ru
Feedback
Survivor guilt

Survivor guilt

Открыть в Telegram

زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. ‌ @Survivorebot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
143
Подписчики
Нет данных24 часа
-177 дней
-8930 дней
Архив постов
کتاب‌هامو نمی‌تونم عوض کنم، جایگزین پیدا کنم، تمومشون کنم دوباره و دوباره برای سالیانِ سال می‌خونم، بدون این‌که برام تکراری و خسته‌کننده بشن. اون‌وقت آدم‌ها خیلی راحت تو رو جایگزین می‌کنن اونم با هر جنس و احدی. به مراتب پناه آوردن به کاغذ و کتاب‌ها، مفیدتر و عملِ انسانی‌تر و خوددوستی‌تری هست.

از خوندن این کتاب شعر خسته نمی‌شم. نمی‌دونم چندمین‌باره می‌خونمش، تموم می‌شه و دوباره شروعش می‌کنم، سه ساله دارمش و احساس می‌کنم قرار نیست هیچ‌وقت ازش سیر بشم.

photo content

به این بچه نگاه می‌کنم و تو دلم می‌گم انقدر شبیه من نباش بچه. با این‌که خیلی شبیه منه، ولی تفاوت‌های خیلی زیادی هم داره. طبیعیه بگیم در سن فضولی‌شه ولی هم‌سنش که بودم، همیشه خیلی آروم، بی‌حرف و گاهی انقدر بی‌سروصدا بودم که خانواده‌م فکر می‌کردن مشکل در صحبت کردن و باقی کارها دارم، در محیطی بودم که بچه‌ها خیلی شیطنت می‌کردن ولی من، همیشه یه گوشه می‌موندم و از شلوغی‌ها فرار می‌کردم. حالا این بچه، به‌قدری بیش‌فعاله که بی‌اغراق می‌تونه سه روز بی‌وقفه در حال حرکت و صحبتِ یک‌بند باشه، بدون این‌که کم بیاره. عملاً بچه‌ای به شر و شیطونیِ ایشون ندیدم. ولی به هرحال، این بچه رو من بزرگ کردم، قلق آروم نگه داشتنش اومده دستم، وقتی دوسال‌پیش این‌کار رو کردم خانواده‌م فکر می‌کردن بچه گم‌شده! تا این‌که دیدن توی اتاق‌م نشسته بود یه گوشه، هدفون به گوش و درحالی‌که آهنگی که پخش می‌شد رو آروم زمزمه می‌کرد، نقاشی می‌کشید. من هم داشتم درس می‌خوندم. اصلاً همون اول که اومد خونه، براش آهنگ می‌ذاشتم و از بچه‌ای که با آهنگ‌هام خوابش می‌برد انتظار و توقع دیگه‌ای نباید داشت. حالا ‌دوسال گذشته، هنوز هم هر بهانه‌ای بگیره، گریه کنه، اذیت و شلوغ کنه، بیش از اندازه سروصدا کنه، یه پلی‌لیست از آهنگ‌هام و هدفون و دفتر نقاشی پیش من داره. اذیت کردی؟ گریه کردی؟ غیرقابل کنترل شدی؟ بیا بریم آهنگ گوش بدیم و نقاشی بکشیم. وقتی آرامشش رو می‌بینم با خودم می‌گم کاش کوه باشم، بمونم و هر جا کم آوردی، من کنارت باشم، کاش خواهر خوبی برات باشم، کاش کم نباشم، کاش بد نباشم، کاش بزرگ شدنت رو ببینم، خوشحالی و آرامشت رو ببینم و تا ابد با هم آهنگ گوش بدیم و نقاشی بکشیم، مثل همیشه هر جا ناآروم بودی بیا بچسب بهم، بهت نه نمی‌گم، دستِ کوچولوت رو می‌گیرم و می‌برمت به جهانِ امن‌مون، یاسِ پرتقالیِ خواهرش.

Repost from N/a
🚨اعلامیه🚨 امروز سه شنبه طبق تایم بندی زیر برای بچه هایی که توی خطر اعدامن توییت می‌زنیم از ساعت ۲۲ تا ۲۴
۲۲ تا ۲۲:۳۰: احد شکوهیان ۲۲:۳۰ تا ۲۳: بنیامین نقدی ۲۳ تا ۲۳:۳۰: پخشان عزیزی ۲۳:۳۰ تا ۲۴: امیرحسین ابراهیمی آنالوچه
متن توییت ها و ریتوییت ها طبق تایم بندی توی همین چنل قرار داده می‌شه.

تونستم نقطه‌ی پایان این داستان رو بذارم و کتاب رو ببندم. بعد از این نمی‌دونم زندگی من رو به کجاها می‌کشونه، نمی‌دونم چی در انتظارمه، ولی می‌خوام پشت سر بذارم، آدم‌ها، اتفاقات، خاطرات، لحظات و همه چیز رو، پشت سر هم می‌ذارم. می‌دونم که می‌تونم. می‌خوام این کتاب رو شروع کنم، خواستن کافی نیست، پس شروع کردم به نوشتن، ساختن، زندگی کردن. زندگی و زندگی و زندگی.

بعد از سال‌ها متوجه یه چیزی شدم، نمی‌دونم شاید اصلاً نباید می‌فهمیدم، ولی هر اتفاقی که بود خوشحالم که افتاده، وگرنه نمی‌فهمیدم اون آدم، یه منعطفِ بی‌ریشه‌ست. نه به خاطر این‌که شروره، بلکه به خاطر اینه‌ که هیچ هسته‌ی مرکزی برای ایستادن نداره. ریشه رو در "دستِ هر کسی رو گرفتن" می‌بینه و دنبال می‌کنه. احساساتش مثل آب کف‌آلود سطحِ خیابونه که با هر بارونی عوض می‌شه. و انسانیت رو در انتخاب می‌بینه، انتخاب می‌کنه راحت‌ترین مسیر رو بره، حتی به قیمتِ پاره کردن دلِ دیگران. این یه انتخابِ انسانی بود، اما انسانِ ضعیف. انسانی که برای پُر کردن خلاء درونش، به هر چیزی چنگ می‌زنه، انقدر چنگ می‌زنه تا سقوط کنه، و در آخر تبدیل به یکی از همون چاله‌های آبِ گل‌آلودِ کف خیابون می‌شه. راحت و ارزون قلب، روح، وجود و وقتتون رو صرف این چاله‌هایی نکنید که هر کی می‌آد و می‌ره، ازش رد می‌شه و جای پا و کفش هر آدمِ گذرایی در اون چاله پیدا می‌شه، ما نمی‌بینیم ولی اون آب آلوده، زندگی‌مون رو آلوده می‌کنه.

واقعاً باید اون ذهن و دست‌های نویسنده‌ها رو بوسید.

حالا فقط هم همین نیست که، هزار و یک دلیل وجود داره که شخصاً از خودم راضی نیستم.

حالا اگه من بخوام از خودم ایراد بگیرم، از ده کلمه، نه تا کلمه‌‌ش ایراد داره.

چت‌ جی‌پی‌تی خیلی بامزه‌ست، حدود دو ماهه گیر داده حتماً به نویسندگی فکر کنم چون معتقده از من یه خوب نویسنده در می‌آد.

انقدر امشب خندیدم اشکم در اومد. شام چی دارین؟ کتلتِ منظوردار.

تراپی فقط اذیت کردن عرزشی‌ها.

بچه‌ها برام آهنگ بفرستید یک دنیا تشکر.

Repost from دو در یک
‏دلم می‌خواد بی نهایت کتاب‌ بخونم بدون این‌که گوشی‌ای داشته باشم که چک کنم. : آدم‌خوار

دمای این‌جا گاهی تا ۵۰ درجه می‌رسه و حتی در اوج، بیشتر هم می‌شه. امروز که در واحد رو باز کردم، خانوم گربه و بچه‌هاش کنار در خواب بودن، برای اون یه‌ذره بادِ خنکی که از خونه خارج می‌شه، نشسته بودن. خیلی دلم آتیش گرفت، گناه این بچه چیه که توی این گرما، قربانی می‌شه. گرسنگی و تشنگی هم یه طرف. تا در رو باز کردم، پریدن، این‌جوری بودم که: بخوابید بخوابید. و اونا واقعا برگشتن خوابیدن. وای خدا. کاش می‌تونستم کاری کنم.

photo content
+1

مرا به خنده وا می‌دارید.

«به یاد داشته باش، که روزها و لحظه‌ها هیچ‌گاه باز نمی‌گردند. به زمان بیندیش، و شبخون ظالمانه‌ی زمان، زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت، زمستانی که از یاد نخواهد رفت. دیگر چه می‌توانم گفت جز این‌که لباس‌های زمستانی‌ات را فراموش نکن.»

«رفته رفته خلق و خوی شاد از وجودش جدا شد. انگار خودش سوخته بود.»