ru
Feedback
دِࢪیا؛

دِࢪیا؛

Открыть в Telegram

از خانه که می‌آیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 062
Подписчики
-2724 часа
+2167 дней
+26630 дней
Архив постов
بگذار سر به سینه‌ی من تا که بشنوی آهنگِ اشتیاق دلی دردمند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده‌ی سر در کمند را بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدام‌ست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغِ خسته‌جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آن‌چنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمانِ آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم با اشک شرمِ خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخندِ صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند خورشیدِ آرزوی منی، گرم‌تر بتاب
- فریدون مشیری

Repost from N/a
کاش به اندازه یک غزل کنارت باشم
ژوان

Repost from N/a
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
+1
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

من می‌روم اما تو هم قدری به من اصرار کن حرفی بزن، چیزی بگو، کار مرا دشوار کن⁩ تردید دارم بعد من با حسرتت خلوت کنی از چشم‌هایت خوانده‌ام ترسیده‌ای، اقرار کن هر چند گوش کوچه‌ها از گفتگوهامان پر است آن خاطرات مرده را گردن نگیر، انکار کن دنیای ما از هم جدا، دنیای سنگ و آینه است این جمله را در آینه هی با خودت تکرار کن من سوختم تا ساختم، پای تو خود را باختم این دست دست آخر است، ایندفعه تو ایثار کن بعد از جدایی زندگی خوابی شبیه مردن است برگرد و دنیای مرا با این خبر بیدار کن
- ریحانه طاهری

Repost from N/a
photo content
+1

آن ترکِ پری‌چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان‌بین کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمری‌ست که عمرم همه در کار دعا رفت احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
- حافظ

Repost from نوآی ماه..
🎠
+1
🎠

دل ز تن بردی و در جانی هنوز دردها دادی و درمانی هنوز آشکارا سینه‌ام بشکافتی همچنان در سینه پنهانی هنوز مُلک دل کردی خراب از تیغِ کین و اندر این ویرانه سلطانی هنوز هر دو عالم قیمت خود گفته‌ای نرخ بالا کن که ارزانی هنوز خون کس یارب نگیرد دامنت گر چه در خون ناپشیمانی هنوز جور کردی سال‌ها چون کافران بهر رحمت نامسلمانی هنوز ما ز گریه چون نمک بگداختیم تو به خنده شکرستانی هنوز جان ز بند کالبد آزاد گشت دل به گیسوی تو زندانی هنوز پیری و شاهدپرستی ناخوش است خسروا، تا کی پریشانی هنوز
- امیرخسرو دهلوی

Repost from دآ
photo content

-ایگنور نکنید کنارهم شعرهای قشنگ قشنگ بخونیم😭

این پیام + این پست رو فور کنید، منم پست موردعلاقه‌ام‌ ازتون رو فور می‌کنم و بر اساس وایبتون میگم که به کدوم شعر شبیه هستید؛🌊🌞
- آمار چنلتون مهم نیست، جوین باشید قشنگ‌تر ِ.💙

Repost from آن روزها؛
آقا یه چلنج نصف شبی😭🤣 این پیامو فور کنید چنلتون تا بیام و پستای نازتونو فور کنمم!
جوین باشیدد!💞🌟

قطار، هنوز در ایستگاهِ چشم‌های تو ایستاده. قایق، فکر می‌کند هنوز راهِ خانه تا چشم‌های تو را به یاد دارد؛ من اما، دست در دست تو به وطنم بازمی‌گردم...

من سال‌هاست مرزها را باور نمی‌کنم. آخر مگر می‌شود بینِ دریا و موج خط کشید؟ بینِ باد و بوی گیسوانِ تو؟ بینِ من و تو؟ من از همان روز که نامت را برای اولین بار بلند گفتم، کم‌کم از خودم کم شدم. آن‌قدر که حالا هرجا اسمِ مرا صدا می‌زنند، تو برمی‌گردی... دیگر خودم را نمی‌بینم، فقط رد تو را می‌بینم که آرام از میانِ صورتم عبور می‌کند.

پنجره به سمتِ تو باز مانده. باد از پس پنجره، موهای خرمایی‌ات را شانه می‌کند. از لابه‌لای هر تار، نامِ تو را از روی لب‌های من برمی‌دارد و با خودش می‌برد. از کوه می‌گذرد. در جنگل گم می‌شود. خودش را می‌رساند به دریا. بعد سکوت می‌آید. سکوت آواز می‌شود. آواز پرنده می‌شود. پرنده پرواز می‌شود. پروازی به سوی اسکله‌ی آغوشِ تو. اسکله دست‌های تو را به یادم می‌آورد. من به دستانت محتاجم؛ دلم می‌خواست همه‌چیزم را بدهم و دستت را تاابد در دستم بگیرم. تمامِ شهر را گشته‌ام. هیچ‌جا به اندازه‌ی دست‌های تو خانه نبود. کف دستت، تنها وطنی بود که هیچ مرزی نداشت.

من درخت شدم، سایه شدم، کوچه شدم، تا اگر روزی از آدرسِ تمامِ جهان خسته شدی، هنوز راهِ خانه را در من گم نکنی... ریشه‌هایم را آن‌قدر در خاک این سرزمین فرو بردم که شاید روزی از زیرِ تمامِ شهر بگذرم و بی‌صدا به قدم‌های تو برسم.

من از نبودنت خانه نساختم؛ دریا ساختم. هر صدف، دستی بود که به تو نرسید. هر قایق، نامه‌ای که هرگز نفرستادم. هر موج، راهی بود که مرا به تو می‌رساند. خانه که تو بودی... دریا تو بودی.

دریا تمامِ رودها را در آغوش می‌گیرد؛ کاش کسی می‌گفت این همه اشک، آخرش به کدام دریا می‌ریزد؟ من از گریه رود نمی‌شوم. رود از من نشأت می‌گیرد. رود پل می‌شود. پل راه می‌شود. راه نامِ تو را از بَر می‌کند.‌ می‌بینی؟ همه‌ی راه‌های زندگی من به تو ختم می‌شود. به تو و برای تو.

از تمامِ ایستگاه‌ها می‌گذرم، اما قطار هنوز در ایستگاهِ چشم‌های تو توقف کرده. بگو به کدام سمتِ جهان بروم که جاده مرا دوباره به نامِ تو نخواند؟ من هرچه رفتم، زمین گردتر شد. هرچه گردتر شد، باز به تو رسید.

photo content