«هاؤژيـن»
Открыть в Telegram
او هزاران زن در یک تن بود🕊️🤍 • • ارتباط با من🤝🏼 @Havjiin05bot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
402
Подписчики
-124 часа
-277 дней
-2830 дней
Архив постов
402
«شادی شما همان اندوه شماست که نقاب از چهره برداشته.
همان چاه که خندهتان از آن برمیخیزد، اغلب با اشکهایتان پر شده است.»
جبران خلیل جبران
402
Repost from پستویی با نامههای خاک خورده.
تو مرا ببوس، گناهِ این دنیا و آن دنیایش گردنِ من!
اصلا چه کسی گفته است گلِ بوسه چیدن از عسل حرام است؟ پیشِ چشمانت بمیرم حلال است؟
تو مرا در آغوش بگیر، جهنمِ این عشقسرا با من!
مانند پیرهنی تنگ دستانت را دورِ من بپیچ.
بگذار تمامِ واعظانِ شهر، نامِ مرا در دفترِ گناهکاران بنویسند؛ من از لحظهای که چشم در چشمِ تو شدم،
دیگر هیچ بهشتی را آرزو نکردهام. بهشت مگر چیزی جز همین چند وجب فاصلهی میانِ من و توست؟
مگر رستگاری چیزی جز آن لحظه است که سرم را بر سینهات بگذارم و صدای قلبت را از تمامِ سرودهای عالم زیباتر بشنوم؟
اگر قرار است روزی در دادگاهی میانِ زمین و آسمان محاکمه شوم جرمم را همین حالا اعتراف میکنم: دوستت داشتهام. دوستت داشتهام آنگونه که تشنه بیابان را دوست دارد، آنگونه که زندانی پنجره را، آنگونه که غریق آخرین نفس را.
تو فقط نزدیکتر بیا. بگذار عطرِ موهایت نظمِ جهان را به هم بریزد. بگذار گونهام به شانهات تکیه کند و برای چند دقیقه فراموش کنم این دنیا چقدر برای عاشقها جایِ تنگیست. چقدر آدمها از عشق میترسند، انگار دوست داشتن جرمی نابخشودنیست و دل سپردن گناهی بزرگتر از تمامِ گناهانِ زمین.
من اما از هیچچیز نمیترسم. نه از جهنمی که وعدهاش را میدهند، نه از قضاوتِ مردمی که هرگز اندازهی یک شب عاشق نبودهاند. آدمی که یکبار حقیقتاً عاشق شده باشد، میداند بعضی آتشها برای سوختن نیستند، برای روشن کردنند.
اگر آتش است، بگذار بسوزم. اگر سقوط است، بگذار بیفتم. مگر نه اینکه بعضی پرتگاهها از تمامِ قلههای دنیا زیباترند، وقتی انتهایشان به آغوشِ تو میرسد؟
تو مرا از خودم بگیر. بیا و تمامِ راههای فرار را ببند. دستانت را دورِ من حلقه کن، آنچنان که هیچ اندوهی نتواند از میانِ بازوانت عبور کند.
بگذار جهان هرچه میخواهد از ما بگیرد؛ تا وقتی تو را دارم، فقر برایم ثروت است، تبعید برایم وطن است، و تاریکی برایم صبح.
من برای لمسِ کوتاهِ انگشتانت از هزار رویای دستنیافتنی اما شیرین گذشتهام. برای یک لبخندت هزار اندوه را به جان خریدهام.
و اگر دوباره به آغازِ دنیا بازگردم، باز هم همین راه را میآیم، باز هم همین گناه را تکرار میکنم، باز هم میانِ تمامِ آدمهای زمین تو را انتخاب میکنم.
پس بیا امشب نه از فردا بگوییم، نه از سرنوشت، نه از ترسِ جدایی. امشب فقط در آغوشِ هم پناه بگیریم. بگذار جهان پشتِ در بماند، بگذار ساعتها از حرکت بیفتند، بگذار زمان برای چند لحظه دست از دویدن بردارد.
تو فقط مرا در آغوش بگیر؛ باقیِ دنیا اگر خواست، هرچه میخواهد علیهِ ما شهادت بدهد.
- کمی تا حدودی بداهه#مآهي
402
Cross my heart hope to die. To my lover I'd never lie. He said Be true I swear I'll try. In the end it's him and I He's out his head I'm out my mind. We got that love the crazy kind I am his, and he is mine In the end, it's him and I, him and I.
402
گاهی لازم است یکجایی، یک چیزها و اتفاقات و آدمهایی تمام شوند. تا شاهدِ رخ دادنِ اتفاقات خوب و آمدنِ آدمهای خوبتر باشی.
نخواه تمامِ فضا و زمان و مکان و آدمها همان باشد و مسیر همان باشد و دیدگاه و تفکرات و رفتارهای تو همان باشد و اتفاقات خوبتری بیفتد و همه چیز به طرز اغراقآمیزی بهتر شود!
تو باید بپذیری که معجزهها و اتفاقات خوب، در نتیجهی پذیرش و تغییر، اتفاق میافتند و نمیتوانی در اتاقی بدون دریچه و پنجره و چراغ بنشینی و توقعِ نور داشته باشی.
گاهی باید بلند شد، از آسودگی و ثبات دل کند، از حاشیهی امن بیرون زد، به استقبال ناشناختهها رفت، برای همه چیز آمادهبود و در نهایتِ به جان خریدنِ رنجها و تیرگیها و آسیبها، توقعِ معجزه و گشایش و نور داشت...!
-دال نوشت
402
من گریستهام، آری مدتی است که با هر ضربه کوچکی، با هر بهانه اندکی به گریه میافتم. دوست من، دلم زخم دارد. همین.
نامه سیمین بهبهانی به منصور اوجی
402
«بعدها اگر زنده ماندم
برای تو خواهم گفت که از روزهایی جانِ سالم به در بُردم که حتی پلک زدن مافوق قدرت بشر بود، چه برسد به زنده نگه داشتنِ امید.»
