. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭
Открыть в Telegram
࣪ کلیدا هنوزم زیر گلدونه🪴🗝 ࣪𓏲 -میشنوم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1550909838 -آرچایو: https://t.me/myarcive1
БольшеИран190 165Категория не указана
410
Подписчики
-724 часа
-177 дней
-530 дней
Архив постов
Repost from 𝘋𝘪𝘹𝘢𝘵𝘭𝘢𝘯𝘥𓍯
پُـ *ستـ کردمشـ ٫
خوشحال میشم حمایت کُنید🤍|
https://www.instagram.com/reel/DbDy0uniWOd/?igsh=MTJkNGxqNGhrM3VseQ==
Repost from ‹ 𝘈𝘯𝘬𝘢🧿𓏲 ִֶָ
+2
دخترکِ خوشگل و نازِ مننن🥹💙
چقد با این عکسا وایب قدیمو میده🫠✨؛
گردنبند بابونه ایش>>>
#AslıhanMalbora
اولین بارمه از این غلطا میکنم
خدایا خودت بهخیر بگذرون
بعد از سه تا رمان و دوتا فیلمنامه نشستم وانشات مینویسم.
*شپلق!* ماهیِ بیاعصاب که روی زمین در حال تقلا بود، در یک جهشِ بلند، دمش را محکم به پیشانی اوروچ کوبید و دوباره کف قایق افتاد. اوروچ با آخِ خفهای چشمانش را بست و سرش را روی تخته گذاشت. النی چند ثانیه با بهت به اوروچ و جای قرمز روی پیشانیاش نگاه کرد، و بعد... صدای خندهاش مثل زنگولهای در کل دریا پیچید. آنقدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد و سرش را روی سینه اوروچ گذاشت.
اوروچ که حالا خودش هم نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد، دستش را دور کمر النی حلقه کرد و با خنده و حرص گفت: «امشب... این ماهیِ بیادبو روی آتیش کباب میکنم و حتی یه تیکهشو هم به تو نمیدم، دکتر هانیم!»
النی میان خندههایش سرش را بالا آورد و در حالی که به چشمانِ خندانِ اوروچ نگاه میکرد، زمزمه کرد:
«شرط میبندم که نمیتونی بهم نه بگی، دکتر بِی!»
و اوروچ، در دلش میدانست که او کاملاً حق دارد. اوروچ هرگز نمیتوانست به النی نه بگوید.
آفتابِ بعدازظهر، دریا را شبیه به توری از الماس کرده بود. قایق اوروچ با هر موجِ ملایم، تاب میخورد.
فضا میتوانست کاملاً شاعرانه باشد، البته اگر صدای برخورد عصبیِ پاشنه کفشهای النی به کف چوبی قایق اجازه میداد.
اوروچ با چهرهای که سعی میکرد جدی بماند، اما رگهای از استیصال در آن موج میزد، چوب ماهیگیری را محکم در دست گرفته بود.
بدون اینکه نگاهش را از شناورِ روی آب بگیرد، گفت:
«النی... برای هزارمین بار میگم. ماهیها از صدای تقتق پای تو وحشت میکنن. اونا مثل تو نیستن که عاشق جلب توجه باشن!»
النی که کلاه حصیری لبهداری روی سرش گذاشته بود تا پوستِ سفید و لطیفش از آفتاب نسوزد، با عصبانیت دست به سینه شد.
پیراهن آبی و سفیدش در نسیم دریا میرقصید. «جلب توجه؟! من؟! اوروچ، تو منو به بهانه "یک تفریح اشرافی و آرامبخش" سوار این قایق کوفتی کردی و حالا دو ساعته که زل زدیم به آب و حتی یه اختاپوسِ افسرده هم به قلاب تو گیر نکرده!»
اوروچ تکخندهای کرد، سرش را بالا آورد و چشمانش روی صورت برافروختهی النی قفل شد.
«اگه انقدر غر نمیزدی، تا الان شاممون جور شده بود. ماهیگیری صبر میخواد دکتر هانیم. چیزی که تو اصلاً نداری. ضمناً دوباره به قایق من توهین نکنیها!»
النی چانهاش را بالا داد. چشمان درشتش از شیطنت و لجبازی برقی زد.
«بده من اون چوبُ! شرط میبندم تو اصلاً بلد نیستی.»
اوروچ ابرویی بالا انداخت. «مطمئنی؟»
«کاملاً! بده من!»
اوروچ با نیشخندی چوب ماهیگیری را به سمت او گرفت. اما قبل از آن، یک کرمِ خاکی چاق و چله و لزج را از سطل کوچکش بیرون کشید و جلوی صورت النی نگه داشت:
«بسیار خب، اول باید طعمه رو بزنی سر قلاب.»
النی با دیدن کرم، جیغ خفهای کشید و خودش را تا انتهای قایق عقب کشید.
«یا مسیح! اون هیولای لزج چیه؟ دورش کن اوروچ! من به اون دست نمیزنم!»
اوروچ که حالا شانههایش از خنده میلرزید، کرم را به قلاب زد و قلاب را در آب انداخت. چوب را به دست النی داد و گفت:
«بیا پرنسس یونانی. طعمهت آمادهست. حالا صید کن.»
النی با نوک انگشتانش، طوری که انگار یک وسیلهی نفرینشده را گرفته، چوب را نگه داشت. چند دقیقهای در سکوت گذشت.
اوروچ، بیآنکه النی متوجه شود، محو تماشای او شده بود. باد، چند تار موی النی را روی صورتش ریخته بود و تمرکزش برای گرفتن ماهی، به طرز عجیبی بامزه و خواستنی بود.
ناگهان، نخ قلاب با شدت کشیده شد. چرخِ ماهیگیری با صدای "زییییپ" بلندی شروع به چرخیدن کرد.
النی جیغ کشید: «اوروچ! اوروچ! یه چیزی گرفتم! غلط نکنم شاه ماهیه!»
اوروچ به سرعت از جایش پرید.
«آره آره شاه ماهیه باشه، محکم بگیرش!»
النی با تمام توانش چوب را میکشید، اما ماهیِ نامرئی زیر آب به طرز عجیبی قوی بود. قایق به شدت تکان خورد. النی تعادلش را از دست داد و به سمت لبه قایق خم شد.
«دارم میفتم تو آاااب!»
اوروچ در یک حرکت سریع، پشت سر النی قرار گرفت. دستهایش را از دو طرف پهلوهای النی رد کرد و روی دستهای ظریف او که چوب را چسبیده بودند، گذاشت.
سینهی ستبر و گرم اوروچ کاملاً به پشت النی چسبید.
برای یک ثانیه، زمان متوقف شد. النی گرمای تن اوروچ را از روی لباسش حس کرد. بوی نمکِ دریا، چوبِ خیس و عطرِ مردانهی خاصِ اوروچ، تمام حواسش را پر کرد. قلبش طوری شروع به کوبیدن کرد که مطمئن بود اوروچ صدایش را میشنود. اوروچ با صدایی که حالا به شدت خشدارتر و نزدیکِ گوش النی بود، زمزمه کرد: «نترس... من دارمت. حالا با هم میکشیمش بالا. یک... دو... سه!»
با یک تکان محکم، ماهی از آب بیرون پرید و مستقیم وسط قایق افتاد! یک ماهیِ خاردارِ متوسط که با عصبانیت دم میزد و بالا و پایین میپرید. اما عقبنشینیِ ناگهانی باعث شد اوروچ تعادلش را از دست بدهد. او به پشت روی کف چوبی قایق افتاد و النی هم مستقیماً روی سینهی او سقوط کرد!
سکوت مطلقی قایق را فرا گرفت، که فقط با صدای "تپ تپ" بال زدن ماهی روی تختهها میشکست.
النی، نفسنفسزنان، سرش را بلند کرد. صورتش فقط چند سانتیمتر با صورت اوروچ فاصله داشت. نگاه اوروچ، روی لبهای النی میچرخید.
النی آب دهانش را قورت داد و سعی کرد با لکنت، لحن لجبازانهاش را حفظ کند:
«دیدی...؟ گفتم که... من بهتر از تو ماهی میگیرم.»
اوروچ پوزخندی زد، دستش را بالا آورد و تار موی خیس النی را به آرامی پشت گوشش برد.
انگشت شستش را نرم روی گونهی او کشید و با صدایی که شبیه به یک نوازش بود گفت:
«آره... تو بزرگترین صیاد این دریایی النی. چون بدون اینکه حتی قلابی بندازی، قلبِ منو گیر انداختی.»
گونههای النی مثل گوجهفرنگی سرخ شد. لبخند نرمی روی لبهایش نشست. فاصلهی بینشان داشت کمتر و کمتر میشد. اوروچ سرش را کمی جلوتر آورد، نفسهای گرمشان با هم درآمیخت...
+1
بچهها وانشات پایینو با ذوق نوشتم پس بخونید👈🏻👉🏻
خوش میگذره تو تابستونِ گرم همه بیکاریم😂🩵
𓏲࣪#OrEl⊹ ࣪ #ai
Repost from 𝖮𝗋𝖤𝗅 𝖧𝗈𝗆𝖾☀🏡
http://tiktok.com/@orelhome3
اینم لینک اکانت تیک تاکمون هست خوشحال میشم با حضورتون قشنگش کنید🌝🎀🤍
