PLS GURL I CAN EAT UR PU$$Y
Открыть в Telegram
297
Подписчики
+124 часа
-37 дней
-430 дней
Архив постов
Repost from N/a
Nichojoo:
«گفتی بی چون و چرا تا تهش رو با هم میریم؛ حالا ترسیدی؟» نفسش بالا نمیاومد؛ فکر کرد شاید خم شدن روی شکمش اوضاع رو بهتر کنه. هیچ ایدهای نداشت که چقدر دویده بودن، با دوتا کوله پشتی! «ایجو... صبر کن.» حتی پسر مو قهوهای هم به نفسنفس زدن افتاده بود، اما طاقت نداشت تا زودتر بتونن از اون شهر لعنتی بیرون برن و زندگی آزادشون رو شروع کنن. «نیکو میدونی که اگه همینجور بایستیم هرلحظه ممکنه دوباره سر و کلهشون پیدا شه؟ فکر میکنی قراره ولمون کنن؟» «ایجو!» نیکولاس تقریبا داد زد؛ اما نه از عصبانیت. احساس عجیبی درونش بود و پاهاش داشتن از حرکت میاستادن. «مطمئنی این بهترین راهه؟...» نیکولاس به وضوح دید که طرز نگاه ایجو تغییر کرد؛ به شک، ترس، ترس؟ نه ایجو نمیتونست ترسیده باشه. نگاهش به جادهای افتاد که نیم ساعت دویده بودن تا بتونن از شهر خارج بشن. اگر دوباره تصمیم به برگشت میگرفتن، امکان نداشت سالم بمونن. «مـ...منم میترسم نیکو...» دستهای آشنایی رو روی شونههاش احساس کرد. شبیه به لمسهای پدرش بود، زمانی که پسرک کوچیکش توی افکارش گم میشد و راه فراری پیدا نمیکرد. «ایجو...منو نگاه کن.» تموم ترس و تردیدش رو قورت داد. باید قوی میموندن. «انتخاب کردیم که تا آخرش با هم باشیم. پس بیا تا بریم، باشه؟» نگاه ایجو اینبار از هر باری که دیده بودش شکنندهتر بود؛ حتی بیشتر از زمانی که پدرش رو از دست داده بود. دوست نداشت بلای مشابهی به سر تنها فرد زندگیش هم بیاد. باید ادامه میدادن. «قول میدم اینبار بتونیم با آرامش سر کنیم. باشه؟» لحنش آرومش چراغی مثل امید رو دوباره توی دل پسر مو قهوهای ایجاد کرد. اگر اون همیشه با تموم اون سختیا کنارش بوده، پس میتونستن از پسش بربیان، مگه نه؟ «بهت اعتماد دارم نیکو...»
Repost from N/a
جدی فکر کنم بیشتر از جمله با ایران در صلحیم ترامپ، کلمه سکشوالایز رو تکرار کردیم
