℘ 𝗈𝗇𝖼𝖾 𝗎𝗉𝗈𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗋𝗎𝗂𝗇 (rest)
Открыть в Telegram
✿ ིུ ☕️ 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖫𝗎𝗇𝖺𝗋 𝗏𝖺𝗅𝗅𝖾𝗒𝗌 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗆𝗂𝗇𝖽. ᯓ چـنل مـحافـظ و لیـست نوشـتههـا : @thaifictionguide
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
495
Подписчики
-524 часа
Нет данных7 дней
+830 дней
Архив постов
Repost from 𝖣𝖾𝖺𝖽 𝖵𝖺𝗆𝗉𝗂𝗋𝖾
Work project
Part1:Her thoughts had spiraled out of control. She didn't know why she was thinking about such things—and about someone she had known for less than an hour, at that!
سلام خوبستید؟ بعد از سه هفته سلام. 😭
لطفاً ریاکت و نظر بدید. این پارت خیلی برام مهمه چون به نظر خودم یکی از عمیقترین پارت های مارونه.
📼 .⋆♱ #Maroon tape ten
"این رو میدونم؟ که این زخم... کار توئه؟ میدونم... میدونم و بدجور درد میکنه پسر. پس چرا... خودم پیشقدم میشم تا دوباره تنت رو لمس کنم؟ چرا این گرمای کوفتی پوستت و جوری که برخوردش به خودم رو یادم میاد، حال بههم زن نیست؟"«البته... این اصلاً انصاف نیست که بخوای از من فرار کنی. مگه کسی توی این دنیا بهتر از من دوستت داره، داداش کوچیکه؟»
Repost from blue hour !!
✦ #SaintSinners Chapter 18
دستهای سانتا میلرزیدن و مچش وزن ناچیز اسلحه رو تحمل نمیکرد. انگشتش آهسته روی ماشه نشست و فقط یک فشار کوتاه کافی بود تا مهاجم روبهروش رو روی زمین بندازه. نفسش رو حبس کرد و صدای پرث توی ذهنش پیچید. «آروم، سانتا. اجازه نده دستهات بلرزن.» چشمهاش رو بست و اشکهای یاغی رو با انگشتهای گلی از روی صورتش پاک کرد اما دستهاش هنوز میلرزیدن؛ حتی شدیدتر از قبل. پرث بهش یاد داده بود چطور نشونه بگیره اما هیچکس بهش یاد نداده بود چطور باید به یک انسان شلیک کنه و حالا که گرمای دست حمایتگر محافظش رو احساس نمیکرد، انگار نمیتونست ماشه رو بکشه.“Wish that we could talk about it, at least you could've told me that you'd leave”
Repost from blue hour !!
ㅤ ⊹ #SaintSinners ⊹
همه بیگناه به دنیا میان اما هیچکس بیگناه این دنیا رو ترک نمیکنه. آدمها فقط یاد میگیرن چطور لکههای خون روی دستهاشون رو راحتتر از دید بقیه پنهان کنن.
سانتا پونگساپاک، به دور از زندگی دلهرهآوری که پدرش براش ساخته بود، همراه با مادرش توی شهری کوچیک به اسم نان زندگی میکنه. پسری که همه انتظار داشتن یه روزی جانشین پدرش بشه و مدیریت گروه مافیاییشون رو به دست بگیره، حالا تبدیل به یه نقاش ساده شده که تمام وقتش رو توی نمایشگاههای مختلف میگذرونه. با این حال، زندگی آرومش برخلاف انتظارش تا همیشه در آرامش نمیمونه. با مرگ مادرش توی روز تولد بیستویک سالگیش، تمام رویاهایی که مدتها برای ساختنشون وقت گذاشته بود هم با خون شسته شدن. سانتا بعد از گذشت هفت سال، دوباره زیر سایه سنگین پدرش قرار میگیره... اما آیا سانتا بدون چون و چرا، سرنوشتی که بقیه براش نوشتن رو میپذیره؟
