ru
Feedback
~Yaz beni~

~Yaz beni~

Открыть в Telegram

Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فن‌فیک "قطب‌نمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیام‌های ناشناس : @yazbenibot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
226
Подписчики
+224 часа
+167 дней
+1630 дней
Архив постов
'پارت شصت و ششم' -تو اینجا چیکار میکنی؟در ضمن ترسیدم.برای چی یهو سوار ماشینم میشی؟ -من میخواستم بهت... نگاهش با شکاف لباسم و ران پایم تلاقی کرد و سکوت بر لبانش مهر شد. چندین ثانیه به ران پایم خیره ماند و اخمی غلیظ کرد. شتاب‌زده، سویشرت مشکی رنگی که بر تن داشت را در آورد و بر روی پاهایم گذاشت. -داری چیکار میکنی؟ -چیز.شبه.یکم باد میزنه.سردت میشه.لباست مناسب نیست.سرما میخوری.مریض میشی! ابروهایم را بالا انداختم و با غیظ نگاهش کردم : -لباسم مناسب نیست؟ به صورتم نگاه کرد و چیزی نگفت. با یک حرکت، سویشرت را از روی پاهایم برداشتم و در بغلش گذاشتم : -لباسم خیلی هم مناسبه.سرما هم نمیخورم.اصلاً میخوام سرما بخورم.به تو چه؟ پوزخندی زدم و با لحن تمسخرآمیزی به گفته ام ادامه دادم : -بگیر خودت بپوش یه وقت سردت نشه،باد میزنه.مریض میشی. چنگی به سویشرت زد؛ اخمی کرد و نفسش را با صدا بیرون داد. -میگی اینجا چیکار میکنی یا نه؟عجله دارم.به قرارم دیر میرسم. -با کی قرار داری؟ لب‌هایم را بر روی هم فشار دادم و با شیطنت نگاهش کردم : -چی شد آقای دکتر؟نتونستی بفهمی با کی قرار دارم؟ همچنان اخمی غلیظ بر پیشانی داشت. نگاهش باری دیگر با ران پایم تلاقی کرد، بلافاصله نگاهش را دزدید و با غیظ چیزی زیر لب گفت. -چی گفتی؟نشنیدم. نفسی عمیق کشید و با غیظ گفت : -خدایا بهم صبر بده. سری تکان دادم : -نگران نباش،حتماً بهت صبر میده.الانم پیاده شو از ماشینم.یالا.الکی وقت منو نگیر.سریع.پیاده شو. -پیاده نمیشم! -باید پیاده بشی.یالا.اصلاً صبر کن ببینم،تو آدرس خونه ی منو از کجا... پوزخندی زدم : -چه سوال مسخره ای دارم میپرسم.معلومه که تو آدرس خونم رو از قبل داشتی.تو خیلی چیزها از من میدونی.تو از همه چیز زندگیم با خبر بودی. به نقطه ی مقابلش نگاه کرد و نفسی کشید. -پیاده شو. سکوت کرده بود و هیچ واکنشی از خود نشان نمی داد. نفسم را با حرص بیرون دادم و دستم را جلوی صورتش تکان دادم : -الو!آقای نامحترم.شنیدی چی گفتم؟پیاده شو از ماشینم. در لحظه، سرش را به سمتم چرخاند و صورتش را جمع کرد : -چی؟آقای نامحترم؟ ابروهایم را بالا انداختم : -پس چی؟نکنه فکر کردی خیلی محترمی؟هر موقع دلت میخواد بازوم رو میگیری منو این ور اون ور دنبال خودت میکشی.شبیه راهزن‌ها یهویی سوار ماشینم میشی. عمل دم و بازدم را با صدا انجام داد و با غیظ گفت : -اگه اجازه بدی و از ماشینت پرتم نکنی بیرون،بهت میگم برای چی اومدم اینجا. چشمانم خندید و اخمی تصنعی کردم : -بگو.سریع. @yaz_beni

'پارت شصت و پنجم' دندان هایم را روی هم ساییدم و با غیظ به صورتش نگاه کردم : -فادیمه!اذیتم نکن.بابام برکای رو دوست داره چون داره میبینه چه دوست و همکار خوبی برای منه.همه برکای رو دوست دارن چون پسر خوبیه.خیلی برای حرفه اش ارزش قائله. -یعنی میگی ازتون قطع امید کنم؟مطمئنی چیزی بینتون نیست؟برکای بهت ابراز علاقه نکرده؟به عمه خانمت دروغ که نمیگی؟ تبسم شیطنت آمیزی زد و به گفته‌هایش ادامه داد : -اصلاً برام با جزئیات تعریف کن باهات چطوری برخورد میکنه تا من بهت بگم دقیقاً چه حسی نسبت بهت داره؛چون تو که از این چیزها سر در نمیاری.کل فکر و ذکرت پیش مریض‌ها و بیمارستانه.یه جای دیگه سِیر میکنی. چشم‌هایم را بزرگ کردم و نفسم را با حرص بیرون دادم : -فادیمه! -برکای خیلی خوشتیپه‌ها.یکم در موردش فکر کن. با غیظی تصنعی نگاهش کردم : -تو میخوای من امشب سکته کنم مگه نه؟ خندید : -نه نه.آروم باش. قهقهه می زد : -همش اثرات همنشینی با نیلوفره.همیشه شوخی های بی مزه میکنه.فکر کنم این عادتش به منم سرایت کرده. با تأسف نگاهش کردم : -واقعاً برای تو و نیلوفر متأسفم.از این شوخی‌های بی‌مزه‌تون خسته شدم. ابروهایش را بالا انداخت و خندید : -اون شبی که رفته بودی ازمیر خونه نبودی،تا صبح با نیلوفر در مورد تو غیبت کردیم.اصلاً همون شب با نیلوفر در مورد برکای صحبت کردیم.خیلی خندیدیم. -چی؟واقعاً که. -میدونی،اون شب از نیلوفر پرسیدم النی خواستگار نداره بدیمش بره.نیلوفر هم گفت نه متأسفانه. در تضاد با اخمی که بر پیشانی داشتم، خندیدم : -چقدر من بدبختم.عمه و دوست صمیمیم رو ببین.من رو مسخره میکنن. -النی!صبر کن.همین الان به یه نتیجه ای رسیدم.فهمیدم چرا خواستگار نداری.چون داداشم هی میاد بیمارستان.خودش رو به همه نشون میده.کل بیمارستان بابات رو میشناسه.کسی جرأت نمیکنه به تو نزدیک بشه.از داداشم خیلی میترسن. -بابای من خیلی مهربونه که.هیچکس ازش نمیترسه. به یکباره خندیدیم که فادیمه گفت : -آره آره اصلاً ازش نمیترسن.وای یادته؛یکبار غافلگیرت کرد اومد بیمارستان.تو اورژانس بودی،همون لحظه که داداشم داشت میومد پیشت،یکی از مریض‌هات بهت پیشنهاد ازدواج داد. قهقهه می زدم : -پسره تصادف کرده بود سرش شکسته بود.نزدیک بود بابا برای دومین بار سر بنده خدا رو بشکنه. -داداشم تو رو تو یه محیط ایزوله نگه میداره.به دور از هر گونه پسری،چیز میکروبی. خندیدم و صورت مهربان پدرم در ذهنم تداعی شد : -عزیزدلم.خیلی دلم براش تنگ شده. لبخند تلخی زد : -منم.منم دلم برای داداشم خیلی تنگ شده.اما خیلی زود برمیگرده. بوسه ای بر گونه ام زد : -خب دیگه خیلی وقتت رو گرفتم.دیرت میشه.من میرم بخوابم خیلی خسته ام.خوش بگذره.مراقب خودت باش.زود برگرد.شاید داداشم خونه نباشه و نتونه ورود و خروجت رو کنترل کنه اما قلدر خانش اینجاست.چهارچشمی حواسم بهته! لبخندی زدم و من نیز بوسه ای بر گونه اش زدم : -از دست تو.برو برو.برو بخواب.شب بخیر عمه خانم. در طی این پنج سال، فادیمه حتی یکبار هم درباره "اوروچ" با من صحبت نکرد. من هم همینطور؛ حتی یکبار هم از او درباره "ایسو" سوالی نپرسیدم. من و فادیمه، زخم‌های مشابهی بر تن داشتیم. زخم‌هایی با یک منشأ یکسان. می گویند، تنها کسانی زخم تو را درک می‌کنند که زخمی درست شبیه به تو داشته باشند. انسان‌ها اگر در یک موقعیت مشابه زخمی شده باشند، می توانند یکدیگر را بهتر درک کنند. من و او از سکوت یکدیگر، حقایق را می‌شنیدیم. نیازی به فریاد زدن نبود، ما سکوت یکدیگر را درک می کردیم. برای یکدیگر نقش بازی می کردیم اما می توانستیم چهره ی دل‌شکسته ی پنهان در پشت نقاب را به خوبی ببینیم. مقابل آینه ی اتاق ایستادم و به لباسی که بر تن داشتم، نگاهی انداختم. رنگ سرخِ شرابی، پوستم را سفیدتر نشان می داد. یقه لباس با برشی باز و دلبری ‌مانند، استخوان‌های ترقوه ‌ام را نمایان می‌کرد. بالا تنه‌اش با چین‌های ریز، فرم اندامم را مشخص‌تر می‌کرد. آستین‌های بلند و گشادش از پارچه‌ای سبک و ریزان دوخته شده بودند و حالتی آزاد به لباس می‌دادند. چشمانم را بر پایین لباس دوختم؛ دامن آن بلند بود و یک شکاف از سمت راست تا بالای ران داشت و پایم را به خوبی در معرض دید قرار می‌داد. درب کوچک حیاط را بستم و سوار ماشینم که مقابل خانه پارک بود، شدم. ماشین را روشن کردم که در همین لحظه، در سمت شاگرد باز شد و اوروچ بر روی صندلی نشست. ضربان قلبم افرایش یافت و ابروهایم به شدت در هم تنیده شد : -بسم الله.تو اینجا چیکار میکنی؟ به صورتم خیره شد و عمیق نگاهم کرد. پلک نمی‌زد. چشمانش به سبب تماشای من می درخشید : -چقدر خوشگ... سکوت کرد. قدرت اتمام جمله اش را از دست داد و به نقطه مقابلش نگاه کرد. او با احساساتش می‌جنگید. @yaz_beni

'پارت شصت و چهارم' *** -فادیمه!به نظرت کدوم رو بپوشم؟ موشکافانه لباس‌هایم را نگاه کرد و لبخندی زد : -این یکی. لباسی که انتخاب کرده بود را بر روی تخت دو نفره ام گذاشتم و پشت میز آرایش نشستم. -خب بگو ببینم.ازمیر قشنگ بود؟خوش گذشت؟کجاها رفتی؟ -بد نبود.خوب بود.یعنی یه سفر کاری بود دیگه،برای تفریح که نرفته بودم.فرصت نکردم جایی رو بگردم. بر روی تختم نشست : -خیلی دلم میخواد ازمیر رو ببینم.حالا که تو فرصت نکردی جایی بری،یه برنامه‌ریزی کنیم بریم سفر.بریم ازمیر رو بگردیم.به نیلوفر و مارال هم بگیم باهامون بیان.حال و هوامون عوض میشه. به موهایم شانه زدم و سری تکان دادم : -فکر خوبیه.برنامه‌ریزی کنیم بریم. هیچ تمایلی برای سفر مجدد به ازمیر نداشتم. برایم خاطرات خوبی را به ارمغان نمی آورد. احساس می کردم دیگر نسبت به این شهر، نفرتی غریب با خود حمل میکنم. -خب عمه خانم؛بگو ببینم حالت چطوره؟کارهای شرکت چطور پیش میره؟ با دکمه ی لباسش بازی کرد : -خوبم.همه چیز رو به راهه.این روزها زیاد کار میکنم چون داریم برای کلکسیون جدیدمون آماده میشیم. از طریق آینه می توانستم صورتش را ببینم. -فادیمه!تو پوست صورتت خیلی زرده.لب‌هات هم کبوده.حس میکنم ریتم تنفست هم مشکل داره.سرگیجه داری یا مثلاً حالت تهوع؟فکر کنم مریض شدی.شاید میکروب گرفتی.فردا بیا بیمارستان یه آزمایش برات بنویسم.چک آپ بشی.ببینم چی شده. سرش را به چپ و راست تکان داد و کمی مضطرب شد : -چی؟نه!من خوبم.چیزیم نیست.نه سرگیجه دارم نه حالت تهوع.این روزها چون زیاد غذا نمیخورم و همش کار میکنم،یکم ضعیف شدم. به مژه هایم ریمل زدم و ‌اخمی کردم : -اما... -اما چی؟برای عمه خانمت دکتر بازی درمیاری؟میگم خوبم دیگه.نگرانِ من نباش. -باشه.پس من فردا میرم برات چند تا ویتامین میخرم.تو هم به موقع غذات رو بخور.استراحت کن.باید حواست به خودت باشه.نمیشه که اینطوری؛مریض میشی. لبخندی زد : -من رو ولش کن.از خودت و برکای برام بگو. -چی؟ -دختر تو واقعاً متوجه نیستی؟برکای از تو خوشش میاد. از پشت میز آرایش بلند شدم و نفسی نسبتاً عمیق کشیدم : -فادیمه!الان این از کجا دراومد؟من چند ساله با برکای همکارم،خوبه خودت بهتر میدونی.ما فقط با هم دوستیم.در ضمن برکای دوست دختر داره.یعنی داشت. ابروهایش را بالا انداخت و چشمک زد : -میدونم.اما شاید احساسات برکای تغییر کرده باشه.شاید تو رو دیگه به چشم یه دوست نبینه.در ضمن داری میگی دوست دختر داشت.داری از فعل گذشته استفاده میکنی. -فادیمه!همچین چیزی نیست.من برکای رو پنج ساله میشناسم و شمارش دوست دخترهاش از دستم در رفته.مطمئن باش چند روز دیگه با یکی دیگه میره تو رابطه.اصلاً زندگی شخصیش به من مربوط نیست.مهم اینه که برای من دوست خوبیه.برای من خیلی ارزش قائله.با من خیلی محترمانه برخورد میکنه.نود درصد صحبت‌هامون هم به بیمارستان و مریض‌هامون ختم میشه. لب‌هایش را آویزان کرد و چشم غره ای رفت : -آخه بیمارستان و مریض؟چقدر کسل کننده. سری به نشانه ی تأسف تکان دادم و کفش های پاشنه بلند مشکی رنگم را از کمد بیرون آوردم. -اگه اصل قضیه چیز دیگه ای باشه چی؟مثلاً برکای پنج ساله که عاشق توئه و دختر موردعلاقه‌اش تویی اما چون بهش توجه نمیکنی و اون رو فقط به چشم یه دوست میبینی،اون سر خودش رو با دخترهای دیگه گرم میکنه.یعنی بذار اینطوری بگم.مردهایی که عاشق یه زن میشن،بعد اون زن بهشون توجه نمیکنه و اونا رو نمیبینه،میرن سراغ زن های دیگه.با زن های زیادی ارتباط برقرار میکنن با این هدف که محبتی که از زن موردعلاقه‌شون دریافت نمیکنن رو اون زن ها بهشون بدن.چون تشنه ی محبت زن موردعلاقه‌شونن،ممکنه با زن های زیادی رابطه برقرار کنن.هرچند بی فایده ست. چندین ثانیه به صورتش خیره شدم و اخمی کردم : -فادیمه تو تب داری؟چی میگی؟اصلاً نمیفهمم موضوع چطوری به اینجا رسید.من منظورت رو خیلی خوب متوجه شدم اما بذار خیالت رو راحت کنم.برکای همچین آدمی نیست.یعنی من زن موردعلاقه‌اش نیستم.عاشق من نیست.اون من رو واقعاً به چشم یه دوست و همکار میبینه.تعداد زیاد دوست دخترهاش هم احتمالاً به خاطر چشم چرون بودنشه.یعنی من خیلی در مورد این قضیه عصبی میشم حتی دلم میخواد یه چیزی بهش بگم که به چه حقی با احساسات خانم‌ها بازی میکنه اما بعد میبینم که همیشه روابطش مسالمت آمیز تموم شده و هیچوقت کسی رو نرنجونده.پس بهتره منم تو زندگیش و مسائلی که بهم مربوط نمیشه،دخالت نکنم. ابروهایش را بالا انداخت و از روی تختم بلند شد. لحنش شیطنت آمیز بود و تلاش می‌کرد خنده اش را پنهان کند : -حیف شد.من تصورات دیگه ای داشتم.داداشم هم خیلی برکای رو دوست داره.همیشه میگه خیلی پسر مؤدب و محترمیه.استاد فیرات هم که همش از برکای تعریف میکنه.یعنی نقشه هام نقشه بر آب شد؟فکر کردم یه شانسی برای عمه ی همسر برکای شدن دارم. @yaz_beni

You know, memories will never die!
You know, memories will never die!

"Mutlu bir son yok mu bize?" "برای ما پایان خوشی نیست؟" ➰ @yaz_beni ➰

این دو نفر چطوری میتونن انقدر قند و عسل باشن؟!🥺🤍🍭
این دو نفر چطوری میتونن انقدر قند و عسل باشن؟!🥺🤍🍭

ما برای دیدن همچین صحنه ای خیلی صبر کردیم😭🤍
ما برای دیدن همچین صحنه ای خیلی صبر کردیم😭🤍

منم همینطور اوروچ منم همینطور...
منم همینطور اوروچ منم همینطور...

لان مدرک این بچه رو بهش پس بدین😭

بو نهههه😭😭 نوشته: «بعضی موقع‌ها دلتنگ گوشی پزشکیت میشی - اوروچ فورتونا» منم همینطور لان منممم🥺💔
بو نهههه😭😭 نوشته: «بعضی موقع‌ها دلتنگ گوشی پزشکیت میشی - اوروچ فورتونا»
منم همینطور لان منممم🥺💔

گریه میکنم😭🤍خیلی قشنگن
+1
گریه میکنم😭🤍خیلی قشنگن

چقدر خوشحالم که تونستیم اینجا دور هم جمع بشیم🥹🫂

"برکای آکسوی" 🧭 #Character 🫀 @yaz_beni
"برکای آکسوی" 🧭 #Character 🫀 @yaz_beni

"فرهاد دنیزاوعلو" 🧭 #Character 🫀 @yaz_beni
"فرهاد دنیزاوعلو" 🧭 #Character 🫀 @yaz_beni

"فیرات آیدین" 🧭 #Character 🫀 @yaz_beni
"فیرات آیدین" 🧭 #Character 🫀 @yaz_beni

"نیلوفر تونچ" 🧭 #Character 🫀 @yaz_beni
"نیلوفر تونچ" 🧭 #Character 🫀 @yaz_beni

"Bile bile yandı yüreğim Yana yana söndü yüreğim Benim sonum senle bilirim Unutamadım seni"
🧭 #Music 🫀
@yaz_beni

"Gel gidelim, yolları bana sorma, ne bileyim Gidelim buradan, pusulam rüzgâr Kendimi yediğim yılları bana sor, var mı hevesin? Gidelim buradan, pusulam rüzgâr"
🧭 #Music 🫀
@yaz_beni

'پارت شصت و سوم' یک قطره اشک بر گونه ام لغزید. به محض دیدن این قطره ی اشک، پلک هایش را بر روی هم فشرد و چند ثانیه چشمانش را بست. نگاهش را مجدد به نقطه ی مقابلش داد و به من نگاه نمی کرد. شاید قادر به دیدن اشک‌هایم نبود. من نیز قادر به تماشای درد و رنج‌های او نبودم. غمی که در پس تک تک سلول‌هایش نهفته بود، وجودم را آتش می زد. -تو..تو خیلی باارزشی! گفته ام، او را از زیر آوار غم‌هایش نجات داد. جانی دوباره گرفت. به من خیره شد. لبخندی کمرنگ زد. ای کاش مفهوم این نگاه های گیرا را می فهمیدم. ای کاش صدای چشم‌هایش را می شنیدم! دستم را نوازش کرد که شتاب‌زده، دستم را از میان دستانش بیرون کشیدم. من با احساسات زیادی می جنگیدم. نمی توانستم اجازه دهم عشق بر روی من تماماً تسلط پیدا کند. -چیز.من دیگه باید برم.مریض دارم. سری تکان داد : -باشه برو.فقط قبل از اینکه بری،بیا در مورد استاد فیرات یه فکری بکنیم.حالا که از دست جفتمون خیلی ناراحته؛بیا با همدیگه یه کاری کنیم تا ما رو ببخشه.یه نقشه ای بکشیم. -فکر خوبیه.چیکار کنیم؟یعنی چه نقشه ای بکشیم؟ چندین ثانیه در فکر فرو رفت. -مثلاً میتونیم شام ببریمش بیرون.همین امشب.امشب شام باهاش بریم بیرون.یکم خودمون رو لوس میکنیم.خواهش و التماس میکنیم.قطعاً جفتمون رو میبخشه.من خوب میشناسمش،خیلی دل‌رحمه.باهامون آشتی میکنه. لبخندی زدم : -خیلی مهربونه.اما ما باید برای بخشیده شدن خیلی تلاش کنیم چون حرف‌های خیلی بدی بهش زدیم.یعنی لوس کردن خودمون و خواهش و التماس جوابگو نیست.مثلاً میتونیم براش یه هدیه هم بخریم.بعد بهش بگیم که چقدر برامون عزیزه.باید براش توضیح بدیم که مقصر اصلی ما بودیم و اون هیچ تقصیری نداشت.باید خودمون رو بهش اثبات کنیم.یه کاری کنیم بفهمه چقدر برای ما مهم و باارزشه.باید بفهمه تا وقتی که ما رو نبخشه دست از سرش برنمیداریم.هفته ها و ماه ها ازش عذر خواهی میکنیم! چشمانش قفل چشمانم شدند و احساسات زیادی در پس نگاهش رقصید. نگاهش را دزدید و گفت : -آره حق با توئه.همین کارو میکنیم.یه هدیه هم براش میخریم.برای بخشیده شدن خیلی تلاش میکنیم.اجازه نمیدیم ناراحت بمونه. مکثی کردم و در ذهنم جرقه ای زده شد. امشب با برکای قرار داشتم. از روی نیمکت بلند شدم : -چیز.من یادم رفته بود.من امشب نیستم.از قبل به یکی قول دادم.نمیتونم برنامه ام رو کنسل کنم.فردا شب با استاد فیرات بریم بیرون. اخمی کرد و از روی نیمکت بلند شد : -خیر باشه؟چه برنامه ای؟کجا میری؟ با غیظ نگاهش کردم : -به تو چه؟ نفسش را با حرص بیرون داد : -یعنی چی به تو چه؟بگو دیگه.کجا میخوای بری؟ ابروهایم را بالا انداختم و لبخند شیطنت آمیزی زدم : -نمیگم! بازویم را گرفت و اندکی من را به سمت خود کشاند : -النی!با من بازی نکن. توسط چشمانم با غیظ به بازویم اشاره ای کردم. بلافاصله رد نگاهم را دنبال کرد. بازویم را به آرامی رها کرد و یک قدم به عقب برداشت. -اوروچ!چرا فکر میکنی باهات بازی میکنم؟خودت رو خیلی مهم فرض میکنی. دندان‌هایش را بر روی هم سایید : -داری دیوونم میکنی.نکن! در پس نگاهم، شیطنت خودنمایی می کرد : -تو خودت دیوونه بودی.در ضمن بار آخرت باشه بازوم رو میگیری،دفعه ی بعدی انقدر با ملایمت باهات برخورد نمیکنم.بسه دیگه صبح تا شب دنبال منی.ولم کن.به تو چه که من کجا میرم؟به تو چه؟ اخمی کرد و چشمانش را حول صورتم چرخاند : -یه خبر خیلی بد دارم برات خانم دکتر.از این به بعد برنامه ام کلاً همینه.دنبالِ تو بودن.هر جا بری دنبالت میام! قلبم لبخند می زد اما صورتم عبوس بود : -خیلی غلط میکنی! چشمانش خندید و لب هایش تکانی خورد که انگشت اشاره ام را به نشانه ی تهدید بالا گرفتم : -مبادا بخندی! لب گزید و چند لحظه دست‌هایش را به نشانه ی تسلیم بالا گرفت : -باشه.نخندیدم. چشم غره ای رفتم و به سمت ساختمان بیمارستان قدم برداشتم. صدایش از پشت سر به گوش می رسید : -خودم میفهمم امشب میخوای کجا بری.خودم میفهمم! لبخندی عمیق زدم و به مسیرم ادامه دادم. @yaz_beni

'پارت شصت و دوم' از خود بیزار بود. نسبت به وجودیت خود حجم زیادی از نفرت و خشم را حمل می کرد. در تضاد با غم مدفون در چشمانم، لبخندی زدم : -استاد فیرات برات خیلی عزیزه مگه نه؟ یک آن، خشم درونش ساکت شد و لبخند زد. لبخندی بی رمق اما آرامش بخش : -خیلی.خیلی برام عزیزه.انگار بابامه.نسبت بهش همچین حسی دارم.هر موقع میبینمش حس میکنم دارم بابام رو میبینم.دارم با بابام حرف میزنم.انگار اگه بابام زنده بود شبیه به استاد فیرات می شد.یعنی نمیدونم.شایدم هیچکدوم از ویژگی های اخلاقیش شبیه استاد فیرات نبود.من زیاد وقت نداشتم با بابام آشنا بشم.خیلی زود از دستش دادم.فقط شش سالم بود.اما میخوام اینطوری باور کنم که اگه بابام زنده میموند،دقیقاً شبیه به استاد فیرات می شد و همچین ویژگی‌های اخلاقی ای داشت.همین‌قدر خوش قلب.همین‌قدر دل‌رحم.همین‌قدر حامی.همین‌قدر کوه! در حالی که به نقطه مقابلش نگاه می کرد، نفس عمیقی کشید و به گفته اش ادامه داد : -استاد فیرات به معنای واقعی پدره.کوهه.خیلی راحت میتونی بهش تکیه کنی.ای کاش بچه داشت.ای کاش میتونست طعم پدر شدن رو بچشه.من مطمئنم بچه ی استاد فیرات خیلی خوشبخت می شد.شک ندارم.بچه اش از عشق و محبت لبریز می شد! به صورت غمگینش خیره شدم و بی اختیار دستم را بر روی دستش قرار دادم : -خیلی دلت برای بابات تنگ میشه؟ همان طوری که به نقطه ای ثابت از حیاط نگاه می کرد، دست دیگرش را بر روی دستم قرار داد. حال، دستم میان دست‌هایش قرار گرفته بود. در قلبم غوغا شده بود و عشق در وجودم می خروشید. صدای بم اش از فرط غم های زندگی، اندکی می‌لرزید : -خیلی؛خیلی دلم براش تنگ میشه..غم از دست دادن پدر خیلی سنگینه..خیلی سنگینه اما به نظرم سنگین تر از هر چیزی،بچگی نکردنه..اینکه فرصت نکنی بچگی کنی؛نتونی بچه باشی..اینکه وجودت پر از خشم و نفرت و انتقام باشه اما سعی کنی سرکوبش کنی..تلاش میکنی این احساسات رو سرکوب کنی اما انگار نمیشه..ادای کسی رو در میاری که انتقام نمیخواد..کل زندگیت میشه نقش بازی کردن..خودِ واقعیت رو گم میکنی..اینطوری بزرگ میشی..نمیتونی بچگی کنی..همش با خودت میگی مثلاً اگر بابام زنده می موند،چی می شد..چطوری ازم حمایت می کرد..چطوری ازم مراقبت می کرد..حتماً اگه زنده بود انقدر مسئولیت های روی دوشم،سنگینی نمی کرد..حتماً انقدر زیر بار زندگی له نمی شدم..یا مثلاً میدونی دیگه چی سنگینه؟تلاش برای دیده شدن..تلاش برای دوست داشته شدن..تلاش برای پذیرفته شدن..احساس میکنم کل زندگیم تلاش کردم از جانب مادرم دوست داشته بشم! چندین ثانیه سکوت کرد؛ اشک در چشمان خوش رنگش حلقه زد و گفت : -دیدی یکی بهت محبت میکنه اما اون محبت واقعی نیست و دروغینه؟یعنی چطوری بگم،میفهمی داره بهت الکی توجه میکنه.الکی بهت محبت میکنه.متوجه میشی اون محبت واقعی نیست.در قبال اون محبت،یه چیزی ازت میخواد.بدون چشم‌داشت نیست.محبت میکنه که یه چیزی در قبالش ازت بگیره.مامان من دقیقاً اینطوری بود.تو کل زندگیش به فکر خودش بود.فکر کنم با حس مادرانه خودش رو گول می زد.سعی می کرد به خودش بقبولونه بچه هاش براش اولویت دارن اما نه بی فایده بود.اول خودش رو دوست داشت بعد ما رو.یعنی حتماً دوستمون داشت دیگه.نمیخوام به این فکر کنم که دوستمون نداشت. دوباره مکث کرد. خاطرات کودکی، او را عذاب می داد. به من نگاه کرد. چشمان معصومش را به صورتم دوخت : -نمیدونم منظورم رو خوب متوجه شدی یا نه.من نمیگم مادرها باید از خودشون بزنن،منظورم این نیست.اونا قبل از هرچیزی انسانن بعد مادر.معلومه که باید خودشون رو دوست داشته باشن.برای خودشون ارزش قائل باشن.اما بالاخره اون بچه.اون بچه هم به خواست خودش نیومده.در قبال اونم مسئولن.در قبال اون و احساساتش.اون بچه باید حس کنه باارزشه.من هیچوقت همچین حسی نکردم.هیچوقت حس نکردم باارزشم! @yaz_beni