177
Подписчики
Нет данных24 часа
-637 дней
-10330 дней
Архив постов
177
در ذهنش، هیچ چیز لذتبخشتر از زندهگی کردن در تنهایی، لذت بردن از زیباییهای طبیعت و گهگاه خواندن چند کتاب نبود.
نفوس مرده اثرِ نیکلای گوگول
177
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواری های دل
#رهی_معیری
177
از یک ضعف جسمانی خود حرف زدند.
گفتم: اینطور نگویید.
گفتند: راست میگم خو.
گفتم: نوچ.
گفتند: چه کنم بچیش.
گفتم: هیچی. کاری از دست ما ساخته نیست؛ ولی همه شما را همینطور پذیرفتهایم و دوست داریم.
گفتند: فلانی نپذیرفت.
گفتم: ظرفش کوچک بوده.
گفتند: هنوز دوستش دارم.
گفتم: میدانم.
یک چیز دیگر را تازه درک کردم. در وجود خودم و شما و شاید تمام آدمها.
گفتند: چه چیزی؟
گفتم: فقط کافیست کنار کسی که دوستش داریم، ناکافی باشیم. دیگر هیچگاه در هیچجا و در هیچ کاری خودمان را باور نمیکنیم و هیچگاه راضی نمیشویم. شاخ ما به آسمان هم که برسد، اونمو کمبود و خالیگاه درون کلهی ما هست و خوبی و موفقیت و داشتههایمان در نظر ما نمیآید.
گفتند: ایی نتیجه را تازه درک نکردید، سابق هم در موردش میحرفیدیم.
هیهی! واویلا و صد افسوس که نگذاشتند یک کمی فیلسوفبازی درآورده در مورد این کشفِ به ظاهر تازهام، چندتا پاراگراف نوشته اینجا قلاچ کرده سر شما را گرم کنم. قلبم بیخی شکست.
177
Repost from N/a
آدمکی در درونت داری
کوچک
و ساکت
ولی همیشه بیدار
گاهی در گوشات زمزمه میکند
"برو"
گاهی هم التماس میکند
"بمان"
وقتی میخندی، با تردید نگاه میکند
وقتی گریه میکنی، دستاش را روی سینهات میگذارد
تا نفسات بند نیاید
او، همان تکهی زخمی توست
که هیچگاه بزرگ نمیشود
فقط.. عمیقتر شده
آدمکِ درونِ تو
موجود عجیبیست
خودخواه
حسود
بدبین
و شکاک
نمیخواهد هیچکس جز "تو" دوستاش بدارد
سایهی هر نامی را در کنارش تاب نمیآورد
همیشه دنبال نشانهیی از دوری و دلزدهگیست
نمیتواند باور کند کسی واقعن "تو" را بخواهد
و با همهی این ضعفها
عجب نیرومند هست!
هرگاه خواستهای آرام باشی
گفته:
"دور میشود"
هرگاه خواستهای دوست بداری
گفته:
"نکند برایش بیش از آنچه که باید، هستی؟"
در مقابل دوستداشتن ضعیفِ ضعیف هست
ولی
برای به هم ریختنِ تو
قدرتمندتر از هر منطق و آرامشی
هر روز با آن میجنگی
گاهی میبری و گاهی..
فقط زنده میمانی
آری...
این آدمکِ درون تو
در کنار خودخواهی و حسادت و شک
بیش از حد ترسو هم هست
همیشه ترسیده
و میترسد
از از دست دادن
از دوست نداشتن
از دوستداشته نشدن
از دوستداشته شدن
از دوستداشتن
از مقایسه شدن
از اینکه: "یک روز دیگر نخواهد که بماند"
تو هم این ترس را پشتِ تظاهر
پشتِ بیخیالی
پشتِ رهایی
پشتِ جملههای سنگین
پشتِ سکوتهای طولانی
پشتِ "مهم نیست"هایی که از هزار فریاد تلختر هست
پنهان میکنی.
گاهی
از جنگیدن با سایهی کوچکِ درون خود
خسته میشوی
بد خسته میشوی..
و خستهای!
177
زهره حرفهای منوچهر را شنید و قلبش غصهدار شد. اینبار بدون تعارف و مراعات حالِ طرف گله کرد. واضح برایش گفت که اگر مادرت هم شبیه تو میبود، حالا اینجا نبودی. دوتا بیت دیگر را در این بین دوست دارم.
غنچه که در طرف چمن وا شود
می نتوان گفت که رسوا شود
مه که ز نورش همه را قسمتست
می نتوان گفت که بی عصمتست
گفت:
هیچ ندانی تو که من کیستم
آمده این جا ز پی چیستم
من که تو بینی به تو دل باختم
روی ترا قبله خود ساختم
حجله نشین فلک سومم
عاشق و معشوق کن مردمم
شور به ذرات جهان می دهم
حسن به این، عشق به آن می دهم
اینبار زهره پیش خود کم آمد دیگر. باز گفت:
حسن شما آدمیان کم بقاست
عشق بود باقی و باقی فناست
یکجا بسیار خوبش گفت:
روی زمین هرچه مرا بنده اند
شاعر و نقاش و نویسنده اند
خو جان خواهر خود، این زهره خانم آنقدر گفت و گفت و گفت تا ناله بر دل منوچهر اثر کرد و ایشان به خواستهی خود رسید. مقصد از تعریف و توصیف کرده کنایه و گله خوب بوده. زهره بعد از اینکه به خواستهاش رسید..
گفت برو! کار تو را ساختم
در ره لاقیدیت انداختم
بار محبت نکشیدی، بکش
زحمت هجران نچشیدی، بچش
چاشنی وصل ز دوری بود
مختصری هجر ضروری بود
تا سخط هجر بیابی همی
با دگران سخت نتابی همی
زهره چو بنمود به گردون صعود
باز منوچهر در آن نقطه بود
منوچهر را خواب برده بود و زمانیکه بیدار شد، دیگر آن منوچهرِ سابق نبود. عاشق بود و بد رقم دل را باخته بود. اندکی به خود آمد و دید جا است و جولا نه. خو یعنی فقط جای تنِ زهره را روی سبزه دید و خودش نبود.
خواست رود دید که دل مانع است
پای هم البته به دل تابع است
حتا نمیخواست و نتوانست بر روی سبزه دست بکشد..
گفت که گر گیرمش اندر بغل
نقش رخ سبزه پذیرد خلل
این سر و این سینه و این ران او
این اثر پای درافشان او
گر بزنم بوسه بر آن جای پای
سبزه خوابیده بجنبد ز جای
حیف بود دست بر این سبزه سود
به که بماند به همان سان که بود
این گره آن است که او بسته است
بر گره او نتوان برد دست
بسته او را به چه دل وا کنم
به که بر این سبزه تماشا کنم
وه که چقدر خاطرهها و دردهایمان را دست نخورده نگهداشتهایم تا مبادا چیزی را که از دست دادهایم، از دست بدهیم.
آه چه غرقاب مهیبی است عشق
مهلکه پر ز نهیبی است عشق
غمزه خوبان دل عالم شکست
شیر دل است آن که از این غمزه رست
177
آه آه که عاشقِ این بخش مثنوی زهره و منوچهر هستم:
دید چو انکار منوچهر را
کرد فزون در طلبش مهر را
پنجه عشقست و قوی پنجه یی است
کیست کز این پنجه در اشکنجه نیست
منع بتان عشق فزون تر کند
ناز دل خون شده خون تر کند
هر چه به آن دیر بود دست رس
بیش بود طالب آن را هوس
هر چه که تحصیل وی آسان بود
قدر کم و قیمتش ارزان بود
لعل همان سنگ بود لیک سرخ
هست بسا سنگ چو او نیک سرخ
لعل ز معدن چو کم آید به در
لاجرم از سنگ گران سنگ تر
گر رادیوم نیز فراوان بدی
قیمت احجار بیابان بدی
.
.
گر چه از او آیت حرمان شنید
بیش شدش حرص و فزون شد امید
177
زهره سعی کرد برای منوچهر دلبری کند و عاشقی و مستی بیاموزد. از این در و آن در سخن گفت؛ ولی..
تازه جوان عاقبت اندیش بود
با خبر از عاقبت خویش بود
دید رسیدست لب پرتگاه
واهمه را چشم ببست از نگاه
آه چه غرقاب مهیبی است عشق
مهلکه پر ز نهیبی است عشق
کیست که با عشق بجوشد همی
وز دو جهان دیده نپوشد همی
برای زهره گفت که میدانم از بشر بالاتر هستی؛ ولی نمیدانم بشر هستی یا پری. هر چه که هست، دیگر برای من دلبری نکن. من تا امروز هیچ عشقی را تجربه نکردهام. از اینجا که بروم چشم همه سوی من میباشد و..
گر اثری ماند از انگشت تو
باز شود مشت من و مشت تو
عذر چه آرد به کسان روی من
یک منم و چشم همه سوی من
باز کمی بعد گفته که:
گر چه جوانم من و صاحب جمال
مهر بتان را نکنم احتمال
زن نکند در دل جنگی مقام
عشق زنان است به جنگی حرام
جایگاه من گفته قلب سپاه است و نمیخواهم در قلب زنان جا داشته باشم و خلاصه نمیخواهم عاشق شوم. من در مورد مکر زنان در رمانها خواندهام و عشق زنان را از این و آن دیده. واضح گفته هیچکس از عشق و عاشقی خیر ندیده و من هم:
دیده و دانسته نیفتم به چاه
کج نکنم پای خود از شاهراه
177
جانم هستی هی.
من نه شکارم که ز تو رم کنم
زحمت پای تو فراهم کنم
تیر بینداز که من از هوا
گیرم و در سینه کنم جابجا
من ز پی تیر تو هر سو دوم
تیر تو هر سو رود آن سو روم
177
گوشهیی از آن شیرینزبانیها:
تا تو نهی بر کف من پای خود
گرم کنی در دل من جای خود
یا که بنه پا به سر دوش من
سُر بخور از دوش و در آغوش من
.
.
این همه بشنید منوچهر از او
هیچ نیامد به دلش مهر از او
روح جوان همچو دلش ساده بود
منصرف از میل بت و باده بود
177
در شروع چند بیت برای توصیف منوچهر آمده. -هرچند دوست دارم تمام آن مثنوی را اینجا به اشتراک بگذارم.- بعد در مورد زهره گفته شده که روزی دلش گرفته و نمیدانم خواسته به زمین بیاید و در گل گشت قدم بزند و این چیزها. باز خویشتن آراست به شکل بشر و به زمین آمد. آنجا:
زیر درختی به لب چشمه سار
چشم وی افتاد به چشم سوار
تیر نظر گشت در او کارگر
کارگرست آری تیر نظر
لرزه بیفتاد در اعصاب او
رنگ پرید از رخ شاداب او
گشت به یک دل نه به صد دل اسیر
در خم فتراک جوان دلیر
رفت که یک باره دهد دل به باد
یاد الوهیت خویش اوفتاد
گفت به خود خلقت عشق از منست
این چه ضعیفی و زبون گشتن است؟
من که یکی عنصر افلاکیم
از چه زبون پسری خاکیم
آلهه عشق منم در جهان
از چه به من چیره شود این جوان؟
من اگر آشفته و شیدا شوم
پیش خدایان همه رسوا شوم
عشق که از پنجه من زاده است
وز شکن زلف من افتاده است
با من اگر دعوی کشتی کند
با دگران پس چه درشتی کند؟
(آه آه بیا و خودت ببین زهره جان.)
خوابگه عشق بود مشت من
زاده من چون گزد انگشت من؟
تاری از آن دام که دایم تنم
در ره این تازه جوان افگنم
عشق نهم در وی و زارش کنم
طرفه غزالی است شکارش کنم
دست کشم بر گل و بر گوش او
تا بپرد از سر او هوش او
جنبش یک گوشه ابروی من
می کشدش سایه صفت سوی من
من که بشر را به هم انداختم
عاشق و دل داده هم ساختم
خوب توانم که کنم کار خویش
سازمش از عشق گرفتار خویش
گر چه نظامی است غلامش کنم
منصرف از شغل نظامش کنم
زهره جان به همین خیال پیش رفت و چندتا تعریف و توصیف از جوان نظامی مان کرد؛ ولی -شوخی روا باشد- طرف گپ نخورد.
177
ویکیپدیا مینویسد:
"زهره و منوچهر" شعر بلندی از ایرج میرزا است که در قالب مثنوی و در وزن "مفتعلن مفتعلن فاعلن" سروده شده است. این شعر با مطلعِ "صبح نتابیده هنوز آفتاب/وا نشده دیدهی نرگس ز خواب" آغاز میشود. محصول آخرین سال عمر وی بود و نتوانست آن را به پایان برساند. داستان زهره و منوچهر برگرفته از ماجرای عشقِ "ونوس و آدونیس" از اساطیر رومی است. در طول تاریخ شاعران و نویسندهگان بزرگ، آثار مهمی را در مورد این عشق نافرجام و تلخ خلق کردهاند. از جمله منظومهی "ونوس و آدونیس" اثر ویلیام شکسپیر که شعر ایرج میرزا نیز برداشت آزادی از شکسپیر است. البته ایرج تغییرهای زیادی در داستان داده و به هیچ وجه نمیتوان این اثر را برگردانِ اثر شکسپیر دانست. ایرج چنان استادانه به نقل این داستان به زبان فارسی پرداخته و آن را با فضای ایرانی درآمیخته که خوانندهی اثر احساس نمیکند که موضوعِ داستان و شخصیتها از یک اثر خارجی اقتباس شده باشد.راست میگوید. من هم فکر نمیکردم اینطور باشد و تازه فهمیدم. خوب، اینها را ویکیپدیا گفته بود. بنده هم نظر ندهم که دلم ترق بکفد و بمیرم؟ نه نه. حالا که بعد از آن ترجیعبندِ سعدی، این مثنوی ایرج میرزا را بسیار دوست میدارم، باید در موردش بگویم. منوچهر شاهزادهی زیبا و دوستداشتنی و پايبند به قوانین و قولهایی است که به خودش برای حذف جایگاه نظامی خود داده. هنوز عشقی را تجربه نکرده؛ ولی زهره فرشتهی عشق، دختر زیبا و آسمانی یک روز به زمین میآید و میخواهد آدمهایی را که این همه سال در قلبهایشان دانهی عشق به یکدیگر را کاشته بود، ببیند. اینطور میشود که در شکارگاه با منوچهر روبهرو میشود و شیفتهاش. در نخست میگوید من که خودم فرشتهی عشق هستم، چطور ممکن است اینطور از عشق کسی بسوزم؟ خدایان همه بر من میخندند. پس کاری میکنم که منوچهر خودش شیفتهام شود؛ ولی زهی خیال محال! زهره سعی میکند دل منوچهر را به دست بیاورد؛ ولی نمیتواند چون جوانِ داستان ما نمیخواهد جایگاهش با خطر مواجه شود. او به این عقیده است که یک نظامی نباید دل در گرو چیز/کسی غیر از شمشیر خود داشته باشد. در این میان گفتگوی طولانی بین زهره و منوچهر صورت میگیرد که باز هم بنده بیتبیتش را دوست میدارم و چندتا شاهبیتش را اینجا مینویسم.
