ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝛎𝖾𝗅𝛎𝖾𝝉 𝛔𝗂𝗇

𝛎𝖾𝗅𝛎𝖾𝝉 𝛔𝗂𝗇

Открыть в Telegram

دلبر: «عشق یعنی تغییر کردن.» دیو: «پس تو معجزه‌ی منی.» @choisjbot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
254
Подписчики
+224 часа
+87 дней
+830 дней
Архив постов
بــــراے‍ زنـــده نـگــــہ داشـــتـن عــشـــق‌      ‍ ‍ ‍‌      

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌      ‍ ‍ ‍ ‍ ‍𝚳𝖤𝚳𝖮𝖱𝚰𝖤𝖲 𝚨𝖥𝚻𝖤𝖱 𝖸𝚶𝖴 __

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

حاال که فکرشو میکرد، قشنگ ترین تعریف نقش سهون تو زندگیش، این کلمه بود. سهون نقطه ی آتش بس بین خودش و گرگش بود. یه آرامش عجیب
حاال که فکرشو میکرد، قشنگ ترین تعریف نقش سهون تو زندگیش، این کلمه بود. سهون نقطه ی آتش بس بین خودش و گرگش بود. یه آرامش عجیب برای اون دوتا بود. سهون می پازِ جونگین بود!
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌      ‍ ‍ ‍ ‍ ‌     آلفـــای پــنـج ســــالــه ی مــن

sticker.webp0.00 KB

-می پازِ من؟ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌      ‍ ‍ ‍ ‍ ‍‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌      ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌                 ‌                 +می پازِ تو!
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌      ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌               𝚳𝖨 𝖯𝚨𝖹‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌      ‍ ‍

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌      ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌               𝖴𝖲?

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

‍ ‍ ‍ ‍ ‍   «جـــایـــے میــــان ســـوخــتن و مــانــدن»           

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌                زخــــــم قـــدیـــمـــے
بار در سکوت غریبی غرق شده بود. نه اینکه موسیقی قطع شده باشد! نه بیس سنگین آهنگ هنوز از دیوارها عبور می‌کرد. صدای خنده‌ها هنوز از گوشه‌های سالن به گوش می‌رسید. لیوان‌ها هنوز به هم می‌خوردند. اما برای کسانی که حس ششم قوی‌تری داشتند، چیزی تغییر کرده بود! مثل لحظه‌ای که حیوانات جنگل قبل از طوفان ساکت می‌شوند. مثل چند ثانیه قبل از سقوط کای کنار ورودی ایستاده بود. کت مشکی بلندش هنوز خیس باران بود. قطرات آب از لبه موهای تیره‌اش پایین می‌چکیدند و روی یقه لباسش محو می‌شدند. اما خودش تکان نمی‌خورد. فقط نگاه می‌کرد! به انتهای سالن به مردی که کنار پنجره ایستاده بود. سان! سال‌ها گذشته بود. سال‌هایی که می‌توانستند یک آدم را کاملاً عوض کنند. اما بعضی آدم‌ها تغییر نمی‌کنند فقط خطرناک‌تر می‌شوند. سان پشت به شهر ایستاده بود. نور چراغ‌های بیرون دور بدنش هاله‌ای کم‌رنگ ساخته بود. انگار خودش بخشی از تاریکی بود. انگار از همان جنس ساخته شده بود. دست راستش در جیب کت. دست چپش روی لیوان. بی‌حرکت، آرام اما آن آرامش مصنوعی بود. مثل سطح صاف دریا که زیرش هزاران تن آب در حال خروش است. نگاهشان به هم رسید و هیچ‌کدام پلک نزدند. ثانیه اول. ثانیه دوم. ثانیه سوم! انگار هر دو منتظر بودند دیگری نگاهش را بدزدد. هیچ‌کدام این کار را نکردند. سان اولین نفر بود که سرش را کمی کج کرد. حرکتی کوچک. اما کافی بود تا کای بفهمد، او هم شناخته شده بود. کای شروع به حرکت کرد، قدم‌هایش آهسته بود هر قدم حساب‌شده، هر قدم مطمئن! مثل مردی که وارد میدان جنگ خودش شده است. وقتی رسید، فقط یک میز میانشان فاصله بود. سان به لیوانش نگاه کرد. بعد بدون اینکه سر بلند کند، گفت: - فکر می‌کردم مرده باشی. صدایش آرام بود، اما کلماتش سرد بودند. کای پاسخ داد: + خیلی‌ها امیدوار بودن. سان خندید. - من امیدوار نبودم. برای اولین بار سرش را بالا آورد. چشم در چشم! - آدم برای کشتن سایه‌های گذشته‌اش، زنده موندنشون رو ترجیح می‌ده! سکوت. کای آرام انگشتش را روی لبه میز کشید. + هنوز هم مثل سابق حرف می‌زنی - و تو هنوز هم مثل سابق گوش نمی‌دی! + چون حرفات هیچ‌وقت ارزش شنیدن نداشت. لبخند سان محو شد اما خشمگین نشد، بدتر آرام‌تر شد. - می‌دونی مشکل تو چی بود، کای؟ + فکر کنم قراره بهم بگی. سان یک قدم جلو آمد. - تو همیشه فکر می‌کردی هیولاها با چهره هیولا به دنیا میان. کای چیزی نگفت. سان ادامه داد: - برای همین وقتی هیولا کنار خودت ایستاده بود، ندیدیش. هوای میانشان سنگین‌تر شد،کای نگاهش را از او برنداشت. + و تو همیشه فکر می‌کردی از بقیه باهوش‌تری - هستم. جواب فوری بود، بی‌تردید، بی‌مکث. همین باعث شد کای لبخند بزند. آن نوع لبخندی که بیشتر شبیه هشدار است. + نه، سان! صدایش پایین آمد. + آدم‌های باهوش اشتباه می‌کنن. مکث. + اما آدم‌های مغرور، از اشتباهاتشون امپراتوری می‌سازن! برای اولین بار چیزی در چشمان سان لرزید. نه ترس، نه عصبانیت، چیزی قدیمی‌تر، خاطره. شاید پشیمانی. اما فقط برای یک لحظه. بعد دوباره ناپدید شد. سان به شهر پشت سرش نگاه کرد. به چراغ‌هایی که تا افق کشیده شده بودند. - می‌بینی این شهر رو؟ کای جوابی نداد. - سال‌ها پیش فکر می‌کردم می‌تونم نجاتش بدم. خنده تلخی کرد - بعد فهمیدم شهرها نجات پیدا نمی‌کنن! سرش را برگرداند. - فقط صاحبشون عوض می‌شه کای آهسته گفت: + و تو تصمیم گرفتی صاحبش بشی. - نه! نگاهش تاریک شد. - تصمیم گرفتم قربانیش نباشم. بادی از در نیمه‌باز تراس وارد شد. پرده‌های مشکی را تکان داد. سایه‌ها روی صورت هر دو حرکت کردند. سان زمزمه کرد: - عجیبه. + چی؟ - اینکه بعد از همه این سال‌ها، هنوز تنها کسی که مجبورم می‌کنه مواظب حرف زدنم باشم، تویی! کای لحظه‌ای ساکت ماند. + و تو هنوز تنها کسی هستی که وقتی وارد یه اتاق می‌شه، اول دنبال دست‌هاش می‌گردم، نه صورتش. سان خندید این بار واقعی کوتاه، خطرناک. - می‌بینی؟ + چی رو؟ - همین دلیله که هیچ‌کدوم نتونستیم دیگری رو فراموش کنیم. سکوت دوباره برگشت. اما این بار سنگین‌تر بود. انگار تمام سال‌های گذشته بینشان ایستاده بود. تمام خیانت‌ها. تمام دروغ‌ها. تمام خون‌هایی که ریخته شده بود. - بگو ببینم، کای... + چی؟ صدایش پایین‌تر رفت. - از من متنفری؟ کای برای چند ثانیه جواب نداد سپس نگاهش را در چشم‌های او قفل کرد. و گفت: + نه سان ابرویش را بالا برد کای ادامه داد: - نفرت احساس ساده‌ایه در برابر حسی که نسبت به تو دارم، خیلی قدیمی‌تر از نفرته؟ و برای اولین بار در تمام آن شب، لبخند از صورت سان کاملاً ناپدید شد چون بعضی زخم‌ها با فریاد درد نمی‌گیرند. با زمزمه درد می‌گیرند. و بعضی دشمنی‌ها از جنگ به وجود نمی‌آیند. از دوستی به وجود می‌آیند. و به همین دلیل، هرگز نمی‌میرند!
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‌       مــــا از یـــک آتــش زاده شـــدیــم

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB