Winx
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 683
Подписчики
-2324 часа
-1077 дней
+16430 день
Архив постов
1 675
Repost from beautiful night
در برابر كسی كه حاضر نيست بپذیرد چگونه به تو آسيب زده است، هيچ وظيفه ای براى بخشيدن ندارى.
1 675
توی خونه خودشون بودن خانواده ها خبر داشتن از رابطه شون همسایه هاشونم فضول میگن چرا ۲ تا پسر تنها باشن دیگه از این کصشرا شب آبان خورشید ی ویدئو کوتاه از خودشون میگیرن آپلودش میکنن اینستا یکی از همسایه ها صب که میبینه زنگ میزنه پلیس،پلیسا مث کسایی که انگار قاتل پیدا کردن ریخت تو خونهشون دست بند،چشم بند،ی چیز حالت باند مانند هم بسته بودن دور مچ دست هاشون رو زنجیر بردنشون تو وسط میدون اونجا اعدام شون کردن جلوی کل ملت که درس عبرتی بشه برای بقیه!
و اونا پرواز کردن رفتن ی جای قشنگ تر🖤
1 675
Repost from N/a
فور کنید بگم که
شما رو میشه به عنوان چه نوع ادمی یادکرد ؟
پ.ن امکان داره بخاطر قطعی نت. اخرین چالشمون باشه :)) پس خوشحال میشن فور کنید +جوین بشید:)
1 675
#داستانک
#آبانــخورشید
آبان و خورشید دو پسر جوان بودند؛ یکی آرام مثل نسیم پاییزی، دیگری روشن و پرشور مثل صبحهای تابستان.
در شهری که سایهها از نور میترسیدند، عشقشان مثل چراغ کوچکی بود که جرئت میکرد در تاریکی روشن بماند.آبان همیشه میگفت:تو خورشیدی که روی صورت سرد من میتابه.و خورشید میخندید و جواب میداد:تو آبانِ منی؛ فصل آرام شدن.اما دنیا همیشه با نور مهربان نیست.خبر عشقشان پیچید؛ نگاهها تیز شد، زمزمهها سنگین، و ترس مثل غبار روی زندگیشان نشست.آنها فقط میخواستند کنار هم باشند، اما شهری که نمیفهمید، تصمیم گرفت خاموششان کند.یک شب، وقتی دست در دست از کنار رودخانه میگذشتند، صدای قدمهایی که دنبالشان میآمد دیگر فقط سایه نبود. آنها را بردند،هیچکس نمیداند در آن اتاق چه گذشت.فقط میدانیم که صبح فردا، دو چراغ خاموش شده بود.دو جوان که جرمشان عشق بود.اما داستانشان همانجا تمام نشد.در میان مردم، آهسته و بیصدا، زمزمهای شکل گرفت: «آبان و خورشید را کشتند، اما عشقشان را نه.و سالها بعد، هر وقت خورشید غروب میکند و آسمان رنگ نارنجیِ پاییز میگیرد، کسانی که حقیقت را میدانند آرام میگویند: این همان لحظهایست که آبان و خورشید دوباره همدیگر را پیدا میکنند.
