213
Подписчики
-124 часа
+17 дней
+5930 дней
Архив постов
213
Repost from N/a
غروب یه عصر تابستانی، ان زمانی که انگار اسمان به رنگ صوتی مبدل شده و ابر های زرد و سفید هاله ای از خوشبختی را رقم زده، حسی میدهد انگار اسمان هم عاشق شده، انگار دیگر هیچ چیز دوست نداشتنی ای در دنیا وجود ندارد، وبعد، در لحظه ای بعد، همه چیز به سرانجام میرسد.
شب سردی خودش را بر زندگی پهن میکند، همچون انسانی که از لحظات و احساسات خستس و خودش را زیر پتوی تنهایی گم میکند تا ساعت ها به اتمام برسند.
–تقدیم به Bullshit
213
Repost from N/a
مثل سیگار موقع طلوع میمانست وقتی که وسط تابستان اولین برف سال میبارد، احساس تنهایی همچون مه ای بر همه جا دامن انداخته و ابری از طاعون غمزده اسمان را تسخیر کرده؛ خورشید مستقیم در حال تابیدن است و سرما به جای فرار به درونت رخنه انداخته، انگار که خورشید یخ زده، زندگی دفن شده، شادی ها خشک شده و تاریکی ها تاریک تر شده.
ولی من هنوز میبینم، ان ستارهٔ پر نور را در چشمانت که بدون هیچ تزلزلی هنوز درحال درخشیدن است.
– تقدیم به Bullshit
