eleutheromania,
Открыть в Telegram
226
Подписчики
-124 часа
+87 дней
+930 дней
Архив постов
دیدن وانی برای عید خیلی قشنگ بود،واقعا هرچی بگم کمه برای توصیف حال خوبی که توی این مسافرت داشتم،فکر و غمامون کم نبود،ولی حداقل کنار هم بودیم،درکل باعث شد یکم احساس بهتری داشته باشم،قطعا توی خونه میموندم دیوانه میشدم،به یاد موندنی بود کلی،با دوربینم هم فیلم گرفتم،همچیز بی نقص بود،
01,04,2026
و این خاطرهها هستند که ما را زنده نگه میدارند؛ رشتههای نامرئی اما محکمی که گذشته را به حال گره میزنند و به زندگی معنا میبخشند. گاهی یک مکان، فراتر از مختصات جغرافیاییاش، به پناهگاهی عاطفی تبدیل میشود؛ جایی که خندهها، اشکها، شکستها و پیروزیهایمان در آن تهنشین شدهاند. عشق به چنین مکانی، در حقیقت عشق به نسخهای از خودِ ماست که در آنجا زیستهایم.
وقتی دوباره به آن مکان بازمیگردیم، در ظاهر تنها قدم در یک فضا گذاشتهایم، اما در باطن، در زمان سفر میکنیم. هر گوشهاش ما را به لحظهای پیوند میزند، به احساسی که شاید دیگر تکرار نشود، اما هرگز هم فراموش نمیشود. این بازگشتها، تلاشی خاموشاند برای زنده نگه داشتن آن بخشهایی از وجودمان که در هیاهوی زندگی روزمره کمرنگ شدهاند.
انسان بدون خاطره، گویی بیریشه است. خاطرهها نهتنها گذشته را حفظ میکنند، بلکه به حال جهت میدهند و حتی آینده را شکل میدهند. ما با یادآوری، با دلتنگی، با لبخند زدن به آنچه بوده، در حقیقت به خودمان یادآوری میکنیم که چه کسی بودهایم و چرا هنوز ادامه میدهیم.
شاید به همین دلیل است که گاهی بیآنکه دلیل روشنی داشته باشیم، دلمان برای یک خیابان، یک نیمکت، یا حتی یک بوی خاص تنگ میشود. زیرا آنها حامل بخشی از روح ما هستند. و تا زمانی که این خاطرهها در ما زندهاند،ما نیز به نوعی،زنده تر زندگی میکنیم.
There is something profoundly isolating about existing in a world where no one seems to perceive the quiet catastrophe unfolding within me, where I am silently disintegrating beneath the weight of my own thoughts, unable to articulate the chaos inside, unsure of where to seek refuge when life becomes unbearable, watching even the small comforts that once held me together lose their meaning, hiding within the fragile walls of my solitude while questions linger that I cannot answer, all the while feeling myself slowly descend into an inescapable darkness, aware that my own mind has become both the origin of my suffering and the force that continues to pull me deeper into it, as I stand helplessly between wanting to be understood and fearing that if anyone truly sees me, I might completely fall apart.
How are you?
I'm fine I really am.
I still get up, brush my hair, text back when I can, I do the things that make it look like I am ok.
I still laugh when someone jokes, even if it doesn't reach my chest.
I eat enough, sleep enough, talk enough, just enough to not raise concern. Sometimes I stare at the ceiling long after the lights are off, wondering how I got so good at pretending want to be here.
I don't cry everyday now, just when no one's around. That's progress right?
So yeah I'm fine but you never ask.
وانی،یکی از ادم های موردعلاقمه،دلیل اینکه دوستیمون اژ همون موقع تا الان مونده،اینه که توی هر شرایطی همدیگرو درک کردیم،انتظاری از هم نداشتیم،همیشه منو تشویق میکنه و بهم افتخار میکنه،واقع بینانه نظر میده،و خوش قلب ترینه،هیچوقت کنارش نیاز نیست که تظاهر کنم،همیشه همچیو میدونه،بارها شده که هفته ها باهم صحبت نکردیم،ولی بعدش دوباره مثل قبل بودیم،چون میدونه زندگی گاهی میتونه سخت و پر دردسر باشه،از اون اکیپ بزرگ مدرسه کلاس اول،فقط خودمون دوتا کنار هم موندیم،شاید بخاطر قلب مهربونشه که دنیا ادم های مهربونی رو سر راهش قرار میده و باعث شده اینجا خوشحال باشه،کنار دوستاش همیشه ازم تعریف میکنه،خیلی ناز و بامزس،واقعیه.
من همیشه قدردانم که خانواده منه،.
برای وانی(اونی,سوبینیifykyk).
میدونید چیه،لباس هایی که ادم ها میپوشند،قسمتی از شخصیتشونو تشکلیل میده،اشتباه برداشت نکنید،!من ادم هارو از روی لباس هاشون قضاوت نمیکنم،منظورم اینه انسان هارو با لباس هایی که میپوشن میشه بهتر شناخت،سلیقه افکارشونو یکم بیشتر فهمید،میدونید.بامزست
