دِࢪیا؛
Открыть в Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
1 007
Подписчики
-1824 часа
+1897 дней
+23130 дней
Архив постов
1 007
اگر میماندی، جهان از حرکت نمیایستاد؛ خورشید باز هم طلوع میکرد، باران میبارید، و آدمها مثل همیشه با عجله از کنارهم عبور میکردند.
اما جهانِ کوچکِ من، از همان لحظهای که پشت به رفتنِ تو کرد، دیگر شبیه هیچ نقشهای نبود.
میدانی؟ بعضی آدمها خانه... تمامِ وطنت میشوند. و بعد، رفتنشان، شبیه مهاجرتِ اجباریِ روح.
1 007
کاش میدانستی، آدم گاهی تمامِ جهانش در یک نفر خلاصه میشود؛
و هر شب، ماه را از نو تماشا میکند، برای اینکه مطمئن شود هنوز چیزی در این دنیا هست که هر شب برمیگردد.☾
1 007
باید بروی؟ کاش از همهچیز در این دنیا برایت مهمتر بودم، که تو از همه چیز در این دنیا برایم مهمتری!
1 007
«من تمام روزها را میگذرانم تا به تو برسم. روزها یکی پس از دیگری میگذرند و گاهی وقتها آنقدر طولانی و طاقتفرسا میشوند که تحمل، کاری سخت دشوار است؛ بعضی روزها آنقدر بلندند که انگار عقربههای ساعت، دلِ رفتن ندارند. بعضی شبها آنقدر ساکتاند که صدای دلتنگی را میشود از پشتِ پنجره شنید. من اما هرطور شده میگذرانمشان، یکییکی، برای رسیدنِ به تو.»
1 007
Repost from le vent nous portera
کاشکی ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، بهاری ﺑﺎﺷﺪ
کاشکی ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ، ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭی ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎشکی ﺍﺯ ﻫﻤﻪ مخفی ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎدی
ﮐﺎشکی ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩی
ﮐﺎشکی ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮِ ﺍﻳﻦ قصّهی ﺑﺪ
ﮐﺎشکی ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ... ولی ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍبد
1 007
تورا صدا کردم ، تورا صدا کردم
تمام هستیِ من چو یک پیالهی شیر
میان دستم بود ؛ نگاه آبیِ ماه به شیشهها میخورد
ترانهای غمناک چو دود برمیخواست
ز شهر زنجرهها چو دود میلغزید
به روی پنجرهها
تمام شب آنجا میان سینهی من
کسی ز نومیدی نفس نفس میزد
کسی به پا میخاست
کسی تورا میخواست
دو دست سرد او را دوباره پس میزد
تمام شب آنجا ز شاخههای سیاه
غمی فرو میریخت
کسی ز خود میماند
کسی تورا میخواند
هوا چو آواری به روی او میریخت
درخت کوچکِ من
به باد عاشق بود
به باد بیسامان
کجاست خانهی باد؟
کجاست خانهی باد؟
- فروغ فرخزاد / میان تاریکی
1 007
Repost from "بانوی قرن 19ام"
گُفته بودی عِشق میکارَم به صحرایِ دِلَت
بیدِ مَجنون کاشتی مارا چنین دیوانه کَرد ؟
او مینوشت و من فکر میکردم چگونه میشود کسی با کلمات نقاشی کند. میفهمی چه میگویم؟ کلمات را روی بوم ذهنم به نقش و نگاره های زیبا در میآورد و من مانده بودم چگونه او اینقدر ماهر است؟
تو از حسرت بوی شکلات و قهوه نوشتی و من در خاطرهای از پیش غرق شدم. تو نوشتی از زلف خرمایی و من ایمانم را بین طرهای از موهای معشوقه جا گذاشتم. تو نوشته بودی بلند شدی و زمین خوردی، من به خاک نشستنه از سر عشق خودم را به یاد آوردم. تو میان کلمات ترانه سراییدی و من رقصیدم و رقصیدم به سازه تو و آن خاطره ها.
تو بگو از من چه مانده مگر که این چنین حیران توصیفاتت شده؟ از من چند صباحی هوشیاری مانده بود که در جام قلمت مست و دیوانه شده. مست آن شراب نابی که در کلماتت به خورد من دادی بیآنکه خودت بدانی!
تو نوشتی من سر کشیدم، تو باز مِی ریختی و من خواندم! این کار از عاشق برمیآید. چه عشقی در رگ هایت جاری است که مرا در بند خود کشیده است؟
بانو دستم به دامنت باز چای میریزی؟ بگذار باز وقت باشد که بخوانی برایم شعر هایت را و من پیش از رفتن بتوانم دلی سیر بخوانم، بگریم، و به جانم آرام گرفتن را بخورانم.. با کلمات عاشقی چون بانوی دریا!
از بانوی قرن19ام به شما:
https://t.me/DeryaDerrya
