فالشخوان
Открыть в Telegram
اینجا بیشتر یه گزارشیه به خودم! از اینکه چه میکنم؟ چی میخونم؟ چی گوش میدم؟ چی میبینم؟ و چی رو در زندگیم تجربه میکنم! و در کنارش از کارم یعنی «پادکست» هم صحبت زیاد میکنم. پادکستم: https://t.me/radiosargozashtt
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
471
Подписчики
-224 часа
+137 дней
+8430 день
Архив постов
472
شما به عنوان یک فن دنیای سریال و تلویزیون، دوست دارید ماجرای ساخت و پشتصحنهی چه سریالی رو بدونید و قصهش براتون تعریف بشه؟!
472
ضبط بعد از نیمهشب جدال با شیطانه. فروختن روحه بهش! حاضرم در چند نشست، وسط گرما و هیاهوی روز پادکستم رو ضبط کنم اما به خفت ضبط در نیمهشب تن ندم!
472
جلسهی امروز از اون جلساتی بود که رُست رو میکشه. از اینها که حین جلسه دنبال دکمهی گهخوردمش میگردی. که میگی من دیگه تراپی نمیرم. ولیکن دیگه راه بازگشتی وجود نداره. چون همهی پلهای پشتسرِ روانت رو خراب کردهای و محکومی به ادامهدادن. به سال چهارم تراپی خیلی خوش اومدین🤝🏻✨.
472
برای یکی از دوستان، موسیقی که میفرستم همراهش یکسری توضیح و فانفکت هم دربارهی اون موسیقی میگم. بعد ایشون بنده رو ملقب کردهان به «شلدون کوپر دنیای موسیقی🫵🏻» و امروز هم این رو در جوابم فرستادن:
472
«ای ناخدا! ناخدای من!»
ای ناخدا! ناخدای من! سفرِ سهمگین ما به پایان رسیدهاست؛
کشتی ورطههای خطر را پشت سر نهاده، اینک این پاداشی است که در پیاش بودیم؛
بندرگاه نزدیک است، صدای ناقوسها را میشنوم، مردم همه غرق در شادمانیاند،
نگاهها بدنهٔ استوار کشتی را دنبال میکند، آن کشتیِ سرسخت و بیباک:
اما ای دل! ای دل! ای دل!
ای قطراتِ سرخرنگِ خون که فرومیچکید،
جایی بر عرشهٔ کشتی، همان جا که ناخدای من آرمیده است،
سرد و بیجان.
ای ناخدا! ناخدای من! برخیز و صدای ناقوسها را بشنو؛
برخیز — برای توست که پرچم افراشته شده — برای توست که در شیپورها میدمند؛
برای توست این شاخههای گل و حلقههای گل ربانزده — برای توست این ساحلِ پُرشده از جمعیت؛
جماعتی نام تو را صدا میزنند، چهرههای شیفتهشان بهسوی تو برمیگردد؛
اینجا ناخدا! پدر گرامی!
اجازه ده بازوانم را زیر سرت بگذارم؛
این رؤیایی بیش نیست که تو،
سرد و بیجان بر عرشه افتادهای.
ناخدایم پاسخ نمیدهد، لبانش رنگپریده و بیحرکت است؛
پدرم دست مرا حس نمیکند، تپشی ندارد یا که ارادهای؛
کشتی به سلامت و ایمن لنگر انداخته، سفرش پایان یافتهاست؛
از سفری سهمناک، کشتیِ فاتح، با سربلندی به پیش میآید؛
ای ساحلها، شادی کنید، ای ناقوسها، فریاد کنید!
اما من با گامهای اندوهبارم،
قدم میزنم بر این عرشه که ناخدایم،
سرد و بیجان بر آن افتادهاست.
