542
Подписчики
+124 часа
+17 дней
-330 дней
Архив постов
541
بعد از اون وقتی که کمپانی احمق وارد ماجرا شد؛
اینجا واقعاً حرص خوردم 😭
چیزی که بیشتر از همه اذیتم کرد این بود که برای آدمهایی که خودشون احساس و زندگی دارن، بقیه تصمیم میگرفتن که چه کسی رو دوست داشته باشن و چه کسی رو نبینن.
اون جملهی «ستارهها نباید سایه بندازن» خیلی قشنگ بود، ولی از اون قشنگهایی که آدم دلش میخواد بابتش حرص بخوره :))
حس خفگیای که بعد از این قسمت ایجاد کردی خیلی خوب منتقل شده بود؛ اینکه هنوز همدیگه رو دوست دارن ولی حتی اجازه ندارن به اون عشق نزدیک بشن... واقعاً دردناک بود.
541
در کل میشه توی این مورد گفت دو دسته نویسنده وجود داره
یکی درک کرده و نوشته، یکی نیاز به درک کردن داشت اما هرگز بهش نرسیده
541
اول بگم که، روز تولدم نوشتمش
و خیلی برام عزیزه پس نظرت چشم بنده جا داره و ممنونم که نظر خوشگل دادی😭🤏🏻💘
وقتی اینو نوشتم، عمیقأ به تک تک خط هاش نیاز داشتم
نیاز داشتم زندگی کنمش
و خب چون نتونستم و نداشتم
نوشتم
541
اول از همه رابطه ی اسکای نانی اول داستان؛
ماهی، از همون اول یه جوری این رابطه رو توصیف کردی که آدم میفهمه قراره این دو نفر فقط «عاشق» هم نباشن؛ قراره پناه هم باشن... و همین، ادامهی داستان رو چند برابر دردناکتر کرد. 🥲
اون جایی که گفتی «پناهگاه یکدیگر بودند» واقعاً توی ذهنم موند. چون وقتی دو نفر برای هم تبدیل به امنترین جای دنیا میشن، فکر کردن به اینکه قراره از هم جدا بشن خودش درد داره.
و اون فضای پشت صحنه، نگاههای دزدکی و حرفهایی که گفته نمیشن... خیلی قشنگ بود. انگار عشقشون از همون اول مجبور بود نصفهنیمه زندگی کنه.
