ru
Feedback
𝖲︎𝗍𝖺𝗋𝗅︎𝗂𝗀︎𝗁︎𝗍 𝖣︎𝗎𝗈

𝖲︎𝗍𝖺𝗋𝗅︎𝗂𝗀︎𝗁︎𝗍 𝖣︎𝗎𝗈

Открыть в Telegram

ᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠ 𖹭ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ http://t.me/LolmemmoBot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
852
Подписчики
-224 часа
-157 дней
-1630 дней
Архив постов
🌟فوروارد کنید تا یه چیز کوتاه واستون بنویسم .
جوین باشین🌟
لیمیت : هفت چنل اول.

🌟فوروارد کنید تا یه چیز کوتاه واستون بنویسم .
جوین باشین
لیمیت : هفت چنل اول.

چقد قشنگ بود واقعا حس و حال خوبی داشت
ولی خدایی دلم میخواد فحشت بدم❤️

یـادتہ‌ ࢪوز اولے کـه همو دیـدیـم؟ عیـن فࢪشتہ‌ ها بـودی. تـا دیدمـتـ یهو قلبـم وایسـاد..نمیـدونستـم چہ‌ حسیہ‌، فقط میـدونستـم توࢪو می‌خـوامـ.

𝟩𝟣𝟪 ◽️- 𝖭𝖸 𝗌𝗍𝗋𝖾𝖾𝗍𝗌 𝗐. 𝗁𝗈𝗍 : 𝖼𝗈𝖿𝖿𝖾𝖾' . ’𝖼𝗂𝗀𝖺𝗋𝖾𝗍𝗍𝖾𝗌 𝖺𝗇𝖽 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗂𝗇𝗀𝗌 - 𝟣𝟫𝟢𝟤
+4
𝟩𝟣𝟪 ◽️- 𝖭𝖸 𝗌𝗍𝗋𝖾𝖾𝗍𝗌 𝗐. 𝗁𝗈𝗍 : 𝖼𝗈𝖿𝖿𝖾𝖾' . ’𝖼𝗂𝗀𝖺𝗋𝖾𝗍𝗍𝖾𝗌 𝖺𝗇𝖽 𝖿𝖾𝖾𝗅𝗂𝗇𝗀𝗌 - 𝟣𝟫𝟢𝟤

‌ ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
┆#Fic  ;  #DriedRoses ┆𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦: 𝘙𝘰𝘮𝘢𝘯𝘤𝘦, 𝘚𝘮𝘶𝘵, 𝘚𝘭𝘪𝘤𝘦 𝘰𝘧 𝘓𝘪𝘧𝘦 ┆𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦: #Chanho, #Hyunlix, #Seungin

𖥻 " 𝘐’𝘮 𝘢𝘧𝘳𝘢𝘪𝘥 𝘰𝘧 𝘩𝘪𝘴 𝘳𝘢𝘪𝘯-𝘧𝘪𝘭𝘭𝘦𝘥 𝘦𝘺𝘦𝘴, 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘦 𝘦𝘯𝘥𝘭𝘦𝘴𝘴 𝘣𝘭𝘶𝘦 𝘩𝘪𝘥𝘥𝘦𝘯 𝘸𝘪𝘵𝘩𝘪𝘯 𝘩𝘪𝘴 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵. 𝘐’𝘮 𝘢𝘧𝘳𝘢𝘪𝘥 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘵𝘩𝘦 𝘷𝘦𝘳𝘺 𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨𝘴 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘮𝘢𝘬𝘦 𝘩𝘪𝘮 𝘢𝘤𝘩𝘦 𝘮𝘪𝘨𝘩𝘵 𝘣𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘳𝘦𝘢𝘴𝘰𝘯 𝘐 𝘤𝘰𝘮𝘦 𝘵𝘰 𝘭𝘰𝘷𝘦 𝘩𝘪𝘮.” ‌ ‌  ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Repost from N/a
این پیامو فور کنید یه ایراد و یه چیز خوب از چنلتون بگم
جوین باشید بعد چلنج لفت بدید بن میشید

چقد عالی شده عشقم 💋

Repost from N/a
ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ㅤ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ نــوازنـده سکـ‌وت ㅤ‌‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
در سکوت شب، نوایی در تاریکی پیچید؛ نوایی که هیچ‌کس نمی‌دانست نواختهٔ دست چه کسی‌ست. در میان چوبه‌های خاک‌خورده، یا به گفته‌ی دیگران خانه‌ی چوبی‌ای، گویی کسی نشسته و به آرامی تارهای گیتارش را نوازش می‌کند؛ نوازش‌هایی که بر روی فرت‌هایش تند می‌رقصند، گویی دو پای گرفته و با نوای سالسا همراه شده‌اند. ولی نوایی که به گوش می‌رسید، آشنایتی با موسیقی آزادی نداشت. آن نوا، مهمانی از غم بود، و شاید مهمانی از دلتنگی که دیگر در کنج سینه‌اش جای نمی‌گرفت و بر روی گیتار نواخته شده بود. سؤال هر رهگذری این است: او کیست؟ چه کسی موسیقی‌ای می‌نوازد که مملو از احساسی، هرچند نه چندان خوش، است؟ جواب هر سؤال بی‌پاسخ ماند؛ نه کسی نامی از او داشت و نه یادی. گویی در آن خانه‌ی چوبی، روحی نوازنده‌ی گیتار شده و آدمی را محبوس خود کرده است؛ خانه‌ای چوبی با پنجره‌هایی عظیم از آسمانِ سقف تا سنگ‌های زمین، ولی چیزی در آن دیده نمی‌شود. دقایق می‌گذشت و می‌گذشت، و آن موسیقی به اوج‌های خود نزدیک‌تر می‌شد. با نواخته شدن هر آکورد، درد سرکوب‌شده‌ای جدید فریاد زده می‌شد. و شاید آن موسیقی، تنها موسیقی نبود؛ همان‌طور که در دل خود غم و اندوهی داشت، نوازنده‌اش نیز می‌نواخت تا باری از دل کوچک خود بردارد. موسیقی در اوجی باشکوه آرام گرفت، و دانه‌به‌دانه حرکت بر روی فرت‌ها کوتاه و کوتاه‌تر شد. با آرام گرفتن آن، من نیز از دنیایی که بر روی زمین نبود، رهایی پیدا کرده بودم. دیگر کسی نبود، نه رهگذری و نه آشنایی. گویی شهر از آدم‌هایش خالی شده بود؛ من مانده بودم و خانه‌ای چوبی. کنجکاوی‌ام اجازه‌ی گذر همچون رهگذری نمی‌داد. قدم‌های کوتاهی برداشتم تا به درِ چوبی‌ای رسیدم. به‌آرامی تقه‌ای زدم و با صدایی گوش‌خراش، مهمان آن خانه شدم. به‌دور از انتظار، دخترکی بر روی صندلی نشسته بود و گیتارش را در آغوش داشت؛ دخترکی که لباسی قرمز به تن داشت و توری قرمز رویش را پوشانیده بود. چند قدمی نزدیک‌تر شدم، و به نیت ادب، زانویم را بر روی خاک نهادم و مقابل دخترکی نحیف زانو زدم. به‌آرامی، توری‌ای که صورتش را نهان کرده بود، کنار زدم؛ و چشمانم گیرای دو مروارید سیاهش شد. عمیق و غم‌دار. آری، درست فکر می‌کردم؛ این دختر باری سنگین بر روی قلبش به دوش می‌کشد؛ باری که دلداری برای همراهی‌اش ندارد. دست‌هایم به‌آرامی دستان زیبایش را گرفت و بوسه‌ای مهمان آن دو کرد. لبخندی بر روی لب‌هایم جای گرفت و با لحنی آرام، که فقط دو گوش شنوا داشتند، نجوایی سر دادم. + دخترک نوازنده، لقبی برازنده؛ ولی دخترک، مرا با غم‌هایت شریک می‌کنی؟ گویی لبخندی که بر لب‌هایم مهمان شده بود، مرا ترک کرد و همراه آن دختر شد. نمی‌دانستم دلیل آن غم چیست، ولی نوایی در دلم زمزمه می‌کرد که آن دختر به کسی نیاز دارد؛ کسی که در این غم، همراهی‌اش کند. – می‌خوای یه قطعه‌ی دیگه برات بنوازم؟

‌‌ ‌ ‌🐍  ˒  𝗁𝖺𝗏𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗎𝗇 ‌﹫ 𝗁𝗐 ‌ ‌♱𝆬     ‌ ‌ ‌⎯ㅤ𝖼𝗈𝗆𝖾  和  t.me/ch1wg