• 𝖦𝗆𝗆𝗍𝗁𝖾𝖾𝗏 𝖿𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 •
Открыть в Telegram
𝑺𝒐𝒎𝒆𝒕𝒊𝒎𝒆𝒔, 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒔𝒕 𝒃𝒆𝒂𝒖𝒕𝒊𝒇𝒖𝒍 𝒔𝒕𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔 𝒃𝒆𝒈𝒊𝒏 𝒘𝒉𝒆𝒓𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒍𝒆𝒂𝒔𝒕 𝒆𝒙𝒑𝒆𝒄𝒕 𝒕𝒉𝒆𝒎. 🖤 ⌁ @MrsGasGasbot⌁ 𓆩 ارتباط با ما بهصورت ناشناس 𓆪
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
285
Подписчики
+324 часа
+67 дней
+830 дней
Загружаем данные
Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
октябрь '26окт. '26
октябрь '26
+274
в 30 каналах
сентябрь '260
в 25 каналах
Get PRO
август '26
+22
в 25 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 31 октября | +4 | |||
| 30 октября | +5 | |||
| 29 октября | +1 | |||
| 28 октября | +1 | |||
| 27 октября | +2 | |||
| 26 октября | 0 | |||
| 25 октября | 0 | |||
| 24 октября | 0 | |||
| 23 октября | +1 | |||
| 22 октября | +1 | |||
| 21 октября | +2 | |||
| 20 октября | 0 |
Посты канала
بچهها لازم دونستم یه چیزی رو بهتون بگم
احتمالا یه سری هاتون ناراحت میشین با وجود ائو بوم تو این فیکشن چون جدا شدن یا اخیرا شایعاتی پشتشونه
ولی ازتون میخوام زندگی شخصی و واقعیشونو در نظر نگیرین
چون حتی کاراکترشون تو فیکشنم خیلی متفاوته
انتخاب ائو بوم جدا از اینکه دوسشون دارم دلایل خاصی داشت مثل اینکه ائو خیلی بهش میاد یه پست مهم داشته باشه و رهبری چیزی رو به عهده داشته باشه مثل لیدر بودنش تو جسپر یا بوم که با هیکل خوب و قد بلندش میتونه کاراکتر قوی و شجاعی که من میخواستم رو به خوبی بهتون القا کنه
ولی با ظرافتی که مثلا سانتا یا پووین دارن این کاراکتر براشون مناسب نبود
ازتون میخوام فارغ از زندگی واقعی به خوندن این فیکشن بپردازید و مسائل زندگی واقعی رو از فیکشن تفکیک کنید ممنونم ازتون
| 2 | پارت های بعدی قشنگه خیلی 🌟🎀
می خواستم یک چیز بگم ولی مزه خوندن خود پارت میره 📖🦋
خواهش می کنم زیبا 🙏🌷✨ | 53 |
| 3 | واییی ننه بچه بوم به دنیاااا اومدددد!
هورااا خوشحالم سالم ان😭🥰🥹
اقاااا من هنوزم برای سانتا ناراحتم ینی چی که پرث بچه پررو اصلا بهش اهمیت نمیده😤🤬🤬🤬🤬🤬🤬
و بخاطر اینکه دوربین مخفی کار گذاشته بود اونو که اصلا فراموش نمیکنم😱🤧🙄
خاله جون مرسی که پارت جدید رو گزاشتین 🤗🫶🤟💋🧝♀ | 53 |
| 4 | این متن از آشفته بازار ذهنم پدید آمد دوسش داشته باشین 🎀🦋 | 64 |
| 5 | کسای که خوندین نظراتتون رو بگین .
😇😇🫠 | 69 |
| 6 | فیب و نامهی مزرعه
در زمانهای گذشته، در یک خانوادهی سهنفره، پسربچهای شیطون زندگی میکرد. اسمش فیب بود. فیب از هیچچیز نمیترسید و هر کاری را انجام میداد: از بالا رفتن از درخت در دل شب گرفته تا بازی کردن با حیوانات وحشی. خانوادهاش همیشه نگران بودند، مضطرب و در انتظار اتفاقی بد.
اما چه اتفاقی افتاد که این پسربچه دیگر شیطنت نکرد، گوشهگیر شد و بازی را کنار گذاشت؟
چند روز قبل
فیب بالای درخت همیشگی نشسته بود، با شاخهها بازی میکرد و مزرعه را تماشا میکرد. قلبش از هیجان تند میزد، مثل همیشه، و او میخندید.
وسط انبوه گندمهای خشک و زرد، یک قسمت خالی بود و در وسط آن، چیزی سفید و قرمز دیده میشد.
فیب از کنجکاوی از درخت پایین پرید و به سمت مزرعه دوید. وقتی رسید، دید یک نامه است، آغشته به لکههای غلیظ قرمز. آنقدر کوچک بود که نداند آن مایع خون است.
ولی کنجکاویاش بازهم قویتر بود. نامه را از گوشهای که کمی تمیزتر بود برداشت و آهسته بازش کرد.
وقتی کلمات را خواند، چیزی در او فرو ریخت. انگار از ارتفاعی خیلی بلند داشت سقوط میکرد. قلبش تند میزد، اما این بار مثل تپش بالای درخت نبود. آن تپش او را جلو میکشید و این یکی عقب میراند. رنگش پرید و مردمک چشمهایش تنگ شد، انگار آنچه میدید را باور نمیکرد.
نامه اعتراف بود. نویسندهاش نوشته بود چند نفر را کشته و همه را همینجا، در این مزرعه و اطراف دهکده، دفن کرده. میخواست کسی بخواند و به دیگران بگوید، تا کمی از بار عذابش سبک شود.
برای یک بچه، خواندن چنین چیزی با آن خط کجومعوج و کلمههای ناهمگون که با خون نوشته شده بود، بیش از حد سنگین بود. فیب اولینبار به خودش لعنت فرستاد: از اینکه خواندن بلد است، از اینکه کنجکاو شد، از هرچه او را تا اینجا کشانده بود.
جرئت تکان خوردن نداشت. میترسید نویسنده برگردد و همان بلا را سر او بیاورد. اشکهایش بیآنکه بفهمد روی گونهاش میریخت و نفسش بالا نمیآمد.
تنها چیزی که میدانست این بود: برو. فقط برو. خانه امنترین جاست.
بالاخره پاهای خشکشدهاش تکان خوردند. هرچه تلاش میکرد سریعتر بدود، نمیشد. انگار با هر قدم توی گل فرو میرفت و کندتر و کندتر میشد.
همان شب
فیب با نفسنفس از در خانه تو افتاد. مادرش از آشپزخانه دوید بیرون و وقتی صورت او را دید، رنگ خودش هم پرید.
«فیب! چی شده؟ چرا اینطوریای؟»
فیب نمیتوانست حرف بزند. دستهایش یخ بود و میلرزید. مادرش او را محکم بغل کرد و فیب برای اولینبار توجه کرد که دستهای مادرش هم میلرزند، و قلبش مثل قلب خودش تند میزند.
همانجا فهمید. تمام این سالها که مادرش نگران بود، این حس را داشت. این سنگینی، این لرزش، این گره توی شکم. هر بار که او از درخت بالا میرفت، مادرش توی دلش همین را تجربه میکرد.
فیب سرش را توی سینهی مادرش فرو برد و با صدایی که بریدهبریده بود، گفت:
«مامان... حالا میفهمم چرا همیشه نگران بودی. ببخشید. من نمیدانستم این حس چقدر سخت است.»
مادرش چیزی نگفت. فقط او را محکمتر نگه داشت و موهایش را نوازش کرد. پدر هم از راه رسید و بیحرف کنارشان نشست. آن شب هر سه تا کنار هم خوابیدند.
بعد از آن اتفاق
فیب دیگر از درخت بالا نرفت. گوشهی اتاق مینشست و بازی نمیکرد. هر بار پنجره را میدید، یاد نامه میافتاد، و تنها چیزی که توی ذهنش تکرار میشد، آخرین جملهی نامه بود:
*«من تغییر نکردهام و پشیمان نیستم. فقط میخواستم بدانی که اینجا قبرستان اصلی این دهکده است.»* | 71 |
| 7 | بچه ها دلم می خواد یک متن ایم مدلی بنویسم ، بنویسم می خونین | 67 |
| 8 | حیف تلگراف آماده ندارم 🫠🫠 | 3 |
| 9 | بچه هاا یک چیز بگم پارت های بعدی عالیهههه🦋🦋🦋 | 1 |
| 10 | منتظر نظرات زیباتون هستم 🎀🦋
ری اکت ها هم مثل همیشه بالای ۳۰ باشه 🌷🌷🌷🌷 | 67 |
| 11 | sticker.webp | 67 |
| 12 | sticker.webp | 70 |
| 13 | ✦⋆✦
⟡──────────⟡
𝑩𝒂𝒕𝒘𝒆𝒆𝒏 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝑯𝒂𝒍𝒆
between the ache and the answer, a story finds its way home...
⟡──────────⟡
❈ Realm Ongoing
❈ Dreamweaver ➳ نامشخص
❈ Bound Souls ➳ AouBoom
❈ Whispered By ➳ JoongDunk · PondPhuwin · PerthSanta
❈ Spellbound In Anxiety with a happy ending · Alpha/Omega · Bullying · Billionaire · Best friend · Mafia · Pain · Humiliation · Fated mates · Omegaverse · Mpreg · Mating
⋆˚✧˚⋆
⤷ enter the realm's archive
⤷ wander to the summary
⟡30⟡
⟡31⟡
⋆˚✧˚⋆
➳ Batween Love and Hate ⟡
𓋼𓆩⟡𓆪𓋼
this dream belongs to the sorceress of ·
𝖦𝗆𝗆𝗍𝗁𝖾𝖾𝗏 𝖿𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇
𓋼𓆩⟡𓆪𓋼
✦⋆✦
#𝑩𝒂𝒕𝒘𝒆𝒆𝒏_𝑳𝒐𝒗𝒆_𝒂𝒏𝒅_𝑯𝒂𝒕𝒆 | 74 |
| 14 | ری اکت بدین ببینم چند نفر می خوان | 2 |
| 15 | 🤭😈😈😈😈 | 2 |
| 16 | وقتشه تبدیل به اون نازنین شم | 2 |
| 17 | اذیتتون کنم | 1 |
| 18 | هستین ؟؟؟ | 68 |
| 19 | کورا متوجه شده که شما هنوز دنبال گوشهی دنج و امن خودتون هستید؛ جایی که دلتون بخواد بارها و بارها بهش برگردید. 🤍
برای همین، براتون صمیمیترین و گرمترین کانالها رو با دوستداشتنیترین ادمینهاشون آماده کرده. 🫧
شرکت در تبادلات | 73 |
| 20 | حیف خوابم میاد وگرنه می خواستم اعلام حضور کنید ببینم چند نفر منتظر هستن حالا شما اعلام حضور کنید هر وقت آن شدم جواب بدین | 31 |
