I'm all peopled up🏳🌈(🎀از پیروان و منتظران دووم)
Открыть в Telegram
❝A corner of my life (my mind)❞ بیا حرفتو بزن🫵🏼✨ @TalkingtoSoobot http://t.me/Chevalet_bot?start=8g9XYq9sa2uz پروایت: https://t.me/+mMSJ82HUY8o3NzE0
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
436
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-2030 дней
Архив постов
حالا درسته داداشتون ادم درستی نبود خب به زن و بچش کمک میکردن.
من میخوام بدونم داداشای نامردش چرا بهش کمک نمیکردن ۲۰۰۰ گوسفندشون رو میخواستن با خودشون ببرن تو گور؟
وقتی مردم اعتراض میکنن که چرا این کارو کردی؟
برادر دزد داستان دیروز رو تعریف میکنه و میگه زن بچه من غذا نداشتن و این شخص بهم هیچ چیز نداد.
و در کمال ناباروی مردم روستا بهش حق میدن و یقیه صاحب مغازه و میگیرن که چرا بهش هیچ چیز ندادی...
تا اینکه دقیقا برادر دزد و بقیه دقیقاً میرسن به میدون روستا
فکر میکنید اون چیکار کرد؟
سینشو باد کرد با غدی تمام گفت که :«من بودم، کار من بود.»
فردا از شانس خوب برادر دزد پاسگاه از سربازی معافش میکنه.
وقتی همراه بقیه افرادی که معاف شده بودن به روستا برمیگردن
میبینن که میدون روستا به شدت شلوغ شده.
هر کس حدس میزد که نه کار فلانیه
یکی میگفت کار برادر دزده
یکی میگفت اون دیشب به روستا نبود و پاسگاه بود،
خلاصه هر کس یک چیز میگفت و یه حدسی میزد
شاید فکر کنید خب حتماً بیخیال شد
اما
وقتی شب میشه و همه میرن که بخوابن
برادر دزد به دوستش میگه که من کار دارم میرم بیرون و تا قبل خروس خون برمیگردم.
از پاسگاه تا روستا فاصله زیادی بود
اما خب برادر دزد همه راه رو به روستا برمیگرده
به سمت مغازه محل میره قفل در رو میشکونه و وارد مغازه میشه.
از بخت بد صاحب مغازه کشوی پول و خالی نکرده بود
برادر تمام پول کشو و همهی وسایل مغازه رو خالی میکنه حتی بدون اینکه چیزی باقی بزاره همه رو برمیداره و به خونه میبره و دوباره قبل اینکه هوا روشن بشه به پاسگاه برمیگرده.
این برادر هنوز سربازی نرفته بود و پس میزنیم هنوز زیر ۲۵ سال بود
یک روز که زمانش رسیده بود با بقیه افراد محل بره به سربازی میره مغازه روستا و میگه:
«من میخوام برم سربازی یکم قند و چایی و حبوبات بده بهم زن و بچم چیزی ندارن بخورن فردا برمیگردم پولت رو بهت میدم»
اما صاحب مغازه حاشا میکنه و میگه ندارم و بهش هیچی نمیده.
برادر دزد هم چیزی نمیگه و برمیگرده همراه بقیه دوستاش به سمت پاسگاه میره تا تکلیف سربازیشون معلوم بشه.
مردم نمیتونستن این برادر رو بگیرن
شاکی ها به پاسگاه شکایت میکردن
اما پاسگاه نمیتوست کاری انجام بده
برادر دزد با اینکه زن و بچه داشت هیچ وقت توی روستا نبود همیشه فرار میکرد و توی غار های جنگل پنهان میشد و هر چند وقت یکبار شبونه و قایمکی میاومد و برای زن بچه هاش پول و غذا میآورد.
خب شاید براتون جای سوال باشه ایشون چیکاره بود ..
دزد بود
بله دزد
جوری که تموم مردم ازش میترسیدن
اون توی محل کلی شاکی داشت
از گاو و گوسفند بگیر
تا داس و بیل و کلنک
چیزی نبود که از دست این برادر قصر در بره.
این داستان حدود ۷۰ الی ۸۰ سال پیش اتفاق افتاده.
روستای ما بخش بخش بود
و هر بخش مخصوص یه صنف بود
مثلا یه قسمت چوپان ها زندگی میکردن،
این چوپان ها ۵ تا برادر بودن و کلی گوسفند داشتن شاید حدود ۲۰۰۰ تا گوسفند.
اما یکی از این برادر ها چوپان نبود.
خب من داستانو دقیقا اونجوریه امروز برام تعریف کرد براتون میگم.
اوکی پس اولین داستانو که کامل هم بود براتون تعریف میکنم
