𝐅𝐨𝐫𝐠𝐨𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐂𝐚𝐬𝐭𝐥𝐞
Открыть в Telegram
° 𓏲ּ𓋜𓍼•. اگه حرفی نداشتی برام اهنگ بفرست: t.me/HidenChat_Bot?start=8871544682
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
355
Подписчики
Нет данных24 часа
+77 дней
+4430 дней
Архив постов
مونولوگ شماره یک روایتِ بیکلام: [لطفا مرا در اغوش بگیر]
مدتهاست که دیگر به یاد نمیآورم چه کسی بودم و برای چه چیزی شورِ ادامه دادن داشتم. نمیدانم دقیقاً چه چیزی بود که مذابِ ویرانگرش وجودم را ذرهذره در خود حل و خاکستر کرد اینکه دقیقاً کدام اتفاق و کدام پایان، آغازگرِ سکوت من شد. سکوتی که به من یاد داد چگونه بهراحتی هر بار رهایت کنم؛ تو را هر بار در جسمی دیگر و چهرهای جدید ببینم و باز رهایت کنم. من هرگز جرئت این را نداشتم که بخشی از خودم را خاموش و به دست سرنوشت بسپارم. بهراستی اسمش جرئت بود یا ترس؟! ترس از تکرارِ درکِ احساسی که مدتها پیش در من ایجاد کردی؛ ترس از اینکه دوباره همان حس را، در وجود کسی دیگر، پیدا کنم. اما رها کردن فقط به ظاهر شبیه رفتن است. رفتنی است که هر قدمِ آن میخکوب زمینیست که بوی تورا میدهد و هر قدم دورتر شدن از آن نفسم را میبُرد . من چه بروم، چه بمانم در نهایت جسدم را در آغوش میگیری و مرا در قبرستانِ فراموششدهی ذهنت دفن میکنی.Allba
مونولوگ شماره یک
روایتِ بیکلام: [لطفا مرا در اغوش بگیر]
مدتهاست که دیگر به یاد نمیآورم چه کسی بودم و برای چه چیزی شورِ ادامه دادن داشتم. نمیدانم دقیقاً چه چیزی بود که مذابِ ویرانگرش وجودم را ذرهذره در خود حل و خاکستر کرد اینکه دقیقاً کدام اتفاق و کدام پایان، آغازگرِ سکوت من شد. سکوتی که به من یاد داد چگونه بهراحتی هر بار رهایت کنم؛ تو را هر بار در جسمی دیگر و چهرهای جدید ببینم و باز رهایت کنم. من هرگز جرئت این را نداشتم که بخشی از خودم را خاموش و به دست سرنوشت بسپارم. بهراستی اسمش جرئت بود یا ترس؟! ترس از تکرارِ درکِ احساسی که مدتها پیش در من ایجاد کردی؛ ترس از اینکه دوباره همان حس را، در وجود کسی دیگر، پیدا کنم. اما رها کردن فقط به ظاهر شبیه رفتن است. رفتنی است که هر قدمِ آن میخکوب زمینیست که بوی تورا میدهد و هر قدم دورتر شدن از آن نفسم را میبُرد . من چه بروم، چه بمانم در نهایت جسدم را در آغوش میگیری و مرا در قبرستانِ فراموششدهی ذهنت دفن میکنی.Allba𖤓
مونولوگ شماره یک روایتِ بیکلام: [لطفا مرا در اغوش بگیر]
مدتهاست که دیگر به یاد نمیآورم چه کسی بودم و برای چه چیزی شورِ ادامه دادن داشتم. نمیدانم دقیقاً چه چیزی بود که مذابِ ویرانگرش وجودم را ذرهذره در خود حل و خاکستر کرد اینکه دقیقاً کدام اتفاق و کدام پایان، آغازگرِ سکوت من شد. سکوتی که به من یاد داد چگونه بهراحتی هر بار رهایت کنم؛ تو را هر بار در جسمی دیگر و چهرهای جدید ببینم و باز رهایت کنم. من هرگز جرئت این را نداشتم که بخشی از خودم را خاموش و به دست سرنوشت بسپارم. بهراستی اسمش جرئت بود یا ترس؟! ترس از تکرارِ درکِ احساسی که مدتها پیش در من ایجاد کردی؛ ترس از اینکه دوباره همان حس را، در وجود کسی دیگر، پیدا کنم. اما رها کردن فقط به ظاهر شبیه رفتن است. رفتنی است که هر قدمِ آن میخکوب زمینیست که بوی تورا میدهد و هر قدم دورتر شدن از آن نفسم را میبُرد . من چه بروم، چه بمانم در نهایت جسدم را در آغوش میگیری و مرا در قبرستانِ فراموششدهی ذهنت دفن میکنی.Allba𖤓
مونولوگ شماره یک روایتِ بیکلام: [لطفا مرا در اغوش بگیر]
مدتهاست که دیگر به یاد نمیآورم چه کسی بودم و برای چه چیزی شورِ ادامه دادن داشتم. نمیدانم دقیقاً چه چیزی بود که مذابِ ویرانگرش وجودم را ذرهذره در خود حل و خاکستر کرد اینکه دقیقاً کدام اتفاق و کدام پایان، آغازگرِ سکوت من شد. سکوتی که به من یاد داد چگونه بهراحتی هر بار رهایت کنم؛ تو را هر بار در جسمی دیگر و چهرهای جدید ببینم و باز رهایت کنم. من هرگز جرئت این را نداشتم که بخشی از خودم را خاموش کنم و به دست سرنوشت بسپارم. بهراستی اسمش جرئت بود یا ترس؟! ترس از تکرارِ درکِ احساسی که مدتها پیش به من دادی؛ ترس از اینکه دوباره همان حس را، در وجود کسی دیگر، پیدا کنم. اما رها کردن فقط به ظاهر شبیه رفتن است. رفتنی است که هر قدمِ آن میخکوب زمینیست که بوی تورا میدهد و هر قدم دورتر شدن از آن نفسم را میبُرد . من چه بروم، چه بمانم در نهایت جسدم را در آغوش میگیری و مرا در قبرستانِ فراموششدهی ذهنت دفن میکنی.Allba𖤓
