پارسا دارابی
Открыть в Telegram
No announcements — just consistency... "EE grad. Curious about the history of ideas and the philosophy of science." Life, Growth, Sport, Thoughts...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
260
Подписчики
+124 часа
+27 дней
-830 дней
Архив постов
260
رهایی از هویت قربانی
میدانیم. همهمان میدانیم که بعضی زخمها تقصیر ما نبودهاند. کسی نمیتواند کودکی از دسترفته را برگرداند، خیانتی را که دیدهایم پاک کند، یا سالهایی را که زیر بار تحقیر گذشتهاند، از تقویم عمرمان خط بزند. اما یک حقیقت دیگر هم هست، حقیقتی که شنیدنش بهراستی آسان نیست. باید از یک اعتراف ساده شروع کرد: زندگی سخت است.
مشکل خیلی از ما این نیست که زندگی سخت است، مشکل اینجاست که فکر میکنیم نباید سخت باشد. و همین توقع بیجای راحتی، اولین ترکیست که روی دیوار تحمل ما میافتد، جایی که سختیهای واقعی، از همان ترک، به جانمان میریزند.
زخمی شدن، تقدیر آدم است. اما ماندن در زخم، آرامآرام، انتخاب او میشود. بعضیها بیش از حد لازم، بار گناه را روی دوش خودشان میگذارند. بعضی دیگر، هیچوقت چیزی را به گردن نمیگیرند و همیشه دنیا، گذشته، یا آدمهای دیگر را مقصر میدانند. هر دو راه، در نهایت، فرار از یک نقطهی مشترکاند: مسئولیت واقعی و بهاندازه.
آدمها همیشه از رنجشان آسیب نمیبینند. بعضی وقتها از پناهگاهی آسیب میبینند که خودشان، آجر به آجر، توی همان رنج ساختهاند، پناهگاهی که دیگر لازم نیست چیزی در آن عوض شود، لازم نیست کسی جواب پس بدهد. کافیست هر شکست تازه را کنار شکستهای قدیمی روی هم بچینی و بگویی: «با آن گذشتهای که من داشتم، مگر میشد جور دیگری زندگی کنم؟».
این جمله، در ظاهر آرامبخش است. اما نتیجهاش آرامش نیست، سکون است. یکجور خواب رفتن ایستاده، در حالی که ساعت زندگی همچنان تیکتاک میکند. گذشته حق دارد بگوید چرا امروز، اینجا ایستادهای. اما حق ندارد تصمیم بگیرد فردا کجا خواهی بود.
رشد روانی و معنوی، مسیریست که هیچگاه بیدرد طی نمیشود، و انضباطی که همراه همیشگی این رشد است، چند ستون دارد: بهتعویقانداختن لذت آنی بهخاطر چیزی بزرگتر، پذیرفتن مسئولیت آنچه واقعاً از آن ماست؛ وفاداری به حقیقت، حتی وقتی تلخ است! و نگهداشتن تعادل ظریف میان نیازها و مرزها.
آدم بالغ، گذشتهاش را انکار نمیکند. پرده هم روی زخمش نمیکشد. فقط از یکجا، از ایستادن دست میکشد، آنجا که قرار است تا آخر عمر، خودش را با همان زخم معرفی کند.
فرق است میان اینکه بگویی «من زخمیام» و اینکه بگویی «من فقط زخمم». اولی، پذیرفتن یک واقعیت است و دومی، تسلیمشدن به یک تعریف است.
خیلیها سالهاست دارند از خودشان دفاع میکنند، البته نه از حقیقت خود، بلکه از تصویری که خودشان از خودشان ساختهاند. تصویری که در آن همیشه حق با آنهاست، همیشه دیگران مقصرند، همیشه زندگی بدهکارشان است. اما زندگی، بدهیهایش را با دلسوزی صاف نمیکند. از لحظهای که اختیار امروزت را به دست دیروزت میسپاری، گذشته دیگر خاطره نیست، فرمانروای زندگیات شده است.
عشق را هم همینجوری میشود فهمید. آدم فکر میکند عشق یک حس است که یک روز میآید و مینشیند توی سینهات. اما عشق واقعی بیشتر شبیه کاریست که هر روز باید انجامش بدهی، حتی روزهایی که حسش نمیکنی. رهایی از زخم هم دقیقاً همین شکل است. یک بار برای همیشه تمام نمیشود. هر صبح باید دوباره تصمیمش بگیری.
کسی بار خطای دیگران را به دوش نمیکشد، اما بار زندگی خودش را هم زمین نمیگذارد. این کار را برای پاککردن تقصیری نمیکند که ندارد، میکند چون این زندگی را کسی جز او ادامه نمیدهد.
هیچکس با حملکردن زخمهایش، قد نکشیده. آدمها وقتی بزرگ میشوند که زخم را از شناسنامهشان جدا کنند، وقتی که زخم، از جایگاه «تعریف من» به جایگاه فروتنانهتر «بخشی از قصهی من» تنزل میکند.
آنچه بر تو گذشته، فصلی از کتاب زندگی توست. اما اگر همهی این کتاب شد، دیگر نویسندهای در کار نیست، فقط یک راویست که دارد همان یک فصل را بیپایان تکرار میکند.
یک روزی میرسد که سؤال «چه کسی این را با من کرد؟» دیگر روی زبانت سنگینی نمیکند. جایش را سؤال دیگری میگیرد، آرامتر، اما بزرگتر: با آنچه بر من گذشت، قرار است چه انسانی از آب دربیایم؟
#هویت_قربانی
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
مردها، این را بدانند
بعضی مردها تمام عمرشان را صرف ساختن خانه میکنند، بیآنکه یک بار از خودشان بپرسند، این خانه، پناه هم هست یا فقط سرپناه؟
فرق این دو، از بیرون معلوم نیست. ممکن است یخچال پر باشد، اجاره عقب نیفتاده باشد، بچهها چیزی کم نداشته باشند و زندگی، روی کاغذ، بینقص به نظر برسد. اما شب که میشود، زنی همان گوشهی خانه بنشیند و هنوز نداند اگر دلش شکست، اگر ترسید، اگر خسته شد، میتواند بیاید و بیواهمه کنار تو بنشیند یا نه.
خانه، بیشتر از نان، به امنیت زنده است.
امنیت هم با پول نمیآید...
با هدیه هم نه...
حتی با دوستت دارم گفتن هم نه...
امنیت، آرامآرام در دل آدم جا باز میکند؛ وقتی میبیند لازم نیست برای فهمیده شدن، بجنگد. لازم نیست برای گفتن یک رنج، از واکنش تو بترسد. لازم نیست هر اختلافی را با این نگرانی شروع کند که قرار است تحقیر شود، نادیده گرفته شود یا سکوت میان شما، روزها ادامه پیدا کند.
بعضی چیزها را نمیشود همان روزی که به آن احتیاج پیدا کردی، در خودت به وجود بیاوری؛
صبر، از آن جنس نیست...
محبت هم نیست...
مسئولیتپذیری هم نیست...
اگر سالها با اولین مخالفت، صدایت بلند شده، زندگی یک صبح، مرد آرامی از تو نمیسازد. اگر سالها محبت را فقط در احساس خلاصه کردهای، روزی که رابطه زخم برداشت، تازه بلد مرهم گذاشتن نمیشوی.
آدم، در روزهای معمولی ساخته میشود. در همان عصرهایی که خسته از سر کار برمیگردد و باز هم حواسش هست با چه لحنی حرف میزند. در همان اختلافهای کوچکی که میتواند حق را به خودش بدهد، اما اول سهم خودش را نگاه میکند. در همان وقتهایی که میتواند بیتفاوت از کنار دل همسرش رد شود و نمیشود.
همین انتخابهای کوچکاند که یک روز، بیسروصدا، تبدیل میشوند به شخصیت. برای همین است که روزهای سخت، کسی را عوض نمیکنند. فقط نشان میدهند این همه سال، مشغول ساختن چه کسی بودهای.
مرد بودن، کمتر از آنکه به توان بلند کردن بارهای سنگین ربط داشته باشد، به این برمیگردد که چند نفر، کنار تو، دیگر لازم نباشد بار ترسهایشان را هم به دوش بکشند.
اگر همسرت، کنار تو، دلش قرصتر است...
اگر فرزندت، با بودنت، دنیا را جای امنتری میبیند... اگر حضورت، فقط خرج زندگی را نمیدهد، بلکه آرامش هم به آن اضافه میکند، احتمالاً مهمترین کاری را که از یک مرد برمیآید، انجام دادهای.
آخر کار، آدمها مردها را بیشتر از هر چیز با حسّی که کنارشان داشتهاند به یاد میآورند. اگر روزی نباشی، زندگی بالاخره راهش را پیدا میکند. اما اگر با نبودنت، امنیت هم از خانه برود، آن وقت فقط جای یک نفر خالی نیست، جای تکیهگاهی خالی است که خانه سالها به بودنش دلگرم بوده است.
#مردها_بدانند ، #خانمها ، #امنیت
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
خانمها، این را بدانند
گاهی تصور میشود که آدمها وقتی میروند که دیگر دوست ندارند. اما همیشه قصه این نیست. بعضی رفتنها از جایی شروع میشود که آدم هنوز دوست دارد، اما دیگر نمیتواند با خودش کنار بیاید.
برای اغلب مردها، احترام یک تعارف قشنگ یا یک رفتار مؤدبانه نیست. احترام، سقف رابطه است، چیزی که زیرش آدم جرئت میکند خودش باشد؛ ضعفش را نشان بدهد، تکیه کند، حرف دلش را بزند و دوست بدارد. وقتی این سقف ترک برمیدارد، عشق هنوز هست، اما دیگر احساس امنیت نمیکند. کمکم گوشهی رابطه میایستد، انگار دیگر جایی برای نفس کشیدن ندارد.
برای همین، بعضی مردها ناگهانی نمیروند. وقتی میبینی رفتهاند، یعنی مدتهاست دارند با رفتن کنار میآیند. از همان روزی که فهمیدهاند برای نگه داشتن رابطه، باید هر بار کمی از حرمت خودشان را خرج کنند. هیچکس با نادیده گرفتن خودش، عاشقتر نمیشود. فقط یک روز به خودش میآید و میبیند دیگر آن آدم سابق نیست.
ممکن است هنوز دوست داشته باشد، هنوز دلتنگ باشد، هنوز دلش هزار بار برگردد سمت همان آدم، اما باز هم نتواند بماند. چون بعضی ماندنها، آرامآرام آدم را از خودش میگیرند. و اگر قرار باشد هر روز برای حفظ یک رابطه، کمی از عزت نفست را نادیده بگیری، یک روز میفهمی چیزی که از دست دادهای، فقط آرامشت نبوده، خودت بودهای.
پختگی یعنی اینکه بفهمی عشق و احترام، دو چیز جدا از هم نیستند. عشقی که احترام را از آدم بگیرد، دیر یا زود خود عشق را هم از نفس میاندازد.
#خانمها_بدانند ، #مردها ، #احترام
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
کمالگرایی، دشمن زندگی
برخی آدمها نه از سختی راه میترسند! نه از شکست، از معمولی بودن میترسند. از اینکه کاری انجام دهند که شاهکار نباشد. برای همین، دست نگه میدارند، بیشتر فکر میکنند، بیشتر صبر میکنند، بیشتر خودشان را آماده میکنند. و زندگی، همانجا آرام آرام از کنارشان رد میشود.
حقیقت این است که هیچ درختی با اولین بهار، باشکوه نمیشود. هیچ دستی با اولین تمرین، هنرمند نمیشود. هیچ انسانی هم با اولین قدم، به خودش نمیرسد.
ما زیادی برای کامل بودن احترام قائل شدهایم و کمتر برای ادامه دادن.
گاهی یک صفحهی متوسط، از هزار صفحهی نانوشته ارزشمندتر است. یک قدم لرزان، از ایستادن باشکوه شریفتر است. یک شروع ناقص، از رؤیای بینقصی که هرگز آغاز نمیشود، زندگی بیشتری در خودش دارد.
کمالگرایی، خودش را با لباس بلندپروازی نشان میدهد، اما اغلب نام محترمانهی ترس است. ترس از قضاوت شدن، ترس از اشتباه کردن، ترس از اینکه آنقدر که در ذهنمان بودیم، در واقعیت نباشیم.
شاید لازم نباشد هر بار چیزی خلق کنیم که دنیا را شگفتزده کند. کافی است امروز، کمی بهتر از دیروز باشیم، همین.
چون شاهکارها، محصول یک روز خارقالعاده نیستند، محصول روزهای معمولیاند. روزهایی که کسی، با وجود همهی نقصهایش، باز هم دست از ساختن برنداشت.
✍️ پارسا دارابی
#کمالگرایی
@parsadaa88
260
از دست دادن اشتیاق
بعضی چیزها رو باید توی فصل اشتیاقشون انجام داد. مثل دیدن شکوفههای درختی که میدونی دو هفتهی دیگه اثری ازشون نیست.
اشتباه ما اینه که فکر میکنیم فرصت همیشه یه چیز بیرونیه؛ پول بیشتر، وقت بیشتر، امکانات بیشتر. در حالی که گاهی خود اشتیاق، بزرگترین فرصته.
اینکه دلت یه کاری رو بخواد، هی بهش فکر کنی، از تصورش ذوق کنی و بیدلیل لبخند بیاد روی لبت. این حال همیشه نمیمونه. ممکنه چند سال بعد وقتش رو داشته باشی، پولش رو داشته باشی، حتی بهتر از امروز از پسش بربیای، اما دیگه اون کشش شیرین رو نداشته باشی.
دو باتن یه جا در کتاب تسلیبخشیهای فلسفه میگه: زندگی فقط مجموعهای از امکانات نیست، مجموعهای از میلها هم هست! و میلها از امکانات شکنندهترن.
به نظرم حق با اونه. چون خیلی از حسرتهای زندگی از اینجا نمیان که نتونستیم، از اینجا میان که وقتی میتونستیم، دلمون میخواست و صبر کردیم، و وقتی بالاخره تونستیم، دیگه دلمون نمیخواست. برای همین بعضی آرزوها رو نباید تا فصل توانستن عقب انداخت! باید توی همون فصل خواستن زندگیشون کرد.
✍️ پارسا دارابی
#اشتیاق
@parsadaa88
260
همهی راهها سهم تو نیستند
اگر خدا عمر دهد ممکن است حداکثر هشتاد سال عمر کنیم و یا کمی بیشتر، این یعنی کل زندگی ما چیزی حدود چهار هزار هفته خواهد بود.
چهار هزار هفته...
عدد آنقدر کوچک است که آدم را وادار میکند کمی ساکت بماند.
بخش بزرگی از زندگی را صرف این میکنیم که همهچیز را نگه داریم؛ همهی فرصتها، همهی انتخابها، همهی راههای ممکن. انگار جایی در آینده فرصتی نامحدود منتظر ماست و فقط باید کمی دیگر دوام بیاوریم.
اما زندگی با یک حقیقت ساده پیش میرود: هر انتخاب، هزاران انتخاب دیگر را میکشد.
وقتی مسیری را انتخاب میکنی، همزمان از دهها مسیر دیگر عبور میکنی. وقتی به چیزی «بله» میگویی، ناگزیر به چیزهای دیگری «نه» گفتهای! حتی اگر متوجهش نباشی.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از خستگیهای ما از زیاد بودن کارها نمیآید، از تلاش برای نگه داشتن چیزهایی میآید که قرار نیست همزمان در زندگی ما جا شوند.
هیچکس فرصت انجام همهچیز را نخواهد داشت. هیچکس همهی کتابهایی را که دوست دارد نمیخواند، همهی شهرهایی را که دوست دارد نمیبیند و به همهی رؤیاهایش نمیرسد.
و شاید این مهمترین سؤال زندگی باشد:
با توجه به اینکه هرگز فرصت انجام همهچیز را نخواهی داشت، تصمیم گرفتهای وقت محدودت را صرف چه چیزهایی کنی؟
پاسخ این سؤال را آرزوهای ما نمیدهند، تقویم عمر ما میدهد...
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
عادتهای کوچک
از روز اول، هدف این کانال فقط انتشار چند متن به ظاهر زیبا، نبوده است.
دانستن، اگر به زندگی راه پیدا نکند، فقط باری بر حافظه است. چه بسیار حرفهای زیبایی که خواندهایم، تحسین کردهایم، ذخیره کردهایم و از کنارشان گذشتهایم بیآنکه حتی یک قدم در زندگی ما راه رفته باشند.
آنچه اینجا میخوانیم قرار نیست فقط در ذهن بماند. قرار است آرامآرام به رفتار، عادت، تصمیم و سبک زندگی تبدیل شود.
به همین دلیل، انشاءالله در آیندهای نهچندان دور وارد مرحلهای تازه خواهیم شد، مرحلهای که در آن فقط مخاطب محتوا نخواهیم بود، بلکه همراه یک مسیر خواهیم شد. با هم قدمهایی کوچک اما ماندگار برخواهیم داشت، قدمهایی که شاید در ظاهر ساده باشند، اما میتوانند آثار بزرگی در زندگی ما بر جای بگذارند.
این کانال قرار نیست فقط جایی برای خواندن باشد، قرار است جایی برای ساختن باشد...
و چه زیباست وقتی دانستههایمان، جامه عمل میپوشند...
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
اشتباه کن، اما نایست
بعضی حسرتها پیر نمیشوند. سالها میگذرند، موها سفید میشوند، زندگی شکل دیگری پیدا میکند، اما هنوز گوشهای از ذهن آدم مینشینند و گاهی بیهوا سر بلند میکنند: «اگر آن روز امتحانش کرده بودم چه؟»
عجیب است! ما معمولاً از اشتباه کردن میترسیم، در حالی که زندگی بارها نشان داده درد یک اشتباه، از درد یک فرصت از دسترفته سبکتر است. اشتباه میکنی، زمین میخوری، زخمی میشوی، چیزی یاد میگیری و بالاخره از جایت بلند میشوی. اما کار نکرده، سالها در ذهنت میماند، نه زخمش خوب میشود و نه سؤالش تمام.
دنیا را آدمهای بیاشتباه نساختهاند، آدمهایی ساختهاند که جرئت کردهاند با وجود احتمال اشتباه، قدم بردارند. چون فهمیدهاند زندگی چیزی نیست که از پشت شیشه تماشایش کنی. باید وارد میدانش شوی، حتی اگر گاهی ببازی، حتی اگر گاهی مسیر را اشتباه بروی.
آخر قصه، کمتر کسی آرزو میکند کاش محتاطتر بودم. بیشتر آدمها آه میکشند و میگویند: کاش یک بار بیشتر جرئت کرده بودم. کاش به جای این همه فکر کردن، یک قدم برداشته بودم. کاش زودتر فهمیده بودم که بعضی شکستها از بعضی موفقیتها ارزشمندترند، چون دستکم نشانهی ایناند که آدم یکبار واقعاً زندگی کرده، نه اینکه فقط از کنار زندگی عبور کرده باشد.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
خودت را بساز، نه تصویرت را
یک جایی در زندگی میفهمی که خستهکنندهترین کار دنیا، تلاش بیپایان برای دوست داشته شدن است. اینکه مدام خودت را مرتب کنی، توضیح بدهی، اثبات کنی، کم و زیاد شوی تا در دل کسی جا بگیری. و عجیبتر اینکه هرچه بیشتر دنبال آن بدوی، بیشتر از خودت دور میشوی.
پختگی آدم از جایی شروع میشود که به جای ساختن تصویری دوستداشتنی از خودش، شروع میکند به ساختن خودش؛ آرامآرام، بیسروصدا، آنقدر که نگاه آدمها دیگر تعیینکنندهی ارزشش نباشد! نه از تعریفها خیلی بزرگ شود و نه از بیمهریها خیلی کوچک.
آنوقت اتفاق عجیبی میافتد. دیگر برای جلب توجه کسی تقلا نمیکنی، اما حضورت اثر میگذارد. دیگر دنبال تأیید نمیگردی، اما حرفت شنیده میشود. دیگر خودت را به کسی تحمیل نمیکنی، اما بودن تو به بعضی آدمها جرأت میدهد که بهتر زندگی کنند.
به گمانم بهترین شکل زندگی این است که آنقدر در خودت ریشه داشته باشی که هیچکس نتواند چیزی از تو بگیرد، جز یک چیز: الهام گرفتن از شیوهای که زندگی کردهای.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
هنر زندگی کردن
بزرگترین فاجعهی زمانهی ما خستگی انسانها نیست، این است که دیگر اجازه ندارند خسته باشند.
همهچیز ما را به حرکت بیشتر دعوت میکند؛
بیشتر کار کن،
بیشتر یاد بگیر،
بیشتر بساز،
بیشتر دیده شو...
انگار ارزش انسان را با میزان بهرهوریاش میسنجند. نتیجه اما عجیب است: نسلی که از همیشه آزادتر به نظر میرسد، اما فرسودهتر است.
ما دیگر زندانی کسی نیستیم، زندانبان را به درون خودمان منتقل کردهایم. هر روز خودمان را هل میدهیم، با خودمان رقابت میکنیم و بیوقفه از خودمان توقع داریم. کسی به ما شلاق نمیزند، خودمان این کار را بهتر از هر کس دیگری انجام میدهیم.
در این میان، یک توانایی گمشده وجود دارد: توانایی مکث کردن.
اینکه بتوانی گاهی هیچ کاری نکنی، بیآنکه احساس گناه داشته باشی. بتوانی در سکوت بنشینی، بدون اینکه مدام به فکر عقب افتادن باشی. بتوانی از هجوم بیپایان اطلاعات، پیامها و اهداف فاصله بگیری و دوباره صدای خودت را بشنوی.
بعضی از مهمترین چیزهای زندگی در شلوغی به دست نمیآیند؛ معنا، عمق، عشق، خلاقیت و آرامش، همه در فاصلهای متولد میشوند که میان ما و این هیاهوی دائمی ایجاد میشود.
ممکن است رشد واقعی همیشه به معنای بیشتر دویدن نباشد. ممکن است گاهی عمیقترین شکل پیشرفت، ایستادن باشد. اینکه برای لحظهای از رقابت بیرون بیایی و از خودت بپرسی: «این همه دویدن، قرار بود مرا به کجا برساند؟».
زندگی فقط از کارهایی که انجام میدهیم ساخته نشده است، از لحظههایی هم ساخته شده که جرئت کردهایم انجام ندهیم. از لحظههایی که به جای فتح کردن جهان، به فهمیدن خودمان فکر کردهایم.
و چه بسا نجات انسان امروز در یاد گرفتن یک مهارت تازه نباشد، بلکه در به یاد آوردن یک هنر فراموششده باشد: هنرِ بودن، پیش از هنرِ انجام دادن...
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
برخی حرفها در اینجا مهمان دائمیاند و قرار است صدها و شاید هزارها بار تکرار شوند. گاهی آنقدر تکرار میشوند که شاید با خودتان بگویید: دیگر شورش در آمده...
مسئله این نیست که آن را شنیدهاید، مسئله این است که آیا با آن زندگی میکنید؟
بیشتر حقایق مهم زندگی، چیزهای تازهای نیستند که نشنیده باشیم، چیزهای فراموششدهای هستند که باید دوباره و دوباره به یاد آورده شوند.
پس اگر بعضی حرفها تکرار شدند، آن را به حساب اصرار نگذارید، به حساب اهمیتشان بگذارید.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
شهوت؛ خادم یا فرمانروا؟
شهوت، آنگونه که برخی گمان میکنند، دشمن انسان نیست. دشمن، لحظهای است که انسان فراموش میکند این نیرو برای خدمت به او آفریده شده، نه برای فرمانروایی بر او.
خداوند در وجود ما میل قرار داد تا زندگی جریان پیدا کند؛ میل به غذا، میل به محبت، میل به موفقیت و میل جنسی. هیچکدام از اینها ذاتاً مسئله نیستند. مسئله از جایی آغاز میشود که یک میل، از «نیرو» به «فرمانروا» تبدیل میشود.
بیشتر انسانها خیال میکنند آزادی یعنی بتوانی هرچه خواستی انجام دهی. اما حقیقت عمیقتر از این است. اگر نتوانی در برابر خواستهای که تو را صدا میزند بایستی، در واقع انتخاب نکردهای فقط اطاعت کردهای.
آزادی واقعی آن نیست که هر در لذتی به رویت باز باشد، آزادی واقعی آن است که هیچ لذتی نتواند تو را به زانو درآورد. انسان آزاد کسی نیست که هرچه دلش خواست انجام میدهد، انسان آزاد کسی است که هرچه دلش خواست، مجبور به انجام دادنش نیست.
در درون هر انسان، میان «میل» و «عمل» فاصلهای وجود دارد، فاصلهای که تمام ارزش او در آن نهفته است. درست در همان چند ثانیهای که شهوت تو را به سویی میکشد و تو هنوز تصمیم نگرفتهای.
بسیاری از مردم این فاصله را نمیبینند، میل را احساس میکنند و بلافاصله به دنبالش راه میافتند. اما رشد از لحظهای آغاز میشود که انسان متوجه شود قرار نیست هر احساسی به یک رفتار تبدیل شود و قرار نیست هر خواستهای حق فرمان دادن داشته باشد.
بخش بزرگی از رنجهای زندگی نیز از همینجا سرچشمه میگیرد، از ناتوانی در تحمل یک ناراحتی کوچک. ما بارها آینده خود را برای چند دقیقه آسودگی معامله میکنیم. بارها آرامش عمیق فردا را فدای آرامش سطحی همین لحظه میکنیم. در حالی که بلوغ، هنر ترجیح دادن خیر بزرگتر بر لذت کوچکتر است.
انسان رشد نمیکند چون لذت را کنار گذاشته، رشد میکند چون یاد گرفته هر لذتی ارزش دنبال کردن ندارد.
بعضی لذتها در لحظه مانند آب زلال به نظر میرسند، اما هرچه بیشتر از آنها مینوشی، تشنهتر میشوی. وعده آرامش میدهند اما وابستگی میآورند. وعده رهایی میدهند اما قدرت تصمیمگیری را از انسان میگیرند. و در مقابل، بعضی مقاومتها در لحظه سخت و تلخاند، اما آرامآرام چیزی میسازند که هیچ لذت زودگذری توان ساختنش را ندارد: عزت نفس...
شاید به همین دلیل باشد که هر انتخاب کوچک، بسیار بزرگتر از آن چیزی است که به نظر میرسد. هر بار که در برابر یک میل تصمیم میگیری، فقط یک رفتار را انتخاب نمیکنی، در حال ساختن هویت خودت هستی. هر تسلیم شدن، تو را به انسانی تبدیل میکند که راحتتر تسلیم میشود و هر مقاومت، تو را به انسانی تبدیل میکند که بیشتر میتواند روی پای خودش بایستد. زندگی، بیش از آنکه محصول تصمیمهای بزرگ باشد، حاصل همین رأیهای پنهانی است که هر روز به شخصیت خودمان میدهیم.
و شاید مهمترین سؤال زندگی همین باشد: آیا من صاحب خواستههایم هستم یا خواستههایم صاحب مناند؟ پاسخ این سؤال، مرز میان آزادی و اسارت را روشن میکند؛ زیرا انسان زمانی به بلوغ میرسد که بفهمد ارزش او در داشتن میل نیست، در توانایی هدایت کردن آن میل است.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
قدمهای کوچک مداوم، کارهایی را انجام میدهند که انگیزههای بزرگ از انجامشان ناتواناند. به حقیقت آنچه سرنوشت انسان را میسازد، شدت و بزرگی تلاش نیست، استمرار آن است.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
اهداف و عادتهای بزرگ را آنقدر کوچک کنید که نتوانید بهانهای برای انجام ندادنشان پیدا کنید. موفقیت، حاصل قدمهای عظیم نیست، حاصل قدمهای کوچکی است که هر روز برداشته میشوند.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
حقیقتی که کمتر کسی دربارهاش حرف میزند این است:
هر چیزی که بارها تکرار میکنی، آرامآرام از یک رفتار به هویت تبدیل میشود. عادتهای خوب، شخصیتت را میسازند و عادتهای مخرب، شخصیتت را میخورند.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
بدن، متهم فراموش شده
ما معمولاً تصور میکنیم همهچیز از ذهن شروع میشود. اگر بیحوصلهایم، دنبال افکار منفی میگردیم، اگر مضطربیم، سراغ ذهنمان میرویم، اگر انگیزه نداریم، خودمان را به کمبود اراده متهم میکنیم...
برای همین، تمام عمر مشغول تعمیر ذهنمان هستیم. اما شاید یک سؤال ساده را فراموش کردهایم:
اگر ذهن و بدن دو چیز جدا از هم نباشند، چه؟
اگر آن چیزی که اسمش را «حال من» گذاشتهام، فقط محصول افکارم نباشد، چه؟
علم سالهای اخیر، آرامآرام دارد ما را به سمت همین سؤال هل میدهد. اینکه بدن فقط وسیلهای برای حمل ذهن نیست. اینکه میان مغز و روده گفتگویی دائمی در جریان است. اینکه خواب، تغذیه، استرس و حرکت، فقط بر جسم اثر نمیگذارند، بر کیفیت تجربه کردن زندگی هم اثر میگذارند.
شاید به همین دلیل است که گاهی ما ساعتها دنبال علت خستگیمان در ذهن میگردیم، در حالی که بدنمان مدتهاست دارد کمک میخواهد.
این یعنی هر بیحوصلگیای از روده میآید؟ هر اضطرابی با ورزش درمان میشود؟ نه!
زندگی پیچیدهتر از این حرفهاست.
اما این هم حقیقت دارد که ما بیشتر عمرمان را صرف اصلاح افکارمان میکنیم، در حالی که بخشی از حال ما محصول شیوهای است که زندگی میکنیم.
برای همین ورزش، فقط یک برنامه برای تناسب اندام نیست. ورزش نوعی احترام گذاشتن به بدنی است که قرار است تمام شادیها، غمها، شکستها، عشقها و امیدهای ما را حمل کند.
شاید مهمترین اثر ورزش در آینه دیده نشود، در این دیده شود که یک روز صبح، کمی سبکتر از قبل از خواب بیدار میشوی. در اینکه تحملت برای مواجهه با زندگی بیشتر میشود. در اینکه ذهنت کمتر شبیه میدان جنگ است.
بعضی وقتها ما دنبال پاسخهای پیچیده میگردیم، چون فکر میکنیم مسائل مهم، حتماً راهحلهای پیچیده دارند. در حالی که بخشی از زندگی خوب، ممکن است از چیزهای سادهای شروع شود که هر روز از کنارشان رد میشویم:
کمی خواب بهتر...
کمی غذای بهتر...
و کمی حرکت بیشتر...
شاید بدن، بیشتر از آن چیزی که تصور میکنیم، در داستان زندگی ما نقش دارد.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
260
رشد، صدایی ندارد
فکر میکنم یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای زندگی این است که ما تغییر را بیش از حد نمایشی تصور میکنیم. خیال میکنیم قرار است یک اتفاق بزرگ از راه برسد؛ یک تصمیم تاریخی، یک فرصت استثنایی، یک روز متفاوت. انگار منتظریم زندگی ناگهان در را باز کند و با صدای بلند اعلام کند که از امروز همهچیز عوض شده است. اما زندگی چنین سلیقهای ندارد.
زندگی بیشتر شبیه بارانی است که آرام میبارد. آنقدر آرام که گاهی متوجهش نمیشوی. اما یک روز سر بلند میکنی و میبینی زمین دیگر آن زمین سابق نیست.
بیشتر ما منتظر لحظههای بزرگیم، چون لحظههای بزرگ داستان قشنگتری دارند. دوست داریم بگوییم: یک روز تصمیم گرفتم و همهچیز تغییر کرد. اما حقیقت این است که بیشتر تغییرهای مهم زندگی در روزهایی اتفاق افتادهاند که هیچچیز هیجانانگیزی در آنها وجود نداشته است. روزهایی که کسی تشویقت نکرد. روزهایی که نتیجهای ندیدی. روزهایی که حتی مطمئن نبودی کاری که انجام میدهی فایدهای دارد یا نه.
ما معمولاً رشد را با هیجان اشتباه میگیریم. برای همین وقتی زندگی آرام میشود، خیال میکنیم اتفاقی در حال رخ دادن نیست. در حالی که بعضی از مهمترین تحولات دقیقاً در همین سکوت اتفاق میافتند. همانطور که ریشهها در تاریکی رشد میکنند، بسیاری از تغییرهای واقعی هم دور از چشم و بیسروصدا شکل میگیرند.
بخش بزرگی از شکستهای ما به این خاطر نیست که توانایی کافی نداریم، بلکه به این خاطر است که صبر کافی نداریم. ما بذر را میکاریم و فردای آن روز دنبال میوه میگردیم. اگر چیزی نبینیم، نتیجه میگیریم که زمین حاصلخیز نبوده است. در حالی که زندگی اغلب در حال انجام مهمترین کارهایش است، درست زمانی که ما فکر میکنیم هیچ خبری نیست.
آدمهای زیادی آرزوی زندگی متفاوت دارند، اما کمتر کسی حاضر است روزهای معمولی متفاوتی بسازد. همه عاشق نتیجهاند، اما کمتر کسی عاشق تکرار است. در حالی که سرنوشت چیزی نیست که یک روزه ساخته شود، سرنوشت، انباشته شدن انتخابهای کوچکی است که کسی برایشان دست نمیزند.
شاید به همین دلیل است که وقتی سالها بعد به گذشته نگاه میکنیم، نقطههای عطف زندگیمان آن چیزهایی نیستند که روزی بزرگ به نظر میرسیدند. گاهی یک کتاب، یک عادت کوچک، یک گفتگوی کوتاه یا حتی یک تصمیم ساده، آرامآرام مسیر یک عمر را عوض کرده است.
و شاید معجزه دقیقاً همین باشد، نه یک جهش ناگهانی، نه یک اتفاق خارقالعاده، بلکه وفادار ماندن به چند کار درست، آن هم وقتی هیچ نشانهای از نتیجه وجود ندارد.
بعضی آدمها تمام عمر منتظر معجزه میمانند، غافل از اینکه معجزه، سالهاست آرام و بیصدا در حال رخ دادن است.
بزرگترین تغییرهای زندگی معمولاً با صدای بلند وارد نمیشوند، آنقدر آرام میآیند که وقتی میفهمی چه کردهاند، که دیگر آن آدم سابق نیستی.
✍️ پارسا دارابی
@parsadaa88
