414
Подписчики
-324 часа
-197 дней
-9930 дней
Архив постов
414
آدم دیگه میترسه ایسنتارو باز کنه بگه عههه تو هنوز با پاهات راه میرییی؟این برا دهه ۶۰ و ۷۰ بوده و از مد افتاده دیگه
یه روش جدید اومده که خیلی اقتصادی تره.....😒
بابا بسه حس ناکافی بودن برا اینکه محصولاتونو بفروشین
این قدیمیه،اون کدیه، این یکی برا ۶ ماه پیشه، اون برا درده
۹۰ درصد مواقع هم محصولشون بدردنخوره
414
این نانازو رو هم ببینین اگه ندیدین
قرار بود ببینم چن نفر ممبر فعال دارم😂😂
۵ نفر هم نشد اونموقع
414
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
من چپدستم. شاید در نگاه اول، چیز مهمی نباشد؛ فقط دستی که به جایِ راست، سمتِ چپ را انتخاب کرده. اما کافیست یکبار به جهان دقیقتر نگاه کنی تا بفهمی این دنیا، خیلی پیشتر از اینکه من به آن برسم، تصمیمش را گرفته بود: میزها برای راستها، قیچیها برای راستها، صندلیها برای راستها، دستگیرهها، ابزارها، عادتها؛ انگار "طبیعی" یعنی چیزی که اکثریت با آن راحتاند. و وقتی نوبت به من رسید، جهان خودش را تغییر نداد. فقط گفت: تو خودت رو وفق بده. و چه جملهی عجیبیست؛ جهان خودش را برای اکثریت راحت میکند، بعد از اقلیت میخواهد خودش را اصلاح کند.من اما اصلاح نشدم. یاد گرفتم کاغذ را بچرخانم، صندلی را جابهجا کنم، قیچی را جور دیگری بگیرم، راه دیگری پیدا کنم؛ اما دستم را عوض نکردم. شاید تمام فلسفهی چپدست بودن همین باشد: گاهی برای کنار آمدن با جهان، کافیست مسیرت را عوض کنی؛ نه خودت را. و من این تبعیض را دوست دارم. همین تبعیضِ کوچک، خاموش و روزمره را. نه چون عادلانه است؛ اتفاقاً چون نیست. دوستش دارم چون هر بار که چیزی برای دستِ من ساخته نشده، یک حقیقتِ بزرگتر را به یادم میآورد: راحت نبودن، دلیلِ اشتباه بودن نیست. گاهی فقط یعنی جهان، برای تو ساخته نشده. و چه بسیار آدمهایی که تمام عمرشان را صرفِ تغییر دادنِ خودشان کردند، فقط چون چیزی که برای دیگران راحت بود، برای آنها نبود. ما آنقدر از متفاوت بودن ترسیدهایم که اسمِ تسلیم را گذاشتهایم هماهنگ شدن. اما من دیگر نمیخواهم هماهنگ شوم. میخواهم خودم بمانم؛ حتی اگر جهان برای ماندنم صندلیِ مناسبی نداشته باشد. چون اگر تمام دنیا سمتِ راست بایستد، سمتِ چپ ناگهان غلط نمیشود. اگر میلیاردها نفر یک جور بنویسند، دستِ من اشتباه نمینویسد. اگر همه از یک در وارد شوند، درِ دیگری ناگهان دیوار نمیشود. اکثریت، حقیقت نیست. فقط اکثریت است. و شاید این را باید خیلی زودتر به ما یاد میدادند. اینکه لازم نیست برای متفاوت بودن، توضیح داشته باشی. اینکه لازم نیست چیزی را که در تو طبیعیست، فقط چون برای دیگران ناآشناست، اصلاح کنی. اینکه قرار نیست جهان همیشه برای تو جا داشته باشد؛ اما تو هم قرار نیست برای جا شدن در جهان، از اندازهی خودت کم کنی. من چپدستم. و این برای من دیگر فقط یک ویژگی نیست. یک جور یادآوریست؛ یادآوریِ اینکه میتوانی در جهانی زندگی کنی که برایت ساخته نشده، بدون اینکه خودت را شبیه چیزی کنی که برایش ساخته شده. بگذار دنیا برای راستدستها باشد. بگذار راست همیشه طرفِ محبوبِ جهان بماند. من از سمتِ چپ آمدهام؛ از سمتی که کمتر بوده، کمتر دیده شده، و برایش کمتر جا گذاشتهاند. و عجیب اینکه همین، باعث شده دوستش داشته باشم. چون من از همان جایی آمدهام که جهان فکر میکرد باید تغییر کند. اما تغییر نکرد، من تغییر نکردم. و اگر روزی تمام جهان روبهرویم بایستد و بگوید: این سمت، سمتِ درست نیست. من فقط یک سؤال دارم: درست برای چه کسی؟ من چپدستم. و شاید زیباترین بخشِ ماجرا این باشد که تمام عمرم را در جهانی گذراندهام که برای دستِ من ساخته نشده؛ اما هیچوقت برای ماندن در آن، دستم را عوض نکردهام. کاغذ را چرخاندم، راه را عوض کردم، خودم را وفق دادم. اما خودم را از خودم نگرفتم. و حالا میفهمم: بعضی آدمها اشتباه نیستند؛ فقط جهان آنقدر به شکلِ خودش مطمئن بوده که برای شکلِ دیگری از درست بودن، جایی باقی نگذاشته. من همان جای خالیام. همان چیزی که در نقشهی جهان از قلم افتاده بود، همان دستی که برایش چیزی نساختند، همان سمتی که همیشه کمتر بود. و با این حال، هنوز اینجایم، هنوز مینویسم. با همان دستی که جهان هیچوقت برایش جای کافی نداشت. من چپدستم. و اگر قرار باشد برای متفاوت بودنم اسمی داشته باشم، بگذار همان اسمی باشد که جهان از سرِ ناتوانی روی تفاوت گذاشت: «اشتباه.» چون حالا دیگر میدانم: گاهی «اشتباه» فقط چیزیست که جهان هنوز آنقدر بزرگ نشده که بفهمد. و من؟ همان اشتباهِ دوستداشتنیایام. .صاد.
