ru
Feedback
توت‌فرنگی آکادمیک

توت‌فرنگی آکادمیک

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 315
Подписчики
+1424 часа
+267 дней
+4630 день
Архив постов
photo content

photo content
+1

کلا غذاهای کشورشون با این چیزهایی که می‌گه حیلی ساده‌ن. اکثرا بر پایه نون و سوسیسه و خیلی راحت و سریع اماده می‌شن. باید با قرمه‌سبزی اشناش کنم.

به قول خودش سالاد گوجه🙏🏻 گوجه با نمک و روغن زیتون و اووکادوی له شده🙏🏻

غذای مذکور این بود🙏🏻🙏🏻🙏🏻
غذای مذکور این بود🙏🏻🙏🏻🙏🏻

چند روز پیش رافائل، اون دوستمون که اهل شیلی‌ئه گفت می‌خواد برامون غذای مخصوص کشورش رو درست کنه و گفت کاملا مناسب تابستونه and it’s so refreshing and I’m sure you’ll enjoy it. خلاصه کلی هایپش کرد ما هم با کلی هیجان رفتیم اتاقش.

photo content
+1

photo content
+1

photo content
+1

روز اخر کلاس‌های ترم دوم ارشد.
روز اخر کلاس‌های ترم دوم ارشد.

💞💘💕🎀
💞💘💕🎀

photo content

کتابفروشی‌ش اولین و تنها کتابفروشی تخصصی کودک و نوجوان دراستانمون بوده و هست. چقدر باید از زمان خودت جلوتر باشی و چقدر باید وجودت پر از عشق باشه که چنین کاری کنی؟

حمزه همیشه به بابا می‌گفت بهار خیلی دختر باهوشیه. اون‌موقع‌ها خیلی کم پیش می‌اومد کسی ازم تعریف کنه. کتاب تاریخی بهم معرفی می‌کرد. باعث شد تو دوازده سالگی کتاب گزنفون درباره کوروش کبیر رو بخونم، دنیای سوفی رو بخونم و قلعه حیوانات. درباره تاریخ معاصر باهام حرف می‌زد. یه سری تو مدرسه‌ای نمایشگاه گذاشت. یادمه رفتیم و بابا اندازه یه کارتن کتاب برام خرید.خیلی خوشحال بودم. بعدش دوستم گفت حمزه کتاباشو حراج کرده چون می‌خواد مهاجرت کنه. زدم زیر گریه. رفتم کتابفروشی. گفتم راست می‌گه؟ کفت اره. بعدتر فهمیدم اسم کتابفروشی دردسر شده و مجبور شده‌ن عوضش کنن. هیچ راه ارتباطی هم با حمزه ندارم. کاش بدونه چقدر تو زندگیم موثر بود و ادم مهمی بود. کاش بدونه چقدر ممنونم که من رو با صمد بهرنگی، رولد دال، مدرسه پرماجرا، مانولو، دختران علیه پسران و غیره اشنا کرد.

نزدیک مدرسه ابتدایی‌م، یه کتابفروشی بود به اسم ماهی سیاه کوچولو. صاحب و فروشنده‌ش یه اقایی بود به اسم حمزه که فامیلی‌ش رو یادم نمیاد. اولین بار با بابام رفتیم اونجا. حمزه خیلی باحوصله و باحال بود. تنها ادم بزرگ کتابخونی بود که می‌شناختم و هر سری وقت می‌ذاشت و درباره کتاب‌های مختلف برای من و بابا توضیح می‌داد. برام کتاب‌های خوب رو می‌ذاشت کنار. گاهی می‌ذاشت یه کتاب رو امانت ببرم و بعد اگر دوستش داشتم بخرمش. اولین باری که رفتیم کتابفروشی، بابا گفت می‌تونم یه کتاب بخرم. ردیف اخر، نیمکت اخر، صندلی اخر رو خریدم. یک ساعت و نیم تو راه بودیم که برسیم خونه. کتاب صد و خورده‌ای صفحه بود. تا برسیم خونه تمومش کرده بودم انقدر که دوستش داشتم. بابا باورش نمی‌شد. می‌گفت با دقت نخوندی.

بنده امروز حدود سه ساعت کتاب خوندم. WE ARE SO BACK BABY
بنده امروز حدود سه ساعت کتاب خوندم. WE ARE SO BACK BABY

Oh how I love academia!

بعد استادم برام جا گرفته بود، وقتی نشستم هم میوه و چایی داد دستم :)))پدر ایرانی بازی
بعد استادم برام جا گرفته بود، وقتی نشستم هم میوه و چایی داد دستم :)))پدر ایرانی بازی

بعد هم من و استاد راهنمام و استاد مدعو رفتیم بیرون کانتکت رد و بدل کردیم و قرار شد قرارداد رو بفرستن و از ماه بعد شروع کنم به نوشتن بخش ایران.

مردی پیام داد گفت دانشگاهی؟ گفتم نه برگشتم خوابگاه، بیام؟ گفت اره. بیا اتاق کنفرانس فلان ساختمون. گروه رو چک کردم که جلسه‌ای چیزیه من ندیده‌م، دیدم نه. نیم ساعت بعدش رسیدم. رسیدم به اتاق و دیدم جلسه‌ست. به محض ورودم رییس دپارتمان‌مون معرفی‌م کرد و گفت ایرانیه و چینی‌ش خیلی خوبه و داره به چینی درس می‌خونه و ملت برام دست زدن :))) سرخ شدم قشنگ. جلسه‌ای که داشت برگزار می‌شد جلسه خصوصی بود. فقط اساتید و دکترا و پست‌داک‌ها دعوت بودن. قراره یه کتاب بنویسن درباره داستان چین در فرهنگ‌های دیگه. هرکسی مسئول یه کشوره. برای ایران من رو دعوت کردن!