ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

اتاقِ فکرهای نصفِ شب

اتاقِ فکرهای نصفِ شب

Открыть в Telegram

همون ایانم🕯 در حاشیه‌ی روزها..🤍 https://t.me/Soul_ian : "ناشناس" @ian_yoona : "روبیکا"

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
432
Подписчики
-724 часа
-627 дней
-7930 дней
Архив постов
سریال که تموم شد ولی بیاین اینو فراموش نکنیم مو به تنم سیخ شد سر این سکانس..

چه خبر از کسایی که میگفتن هیون سو بابای پی اوعه ؟😂😔

همه تحلیل ها ، همه تئوری ها ، همه گفته ها غلط از آب در اومد.. وقتی به اونجایی از داستان میرسی که می فهمی همه حدسات غلط بوده. پس وقتش رسیده به ذهنیت نویسنده افتخار کنی🤝🏻🔥

گریه اما در پایان، خوشحال..

با اینکه میدونم آسیب میبینم آمپول میزنم، فقط برای اینکه یک بار برات پیانو بزنم باهات چهار دست بنوازم، خنده تو ببینم و امید رو بهت برگردونم))

🫵✨️

❤️:))

back to friends.m4a3.07 MB

و Four Hands... تو یکی از اون چیزهایی بودی که شاید هیچ‌وقت نتونم برای کسی توضیح بدم دقیقاً چرا این‌قدر برام مهم بودی. فقط می‌تونم بگم: با تمام وجود، ممنونم. از تو، برای تو. تمومه.. ایستگاه آخر. و من باید مثل خیلی چیزهای دیگه، باهات خداحافظی کنم. شاید بعدش فقط یه پوستر ازت بمونه گوشه‌ی اتاقم. یه عکس، یه موسیقی، چندتا خاطره، چندتا سکانس که هر از گاهی دوباره پیداشون می‌کنم. ولی خودم می‌دونم... تو فقط یه پوستر روی دیوار نمی‌شی. تو یه تکه از یه دوره‌ی زندگی من می‌شی. یه دوره‌ای که خندیدم، گریه کردم، منتظر موندم، فکر کردم، تحلیل کردم، بی‌تاب شدم و برای مدتی، واقعاً با چندتا آدمِ خیالی زندگی کردم. پس برو.. برو و یه پوستر شو توی اتاقم. برو و یه خاطره شو. برو و بذار زندگی ادامه پیدا کنه. ولی اگر یه روز، سال‌ها بعد، یه آهنگ پخش شد و بی‌دلیل دلم گرفت، اگر یه سکانس یادم اومد و چشمام خیس شد، اگر یه جایی اسم Four Hands رو شنیدم و برای چند ثانیه برگشتم به همین روزها... بدون که هنوز یه جایی از من، همون دختریه که با تمام وجود باهات زندگی کرد. تو برای من فقط یه سریال نبودی. تو همه چیز بودی -چهاردست دو سونات -قهرمان ضعیف کلاس Four hands two sonat Waek hero class دوشنبه ۱۴۰۵/۷/۱۳ 2026🍂

هی! Four Hands... تو با من کاری فراتر از این حرف‌ها کردی. همون کاری که «Weak Hero Class 1» با من کرد. همون‌قدر عمیق، همون‌قدر ماندگار. جوری که می‌دونم این دوتا سریال رو تا وقتی عمر دارم یادم می‌مونه. اسمشون که بیاد، شاید یه موسیقی پخش کنم و بی‌اختیار اشکم دربیاد. شاید یه سکانس یادم بیاد و دوباره برگردم به همون روزها. مامان، یادته می‌گفتم «Weak Hero» خودِ من بود؟ جلوت با خنده‌هام گریه می‌کردم. می‌خواستم بهت بگم من دوباره با Four Hands زندگی کردم مامان. من دیگه بهش به چشم یه سریال نگاه نکردم. یه جایی از مسیر، تبدیل شد به بخشی از فکر و مغز و قلبم. درکش برای خیلی‌ها سخته، ولی نگاه من به این دوتا، هیچ‌وقت فقط یه بازی، یه فیلم، یه پشت صحنه یا چندتا بازیگر نبود. برای من فراتر از همه‌ی این‌ها بود. گاهی با خودم می‌گفتم کاش یکی از همون کانال‌های تلگرامی رو داشتم که کلی عضو دارن؛ که می‌تونم شب تا صبح درباره‌ش حرف بزنم، تحلیل کنم، تئوری بسازم، زندگی کنم، ادیت بزنم، ادیت ببینم، برای هر اتفاقش ذوق کنم و برای هر قسمت هزار بار حرف داشته باشم. ولی بیشتر این چیزها فقط توی قلب من موند. توی خودم موند. زیاد بیرون نیومد. زیاد گفته نشد. و شاید هیچ‌کس نفهمید این سریال، توی من چه چیزی ساخته و چه چیزی رو به هم ریخته. و دردناک‌ترین قسمت شاید همین‌جا بود... وقتی می‌دیدی نسبت به یه اتفاق، یه قسمت، یه سکانس، دیگه مثل قبل واکنش نداری. دیگه گریه‌ات نمی‌گیره. فقط چشمات به صفحه‌ی گوشی خیره می‌مونه. نه ذوقی، نه اشکی، نه حتی حرفی. یه جایی حتی دیگه همون کانال‌ها رو هم دنبال نکردم. انگار یه چیزی توی من خسته شده بود. و حالا که دارم بهش فکر می‌کنم، می‌بینم... «دیگه حدیث این‌جوری از دست می‌ری و نمی‌شه‌ها...» ولی زندگی ادامه داره، مگه نه؟ آدم باید یه جایی دوباره برگرده به زندگی خودش. حتی وقتی یه تکه از دلش هنوز توی یه داستان جا مونده. شاید برای خیلی‌ها، این فقط یه سریال باشه. شاید یه چیز پیش‌پاافتاده که چند ماه دیگه حتی اسمش رو هم یادشون نیاد. ولی چیزی که با من کرد، قرار نیست پیش‌پاافتاده باشه. قرار نیست فراموش بشه. چون بعضی چیزها برای همیشه توی آدم نمی‌مونن چون بزرگن؛ می‌مونن چون درست در زمانی وارد زندگی آدم شدن که باید وارد می‌شدن. مرسی... برای فکر کردن‌ها. برای تئوری ساختن‌ها. برای تحلیل کردن‌ها. برای بتهوون شدن‌ها. برای شکسپیر شدن‌ها. برای تمام استرس کشیدن‌ها. برای تمام شب‌هایی که با تو گذشت. برای تمام لحظه‌هایی که یه چیزی توی دلم روشن شد، حتی اگر بعدش دوباره خاموش شد. کیدراما، برای من، شروع خیلی چیزها بود.

برای تو که فقط یه سریال نبودی مدت‌ها بود که یه چیزی روی دلم سنگینی می‌کرد. راستش نمی‌دونم چی بود؛ غم بود؟ استرس بود؟ اضطراب بود؟ یه جور سیاهی بود؟ نمی‌دونم... فقط می‌دونم بدجوری سنگین بود. انگار یه چیزی مدام دم گوشم می‌گفت: «گریه کن... یکم خودتو خالی کن. یکم از این سنگینیِ روی قلبت کم کن. شاید اگه گریه کنی، شاید اگه حرف بزنی، شاید اگه بهش فکر نکنی، بهتر بشی.» ولی نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم. شاید برای بعضی‌ها خنده‌دار به نظر برسه. شاید با خودشون بگن: «خب که چی؟ یه سریاله دیگه! مگه چیه؟» ولی من؟ نه... برای من این‌طور نبود. برای من، خیلی فراتر از چیزی بود که فکر می‌کردم. شروع «Four Hands Two Sonatas» برای من، شروع خیلی چیزها بود. عاشقش شدم. پیگیرش شدم. با هر خبرش ضربان قلبم بالا می‌رفت و بی‌تاب می‌شدم. تمام کانال‌ها رو براش چک می‌کردم، منتظر یه عکس، یه خبر، یه ویدیو، یه تکه‌ی کوچیک ازش. این سریال یه جایی از وجودم نفوذ کرده بود که خودمم نمی‌فهمیدم چطور. روزی نبود که بهش فکر نکنم. کرکترها رو توی ذهنم بالا و پایین نکنم. خودمو جاشون نذارم. سکانس‌ها رو دوباره مرور نکنم. باهاش زندگی کردم. یه جایی شده بود شبیه خانواده‌م. با هر آهنگ یادش می‌افتادم. با هر وویس، با هر ادیت، با هر تکه موسیقی، دوباره برمی‌گشتم به همون دنیا. روزام باهاش شب می‌شد و شبام با فکرش صبح. گاهی حتی از خودم می‌پرسیدم: «اصلاً چطور ممکنه یه سریال معمولی این‌قدر به درون آدم نفوذ کنه؟» تا جایی که بارها به خودم می‌گفتم: «بابا بسه دیگه... تمومش کن. فقط یه سریاله.» ولی نشد. هر بار که فکر می‌کردم دیگه تموم شده، دوباره یه چیزی ازش پیدا می‌شد و منو برمی‌گردوند سر جای اولم. تمام لحظه‌هاش، تمام سکانس‌هاش، تمام نگاه‌ها و موسیقی‌هاش، یه جایی از قلبم رو برای خودش گرفته بود. بعد از «قهرمان ضعیف کلاس» به خودم قول داده بودم دیگه این‌طوری درگیر یه سریال نشم. گفتم فقط ببین، لذت ببر و بعد بذارش کنار. گفتم دیگه خودمو با آدم‌هایی که فقط نقش بازی می‌کنن، با زندگی‌هایی که مال من نیستن، این‌قدر غرق نمی‌کنم. ولی... بازم نشد.

خوندنِ این متن خالی از لطف نیست؛ احساساتی گفته شد که توی این مدت داشتم و به شدت براش ارزش قائلم❤️

sticker.webp0.00 KB

این دیگه باعث شد ما امسال رو با تو به یاد بیاریم❤️

Bach_Cantata_BWV_147_Herz_und_Mund_und_Tat_und_Leben_X_Chorale_Jesus.flac25.38 MB

فور هندز تو سوناتاز جنونی سرشار از آرامش بود که به معنای واقعی برای من معنای پاییز 2026 رو تا ابد برچسب میزنه چنان قلبم پر از احساسات مختلف بود که حتی به یاد نیاوردم دلم چه پایانی میخواست برای لحظه ای فراموش کردم که واقعا از این رابطه چی میخواستم یک سکانس که به رنگ غروب دلگیر اما انگار طلوعی دوباره بود و لبخند هایی که پر از شیرینی خنده و شوری رد اشک های روی گونه به جا مونده، بودن هردو تمامشون رو برای هم فدا کردن و در اخر، باز هم همدیگه رو ملاقات کردن این سریال یک پاییز پر بهار بود، یک پاییزی که شاید دلت رو تو مشتاش بچلونه و بارون غم رو روی گونه هات بریزه، اما تهش میدونی که بهاری هست... میدونی که تهش باز همین درختا شکوفه میزنن جنونی بود این سریال. جنونی بود...

مثل اون روز؛آزادانه❤️
مثل اون روز؛آزادانه❤️

کانگ پی او .می‌دانستم که تو هم خواهی آمد. وقتی این نامه را پیدا کنی، من دیگر اینجا نخواهم بود. متاسفم. فکر نمی‌کنم بتوانم آخرین درخواستت را اجابت کنم. شاید اتفاقی که برای ما افتاد به دلیل اشتیاق و عشق عمیق ما به موسیقی بود. دردناک بود و به همین دلیل بسیار دشوار بود، ام با دیدن اینکه تو با چنین قلب پرشوری به موسیقی نزدیک می‌شوی، من هم خیلی احساس خوبی داشتم. من هم اکنون می‌روم تا موسیقی بسازم که صمیمانه کسی را آرام کند، نه موسیقی پر از کینه و نفرت. اگرچه به دلیل سوءتفاهم‌ها باعث درد تو شدم، شاید دلیل اینکه اینقدر به انتقام علاقه داشتم این بود چون همیشه آرزوی روزهایی را داشتم که با هم پیانو می‌نواختیم. متاسفم و از همه چیز متشکرم. لطفاً هرگز تسلیم نشو، و امیدوارم که به یک نوازنده بزرگ تبدیل شوی.

اون اینکارو کرد تا برای آخرین بار باهاش پیانو بزنه، اون زندگیشو برای دوستش فدا کرد و میتونم تا آخر عمرم برای مظلومیتت دل بسوزونم تو همیشه تنها بودی و تکیه گاهی نداشتی چطور بود؟ تو تنها امید من بودی.. و دنیا مثلت نخواهد دید جونگ یو..

تمامشو اشک ریختم تمامشو گریه کردم پر بودم از بغض، دل شکستگی چیزی که تماماً فراموشش نخواهم کرد