خان زِنّیرَه
Открыть в Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
251
Подписчики
-424 часа
-297 дней
-4230 дней
Архив постов
251
وقتی نمیتوانست گریه کند، میخندید
وقتی نمیتوانست توضیح بدهد، میخندید
وقتی کسی او را نمیفهمید، میخندید
251
Repost from N/a
📚 کتابی که وایب کانالت به من یادآوری کرد: «گلنار و آیینه»
و یک جمله ی زیبایش،
«احساس میکردم، که حزن و اندوه او، لحظه به لحظه، بیشتر به من سرایت میکند…»
@KhanZanirah
251
و بعضی حرفها طوری به سینهٔ آدم تیر میزنند که آن تیرِ زهرآگین، تا اعماق قلبت فرو میرود و در آن لحظه، هیچ کلمهای برای دفاع و هیچ واکنشی برای عکسالعمل نمییابی و تنها کاری که از دستت برمیآید این است که بغضی را که در گلویت شکل گرفته، فرو ببری تا به گریه نیفتی…
#لیمه_حمیدی
251
صداها در اینجا خفه شدهاند...!
بیآنکه بخواهی یا مجالی برای فهمیدن
داده شود، صدایت را در گلو خفه میکنند.
هستی_شایان
251
+بگذر تا بگذرد...
_ گذشتم؛ اما نگذشت
+پس بمان
_ برای چه؟
+ برای هیچ
_ مدت مدیدی هست، که برای هیچ زیست می کنم.
+هیچ هیچ؟
_آری هیچ، هیچ...!
هستی_شایان
251
Repost from N/a
دنیایی را تصور میکنم که در آن هیچکس مجبور نیست تمام جهان را از پشت پنجرهی خودش ببیند؛ جایی که «من» آنقدر بزرگ نیست که «ما» را ببلعد. آدمها بلدند دیگری را هم ببینند، صدای دیگری را بشنوند و گاهی خواستهی خودشان را کنار بگذارند تا جایی برای دیگری باز شود. جایی که دستها برای گرفتن نیستند، برای بخشیدناند و هیچکس خوشبختی خودش را با کوچک شدن دیگری نمیسازد. در این دنیا، آدمها هنوز خودشان را دوست دارند، اما یادشان نرفته که جهان فقط به اندازهی خودشان نیست؛ هرکس بخشی از یکدیگر است و هیچکس آنقدر تنها نمیایستد که تمام جهان را فقط از زاویهی خودش ببیند.
251
Repost from N/a
جلاد های به اسم پدر مادر با استفاده از پشتیبانهٔ به اسم جامعه باعث قتل عالم فرزندان خود میشوند.
251
من از تبار دردم؛ زادۀ رنج، ظلم، ستم، اشک،
زخم، خون و هزاران درد بی درمان دیگر....!
هستی_شایان
251
آشفته ام؛ میگریم و فریاد میزنم، اما صدایی نمی شنوم. در درونم طوفانی برپا شده است؛ طوفانی شبیه به یک گردآب که گمان می کنم تمام خانه ها را با خود خواهد برد و نابود خواهد کرد. این بار کنترل فرمان از دستم خارج شده است. دیگر نه عقل و منطق به حرفم گوش می دهند و نه قلب و احساس؛ هر کدام راه خود را در پیش گرفته و به هر سو که میخواهند روان اند. در این میان، من تنهایم مرا تنها گذاشته اند. من آخرین سربازی هستم که در این جنگ می جنگد؛ دست تنها، بدون هیچ اسلحه و مهماتی. دار و ندارش هیچ است و با همان هیچ میجنگد. آیا پیروز خواهد شد؟ آیا میتواند بر این طوفان غلبه کند و خود را نجات دهد؟ خودش نیز پاسخش را نمیداند، اما همواره تلاش می کند تا از این راه بی انتها رهایی یابد. عاقبتِ این تک سربازِ داستان چه خواهد شد؟ خدا داند.! اما با اینکه تمام بدنش و حتی روح و روانش از این نبرد زخم خورده اند و هیچ جای سالمی در تنش نمانده است، هنوز با پای لنگان و بدنی بی رمق و بی جان میخواهد راه درست را دریابد. او گمان میکند این روزهای آخر زندگی اش خواهد بود، اما میخواهد پیش از مرگ، به آن راهی که زمانی با تمام انگیزه و شوق آغازش کرده بود، پایانی ببخشد. نمیخواهد آن آرزویی که تمام سال های زندگی اش را وقف آن نموده بود، به مقصد نرسد. او این کار را به کودک درون خود بدهکار است. اکنون هرچقدر هم که ناتوان، خسته و بی رمق باشد، باید آن را برآورده کند؛ چون آن کودک معصوم، سال ها قبل برای برآورده شدن این رؤیایش از جانش مایه گذاشته بود و حالا او به گذشته خویش بدهکار است و باید این بدهی را بپردازد، حتی اگر پایانش هیچ باشد...!
هستی_شایان
251
از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست
گرچه تنهایی ولی بی تکیه گاهی ننگ نیست
بیخودی چشم انتظار بیقراری ها نباش
هیچکس اینجا دلش حتی برایت تنگ نیست
گاه میخواهی قوی باشی و میخندی ولی
ناگهان میلغزد اشکت، چون دلت از سنگ نیست
با هجوم خاطراتت بی دفاعی در جدال
خاطرات! آرامتر! حالا که وقت جنگ نیست
تا همینجایی که هستم را خودم پیمودهام
میروم بازم، خدایا شکر پایم لنگ نیست
از دیار غریب
251
من به این حقیقت پی برده ام که گاه ندانستن، آرامش بخش تر از دانستن است. اینکه همه چیز را بدانی و بفهمی، خود دردی جانکاه و طاقت فرساست. کاش میتوانستم در عین دانایی، خود را به نادانی بزنم؛ شاید این گونه کمتر غصه می خوردم. اما افسوس که نمیشود؛ چرا که هر روز بر حجم این آگاهی افزوده می شود. و من از آنچه هنوز نمی دانم وحشت دارم؛ مجهولاتی که مانند خوره به جانم افتادهاند و دست از سرم برنمی دارند. آن قدر غرق در افکار و حسرت ها خواهم شد تا سر انجام مرگ به سراغم بیاید. او به من خواهد گفت: تو حقیقت را میدانستی، اما افکار آشفته ات امانت ندادند تا راه گریزی بیابی؛ و اکنون دیگر وقتت تمام است و باید برویم، اینجا دیگر جای تو نیست." و سپس مرا با خود خواهد برد، در حالی که همچنان در دنیایی از چرا ها و اگر ها غوطه ورم.....
هستی_شایان
251
در محبسی از جنس خانه زیست میکنم؛
همان کاشانه ای که نه توانِ گریختن از آن
هست و نه پایِ ماندن در آن.
هستی_شایان
251
تولد شان را از صمیم قلبم تبریک میگویم، از خداوند می خواهم برای شان عمر طولانی و سر شار از خوشی ها نصیب بگرداند، امید وارم در تمام عرصه های زندگی شان موفق و کامیار باشند🎂🤍🎊
251
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد، اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آل مُحَمَّدٍ كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد.
🎀🤍
251
قَال رَسُول اللهﷺ : مَنْ قَرَأَ سُورَة الکَهْفِ فِی یَومِ الجُمُعَة أَضَاءَ لَهُ مِنَ النُّورِ مَا بَیْنَ الجُمْعَتَیْنِ.
ترجمه:
رسول الله ﷺ فرمودند: هر کس سـورهی کـهف را در روز جمعـه تلاوت کند، برای او از این جمعـه تا جمعـهی دیگر نـوری خواهد بود.
( صحیح الجامع : ۶٤٠ )
