خان زِنّیرَه
Открыть в Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
251
Подписчики
-424 часа
-297 дней
-4230 дней
Архив постов
251
Repost from N/a
نام آنکه دل را صندوقِ
اسرار خویش گردانید.
عزیزِ جانم،
این مکتوب را در ساعتِ مینگارم که شب بر همهجا سایه افکنده و چراغی جز چراغِ دل در این خانه روشن نیست. آدمی در چنین ساعات درمییابد که چه بسیار سخنها در سینه دارد که در روز مجالِ گفتنشان نیست.
دل، عجب موجودیست؛ گاه چیزی را میخواهد که عقل از آن بیم دارد و گاه از چیزی میگریزد که عقل، تمامِ سعادتِ خویش را در آن میبیند. لیک من آموختهام که با دل به جنگ نباید رفت. باید نشست، سخنش را شنید و آرامآرام او را به راه آورد؛ که دل را به زور نمیتوان رام کرد. چه بسا آنچه امروز در دل تو آشوب برپا کرده، فردا سببِ معرفت تو به خویشتن گردد. پس دل خویش را دشمن مدار.
والسلام.🤎🫧
@KhanZanirah
251
شبجمعه است عزیزان درود بر سرور کائنات حضرت محمد(ص) فراموش نگردد. مرا نیز از دعا های خیر تان فراموش نکنید🤍🌱
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد، اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آل مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد.🤍🌱
251
دلم از آن برادرانی میخواهد که دردِ خواهرشان را از چشمها و رفتارهایش میخوانند. همان برادرانی که در روزهای سخت و پر از مشکل، همیشه حامی و پشتیبانت هستند. از آنهایی که وقتی گریه میکنی، میگویند: برادرت فدایت شود، این مرواریدهای باارزش را از چشمانت جاری نکن؛ تو مرا داری. من مثل کوه پشتت ایستادهام، پس غصهی هیچ چیز را نخور. برادرت راهی برای رهایی از این وضعیت دشوار پیدا میکند. تنهایت نمیگذارم، با هم حلش میکنیم جانِ برادر؛ پس دیگر اشک نریز و بخند، باشد جانِ لالا؟
هستی_شایان
251
به آن نقطه از زندگی رسیدهام
که دلم میخواهد
ساعتم را متوقف کنم
و در سکوتِ اتاقم غرق شوم
فارغ از دیروز،
بیخبر از فردا،
طاقتم تمام شده
روحم دیگر کششِ این همه دغدغه را ندارد
#نساء_عاصی
251
Repost from N/a
میدانستید که مرگ در اصل فرار روح از کالبد است اما چطور؟
روح ما نمیتواند دردیکه در کالبد جریان دارد را تحمل کند و دفعتا پا به فرار میگذارد.
پس؟
حتی روحت نمیتواند در بدترین شرایط با تو بماند.
ناگزاد
251
گاهی دیدهها و شنیدههایم فراتر از طاقت من است. چشم میبندم تا نبینم و گوش میگیرم تا آن صداهای دلخراش را نشنوم. اما افسوس که این ترفندها بیاثر است؛ کاش میشد فقط برای ثانیهای، کر و کور بود و هیچ چیز را نفهمید.
هستی_شایان
251
اگر کسی را دارید که بیدون چون و چرا به حرف های تان گوش میدهد برایش بگوید شاید اندکی سبک شدید..
251
آیا کسی پیدا میشود تا پیش از مرگ، آنچه را که بر دوشم سنگینی میکند برایش بازگو کنم؟ هرچه فکر میکنم، کسی را نمییابم؛ گویا باید تمام این ناگفتهها را با خود به گور ببرم.
هستی_شایان
251
آلبر کامو میگوید:
آنان که خداوند دوست شان دارد
جوان میمیرند....
و من میگویم:
کاش خداوند اندکی دوست بدارد
من را...
251
#بازگشت_به_تاریکی...
حوالی ساعت یازده بود که غذای پدر را آماده کرد و راهی اتاقش شد. روبروی آینه ایستاد و به خود نگریست؛ چقدر پژمرده شده بود! آیا این تصویر غم انگیزِ درون آینه، واقعاً خود او بود؟ دختری با چشمانی به رنگ شب که سفیدی شان به سرخی خون میزد. زیر چشمانش از فرط بیخوابی گود افتاده بود و کنج لبش، نشان از ضربهای داشت که هنوز متورم بود. پیشانی اش را که چند روز پیش شکسته بود، همچنان با بانداژ بسته بودند. یکی از دستانش نیز که آسیب دیده بود، و هنوز کارایی لازم را نداشت؛ اگرچه تحت درمان فیزیوتراپی قرار داشت، اما بار سنگین استرس و فشارهای روانی این مدت، مانع از بهبودش میشد و روند درمان را دشوار میکرد. از هجوم افکارش بیرون آمد و دوباره به تصویر درون آینه خیره شد. لبخندی تلخ بر لبانش نشست، اشک در چشمانش حلقه زد و دردی عمیق را در قفسه سینه اش حس کرد. دستانش شروع به لرزیدن کردند و زانوهایش دیگر توان ایستادن نداشتند. در کنج اتاق پناه گرفت و به حال خود گریست. نفس هایش به شمار افتاده بود؛ دستپاچه به دنبال اسپری تنفسی اش گشت تا راه گریز از این خفقان را بیابد. وقتی آن را یافت، لحظهای تردید کرد. با خود اندیشید: «شاید وقت رفتن است و این، پایان توست. از این جهنم رها خواهی شد.» اما صدایی از درون نجوا کرد: «این کار درست نیست؛ با خودت چنین نکن!» نه، او توانایی این بی رحمی را در حق خودش نداشت. اسپری را به دهان برد، راه نفسش باز شد و با تمام وجود اکسیژن را بلعید تا سرانجام نفس هایش منظم و آرام شد. مدتی به همان حال ماند و چشم به ساعت دوخت؛ باید می رفت تا خود را به سمینار برساند. با وجود آن حال رنجور، راهی شد. کارش را به بهترین شکل به پایان رساند و رضایتِ حاصل از آن، لبخندی کم رمق بر لبانش نشاند. اما چه کسی میدانست که این لبخند چقدر زود جایش را به اشک خواهد داد؟ از سالن خارج شد و قدم در راه خانه گذاشت؛ غافل از اینکه حوادث شومِ همیشگی، دوباره در کمینش نشسته اند. دختر به اینجای داستان که میرسد، دستانش او را برای نوشتن آنچه انتظارش را میکشید، یاری نمیکنند. مرور آن لحظات برایش فرساینده است؛ میداند اگر دست به قلم ببرد، آن حملهی عصبی دوباره سراغش میآید و این بار، هیچ تلاشی برای یافتن آن وسیلهی تنفسی نخواهد کرد. آن اتفاق چنان او را در هم شکست و ویران کرد که از درون مرد؛ به گونه ای که دیگر هرگز به روال سابق زندگی باز نخواهد گشت. او این بار به طور مطلق از همه چیز و همه کس دست کشید؛ حتی از خودش، حتی از خودش...
هستی_شایان
