پور آروم روی تخت نشست. برای اولین بار واقعاً بهش فکر کرد. از کی شروع شده بود؟ از اون شب که توی هتل باهاش بحث کرد؟ از وقتی فهمید برخلاف چیزی که نشون میده آدم بدی نیست؟ از وقتی مست بود و وسط گریه اسم پدرش رو آورده بود؟ نمیدونست، واقعاً نمیدونست. گوشی رو روی پاهاش گذاشت و به سقف خیره شد. اوتو راست میگفت. خیلی وقت بود که راست میگفت. فقط خودش حاضر نبود قبولش کنه. چون قبول کردنش دردسر داشت. خیلی دردسر. مخصوصاً وقتی هنوز مطمئن نباشی کدوم حرفهاش واقعی بوده. و کدومها بازی. پور آهی کشید. بعد دوباره گوشی رو برداشت. و بیاختیار وارد چت تیتی شد. آخرین پیام هنوز روی صفحه بود. "جمعه آزادم." انگشتش چند ثانیه روی صفحه معلق موند. بعد شروع کرد به تایپ کردن. "فقط یه سوال." مکث کرد. پاکش کرد. دوباره نوشت: "اون شب حالت بهتر شد؟" باز پاکش کرد. "واقعاً چرا منو دعوت کردی؟" باز پاکش کرد. چند ثانیه به صفحه خیره موند. بعد گوشی رو کنار گذاشت. "احمق." زیر لب گفت. چون برای اولین بار بعد از مدتها... داشت منتظر جمعه میموند.
شب از نیمه گذشته بود. نور زرد چراغ مطالعه تنها چیزی بود که تاریکی آپارتمان تیتی رو میشکست. تلویزیون خاموش بود. گوشیش از چند ساعت پیش روی حالت بیصدا قرار داشت. و روی میز جلوش، دهها پوشه، برگه، بریده روزنامه و عکس قدیمی پخش شده بود. تیتی صندلی رو عقب کشید و دستش رو روی صورتش کشید. چشمهاش میسوخت. از عصر تا الان تقریباً تکون نخورده بود. حرفهای کنگ هنوز توی سرش میچرخید. "یه چیزی این وسط درست نیست." "اون مرد زیادی مطمئن حرف میزد." "انگار یه بخش از داستان رو فقط تو نمیدونی." "مزخرف..." زیر لب زمزمه کرد. سالها بود همه چیز رو میدونست. سالها بود روی این پرونده زندگی کرده بود. سالها بود اسم اون مرد لعنتی رو دنبال میکرد. پس چطور ممکن بود هنوز چیزی از قلم افتاده باشه؟ نگاهش روی عکسی افتاد که از داخل یکی از پوشهها بیرون کشیده بود. عکس قدیمی بود. شاید پانزده سال پیش. سه مرد کنار هم ایستاده بودند. پدرش. پدر پور. و مرد سومی. همون مردی که چند شب قبل توی مراسم دیده بود. همونی که وسط سالن به پدر پور حمله کرده بود. تیتی اخم کرد. تا الان همیشه فکر میکرده اون فقط یکی از دشمنهای قدیمی پدر پور بوده. اما حالا... عکس رو نزدیکتر آورد. سه نفر لبخند میزدند. نه لبخند آدمهایی که صرفاً همدیگه رو میشناسن. لبخند آدمهایی که سالها کنار هم کار کردن. "پس تو هم اونجا بودی..." عکس رو روی میز انداخت. بعد یکی از روزنامههای قدیمی رو برداشت. تیتر بزرگ صفحه اول: رسوایی مالی بزرگ در بنیاد توسعه ملی همون پرونده. همون پروندهای که زندگیشون رو نابود کرده بود. چند بار این مقاله رو خونده بود؟ صد بار؟ دویست بار؟ نمیدونست. اما این بار برای اولین بار دنبال چیز دیگهای میگشت. نه دنبال اسم پدرش. نه دنبال اسم پدر پور. دنبال اسم اون مرد. چند دقیقه بعد بالاخره پیداش کرد. فقط یک بار. توی یه پاراگراف کوچیک. تقریباً وسط صفحه. اسمش ذکر شده بود. اما نه به عنوان متهم. نه به عنوان شاهد. نه حتی به عنوان مظنون. فقط به عنوان یکی از اعضای هیئت مدیره. و بعد... هیچی. انگار از روی زمین محو شده بود. تیتی اخم کرد. این منطقی نبود. اصلاً منطقی نبود. اگه اون زمان عضو هیئت مدیره بوده... چرا هیچوقت اسمش وارد پرونده نشده بود؟ چرا هیچ خبرنگاری دربارهاش حرف نزده بود؟ چرا هیچ گزارشی از بازجوییش وجود نداشت؟ چرا فقط پدرش؟ چرا فقط پدرش نابود شد؟ ضربان قلبش کمی بالا رفت، پوشه بعدی رو باز کرد. و شروع کرد به زیر و رو کردن برگهها. چند دقیقه بعد یه سند مالی پیدا کرد. یه کپی قدیمی، لبههاش زرد شده بود. اما چیزی توجهش رو جلب کرد، سه امضا پایین صفحه بود، امضای پدرش، امضای پدر پور و امضای مرد سوم. تیتی چند ثانیه به برگه خیره موند. بعد سند دیگهای رو برداشت. باز هم همون سه امضا. یکی دیگه. باز هم همون سه امضا. ابروهاش در هم رفت. چیزی که سالها بهش فکر نکرده بود، ناگهان خودش رو نشون داد. اگر پدرش تنها مقصر بوده... پس چرا همه جا سه نفر امضا کرده بودن؟ اگر همه تصمیمها توسط پدرش گرفته شده... پس چرا بقیه دو نفر کنارش بودن؟ "نه..." دستش مشت شد. "نه..." ذهنش نمیخواست قبول کنه. اما هرچه بیشتر جلو میرفت... سوالها بیشتر میشدن. و جوابها کمتر. بعد چشمش به یه تاریخ افتاد، و ناگهان خشکش زد. سند مربوط به دو هفته بعد از تاریخی بود که طبق اخبار، همکاری بین اون سه نفر قطع شده بود. دو هفته بعد، یعنی طبق این سند... بعد از زمانی که همه ادعا میکردن شراکت تموم شده... اونها هنوز با هم کار میکردن. هنوز قرارداد امضا میکردن. هنوز پول جابهجا میشد. این یعنی... اخبار دروغ گفته بودن. یا حداقل بخشی از حقیقت رو پنهان کرده بودن. تیتی روی صندلی نشست. برای اولین بار از وقتی تحقیقاتش رو شروع کرده بود، احساس کرد زمین زیر پاش اونقدرها هم محکم نیست. تمام این سالها با یه حقیقت زندگی کرده بود. یا حداقل چیزی که فکر میکرد حقیقت باشه. اما حالا... انگار یه نفر آروم آروم داشت اون تصویر رو خرد میکرد. صدای ویبره گوشی سکوت اتاق رو شکست. تیتی بدون نگاه کردن دستش رو دراز کرد. گوشی رو برداشت، یه پیام. فرستنده: پور تیتی چند ثانیه فقط به اسمش خیره موند. بعد پیام رو باز کرد. "برای اون قرار..." قلبش ناخودآگاه تندتر زد. "...جمعه آزادم." چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. بعد نگاهش دوباره به اسناد روی میز افتاد. عکس پدرش. پدر پور. مرد سوم. سه امضا. و برای اولین بار بعد از سالها... این سوال توی ذهنش شکل گرفت: اگر تمام این مدت داشتم از آدم اشتباهی انتقام میگرفتم چی؟ و همین سوال، بیشتر از هر چیزی میترسوندش.
