ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝛎𝖾𝗅𝛎𝖾𝝉 𝛔𝗂𝗇

𝛎𝖾𝗅𝛎𝖾𝝉 𝛔𝗂𝗇

Открыть в Telegram

دلبر: «عشق یعنی تغییر کردن.» دیو: «پس تو معجزه‌ی منی.» @choisjbot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
254
Подписчики
+124 часа
+67 дней
+630 дней
Архив постов
ㅤ !! yin and yang ㅤ ‌ 🎬 via : woosanini ‌ ‌

ووسان بلویییی

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌✱ ‌ ‌‌𝗪𝗢𝗢‌𝗦𝗔𝗡 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌❛ 💎 ❜ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗪ֽ
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌✱ ‌ ‌‌𝗪𝗢𝗢‌𝗦𝗔𝗡 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌❛ 💎 ❜ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝗪ֽ

‌پارتنری که سال‌هاست پارتنر خیلی‌هاست.

‌چیز بزرگ‌تر همین‌جا بود، درست تا قبل اینکه بیشتر بخوای...

پاییز، فصلِ تأمل در گذرِ آرامِ زندگی‌ست؛ وقتی جهان آهسته‌تر نفس می‌کشه و آدم فرصت پیدا می‌کنه از میان هیاهوی روزها، صدای خاموشِ روحش رو بشنوه. برگ‌ها یکی‌یکی از شاخه‌ها جدا می‌شن و در این رها شدنِ بی‌ادعا، حقیقتی قدیمی دوباره جان می‌گیره؛ این‌که زیبایی همیشه در ماندن نیست، گاهی در پذیرفتنِ تغییر و سپردنِ خود به جریانِ بی‌پایانِ زندگی معنا پیدا می‌کنه.
شاید بلوغِ آدمیزاد از جایی آغاز می‌شه که دیگه برای هر اتفاقی دنبال پاسخی قطعی نمی‌گرده. می‌پذیره که بعضی مسیرها فقط برای پیموده شدنن، بعضی دیدارها برای روشن کردن گوشه‌ای از وجود و بعضی روزها برای این‌که بی‌هیچ دستاورد بزرگی بگذرن و با این حال، بخشی از زندگیِ عزیزش باشن. همیشه قرار نیست از دلِ هر تجربه‌ای حکمتی بیرون کشید؛ گاهی خودِ تجربه، با تمامِ ابهام و سادگی‌اش، معنای کافی داره. جهان پر از اتفاق‌های کوچیکیه که در نگاه اول از چشم می‌افتن؛ نور کمرنگی که عصر روی دیوار می‌نشینه، صدای دورِ قدم‌هایی در کوچه، عطر خاک در هوای خنک و لحظه‌ای که زمان انگار برای چند ثانیه از شتاب می‌ایسته. شاید خوشبختی همین‌قدر آرام و بی‌ادعاست؛ حضوری که تا وقتی درگیرِ جست‌وجوی اتفاق‌های بزرگیم، از کنارمون می‌گذره و در حافظه‌ی روزهای معمولی پنهان می‌مونه. آدم‌ها هم شبیه فصل‌ها تغییر می‌کنن. بعضی روزها سرشار از شکوفه‌ان، بعضی روزها در سکوتِ زمستانی طولانی فرو می‌رن و گاهی به پاییزی می‌رسن که در اون، جهان با تمامِ رنگ‌های خاموشش زیباتر از همیشه به نظر می‌رسه. هیچ فصلی تمامِ حقیقتِ یک درخت نیست؛ همان‌طور که هیچ روزی نمی‌تونه تمامِ معنای یک زندگی رو تعریف کنه. شاید آرامش، رسیدن به جایی دور از اندوه و آشفتگی نباشه؛ شاید تواناییِ دیدنِ زیبایی در کنارِ تمامِ ناتمامی‌های زندگی باشه. این‌که بشه با قلبی آگاه‌تر به روزها نگاه کرد، از لحظه‌های ساده لذت برد و اجازه داد جهان، با تمامِ بی‌نظمی و پیش‌بینی‌ناپذیری‌اش، همچنان شگفت‌انگیز باقی بمونه. و چه حقیقتِ دلنشینی‌ست که زندگی، حتی در خاموش‌ترین روزهایش، راهی برای ادامه دادن پیدا می‌کنه. شاخه‌ها در سکوت می‌مونن، ریشه‌ها در تاریکی رشد می‌کنن و زمان، بی‌آن‌که صدایی از خودش بلند کنه، بذرِ فصل‌های تازه رو در دلِ خاک می‌کاره.
شاید تمامِ رازِ زیستن همین باشه؛ آموختنِ هنرِ آرام بودن در جهانی که پیوسته تغییر می‌کنه، و پیدا کردنِ اندکی زیبایی در لحظه‌هایی که قرار نیست برای همیشه باقی بمونن.
𝑇ℎ𝑒 𝐷𝑎𝑦𝑠 𝐵𝑒𝑡𝑤𝑒𝑒𝑛 𝐵𝑟𝑒𝑎𝑡ℎ𝑒 - 𝐴𝑚𝑎𝑦𝑎

لب‌هایش به گردن بکهیون رسید، جای نبض را پیدا کرد و دندان‌ها را فرو کرد. خون تازه فوران کرد. چانیول با صدای خیس و کثیف می‌مکید در حالی که باسنش را محکم‌تر فشار می‌داد. بکهیون ناله‌های بلندتری می‌کشید، ناخن‌های تیزش روی سنگ ستون خط می‌انداخت. چانیول دندان‌ها را کمی بیرون کشید، زبانش را روی دو سوراخ خونی کشید و بعد با یک فشار محکم، آلتش را تا ته داخل بکهیون فرو کرد. فریاد کوتاه و خفه‌ای از گلوی بکهیون بیرون زد. بدنش منقبض شد. چانیول لحظه‌ای مکث کرد، نفس سردش روی گردن خونی بکهیون می‌نشست، بعد شروع به حرکت کرد. عمیق، خشن، بی‌رحم. هر ضربه بدن بکهیون را به ستون می‌کوبید. خون از گردن و سینه‌اش پایین می‌ریخت، بین ران‌ها و روی سنگ‌فرش پخش می‌شد و همه‌چیز را قرمز و لغزنده می‌کرد. صدای برخورد پوست به پوست خیس و سنگین بود. چانیول یک دستش را دور گلوی بکهیون حلقه کرد و کمی فشار داد. دست دیگرش همچنان آلت خونی و خیس او را با سرعت دیوانه‌وار می‌مالید. بکهیون بین درد و لذت گم شده بود. هر بار که چانیول عمیق‌تر فرو می‌رفت، دیواره‌های گرم و تنگش دور آلت سرد چانیول سفت‌تر می‌شد. ناله‌هایش به هق‌هق شهوت تبدیل شده بود. چانیول دوباره به گردن حمله کرد، این‌بار عمیق‌تر. همزمان حرکات باسنش سریع‌تر و وحشی‌تر شد. صدای مکیدن خون، صدای برخورد بدن‌ها و ناله‌های بکهیون همه‌جا را پر کرده بود. بکهیون ناگهان بدنش را کشید و با یک ناله‌ی بلند و لرزان آمد. مایع داغ و سفید روی دست خونی چانیول و ستون سنگی پاشید. عضلاتش دور آلت چانیول منقبض شد و او را محکم‌تر فشرد. چانیول چند ضربه‌ی آخر عمیق و خشن زد. بدنش سفت شد و با غرشی کم‌صدا داخل بکهیون خالی شد. هنوز دندان‌هایش در گردن او بود و خون گرم را می‌مکید. چند لحظه فقط صدای نفس‌های سنگین و چکیده‌ی خون روی سنگ به گوش می‌رسید. چانیول آرام دندان‌ها را بیرون کشید، زبانش را روی زخم‌های تازه کشید و خون باقی‌مانده را پاک کرد. لب‌های خونی‌اش را نزدیک گوش بکهیون برد و با صدای خش‌دار و راضی زمزمه کرد: «شب هنوز طولانی‌ست.» دستش را پایین‌تر برد، انگشتان خونی‌اش را بین ران‌های لغزنده‌ی بکهیون کشید و دوباره شروع کرد. این‌بار آهسته‌تر، عمیق‌تر، انگار می‌خواست هر قطره را حس کند. خون تازه از زخم‌های گردن هنوز می‌چکید و روی سینه‌ی هر دو پخش می‌شد. بکهیون سرش را عقب انداخت و چشمانش را بست. بدن سرد و گرم در هم پیچیده بودند و سالن بزرگ فقط صدای نفس‌ها و چکیده‌ی خون را در خود نگه داشته بود.

The Lust of Eternity
+4
The Lust of Eternity

Repost from 浮世.
gone for a vacation to our private villa.

Repost from 浮世.
photo content
+4

:))))))) عاشقش

Repost from Jazz
+8

چقدر خوشکلهه

𝐀𝐬 𝐈 𝐥𝐨𝐨𝐤 𝐛𝐚𝐜𝐤 𝐨𝐧 𝐦𝐲 𝐥𝐢𝐟𝐞, 𝐈 𝐫𝐞𝐚𝐥𝐢𝐳𝐞 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲 𝐭𝐢𝐦𝐞 𝐈 𝐭𝐡𝐨𝐮𝐠𝐡𝐭 𝐈 𝐰𝐚𝐬 𝐛𝐞𝐢𝐧𝐠 𝐫𝐞𝐣𝐞𝐜𝐭𝐞𝐝 𝐟𝐫𝐨𝐦 𝐬𝐨𝐦𝐞𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐠𝐨𝐨𝐝, 𝐈 𝐰𝐚𝐬 𝐚𝐜𝐭𝐮𝐚𝐥𝐥𝐲 𝐛𝐞𝐢𝐧𝐠 𝐫𝐞𝐝𝐢𝐫𝐞𝐜𝐭𝐞𝐝 𝐭𝐨 𝐬𝐨𝐦𝐞𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐛𝐞𝐭𝐭𝐞𝐫☘

Repost from N/a
photo content
+8

عاشقش