ru
Feedback
Blue berry 🫐

Blue berry 🫐

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
194
Подписчики
Нет данных24 часа
-137 дней
-1330 дней
Архив постов
«من کی‌ام؟» من همون آدمی‌ام که بین شلوغی روز، دنبال یه گوشه‌ی آروم می‌گرده اما وقتی پای جمع و رفاقت وسط باشه، می‌تونه کل فضا رو روشن کنه. گاهی خیلی می‌خندم، گاهی خیلی فکر می‌کنم، و گاهی هم فقط سکوت می‌کنم تا دنیا رو یکم بهتر بفهمم. من همونم که با یه آهنگ خوب حالش عوض می‌شه، با یه حرف صادقانه دلش گرم می‌شه، و با یه بی‌احترامی سرد. نه کامل‌ام، نه بی‌نقص، ولی همیشه سعی می‌کنم بهتر از دیروزم باشم. ساده‌ام، واقعی‌ام، و اونی‌ام که ترجیح می‌ده حرف از دل بیاد، نه از دهن. این منم؛ آدمی با کلی رؤیا، چندتا ترس، ولی یه قلب که هنوز امید می‌سازه.

Repost from people watching
falling for fall 🍂
+4
falling for fall 🍂

قرار نیست‌ جواب همه رو بدیم، قرار نیست همه رو خوشحال کنیم، قرار نیست همه از ما راضی باشن، قرار نیست همه از ما خوششون بیاد، قرار نیست همه با ما دوست باشن.

Repost from خال
photo content
+2

قسمتی از نرگس 🥺🤍✨

نیازمند همچنین وایبی هستم

Repost from N/a
photo content
+1

✨ "آوای رعد" — داستان کوتاه ماجراجویی فانتزی در سرزمینی که کوه‌ها نفس می‌کشیدند و جنگل‌ها در خواب آواز می‌خواندند، دختری به نام لیارا زندگی می‌کرد؛ دختری کنجکاو که همیشه آرزو داشت روزی از مرزهای روستای کوچکشان فراتر برود. یک غروب بارانی، وقتی رعدها پشت سر هم آسمان را روشن می‌کردند، ناگهان یک تکه سنگ آبی‌رنگ از دل آسمان افتاد درست جلوی پای لیارا. سنگ عجیب، مثل قلبی کوچک می‌تپید. وقتی لیارا آن را برداشت، در گوشش زمزمه‌ای پیچید: «حاملِ آوای رعد… زمان بیداری فرا رسیده.» لیارا هراسان، اما هیجان‌زده سنگ را در مشت فشرد. همان لحظه، یک موجود کوچک و نورانی با بال‌هایی شبیه قطره‌های آب ظاهر شد. خودش را معرفی کرد: — من نیران هستم، نگهبان آواز آسمان. سنگی که در دست داری، کلید باز کردن دروازه‌ی کوه ابرهاست. اما یک مشکل داریم… کسی می‌خواهد آن را قبل از تو پیدا کند. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که زمین لرزید. از میان مه، شبحی بلندپیکر با شنلی از دود بیرون آمد؛ چشمانش مثل ذغال‌های نیم‌سوخته می‌درخشید. نیران با وحشت پچ‌پچ کرد: — سایه‌گرد… شکارچی آوای رعد. باید زودتر حرکت کنیم! لیارا با وجود ترس، شجاعانه قدمی جلو رفت. — من نمی‌ذارم کسی این سنگ رو برای کارهای بد برداره. راه رو نشونم بده! و این‌طور بود که سفر آغاز شد. ⛰️ عبور از پل بادهای خشمگین برای رسیدن به کوه ابرها، آن‌ها باید از پلی رد می‌شدند که مدام با بادهای قدرتمند در حال لرزیدن بود. لیارا با تمام قدرت دستش را به طناب گرفت و با کمک نیران از میان طوفان عبور کرد. صدای خنده‌ی سایه‌گرد از پشت سرشان می‌آمد، اما نتوانست به آن‌ها برسد. 🌲 جنگل صداها در جنگلی پر از آینه‌های طبیعی که صدا را چند برابر می‌کردند، هر قدم، هزار صدا تولید می‌کرد. سایه‌گرد سعی کرد با ایجاد صداهای ترسناک، لیارا را گمراه کند، اما لیارا ایستاد، چشمانش را بست و فقط به صدای واقعی دلش گوش داد… و راه را پیدا کرد. ⚡ دروازه‌ی کوه ابرها وقتی رسیدند، دروازه مانند دو ستون از ابر و برق می‌درخشید. لیارا سنگ را بالا گرفت. درست همان لحظه سایه‌گرد حمله کرد، اما نیران جلوی او ایستاد و نورش آن‌قدر قوی شد که هیولای دود عقب کشید. سنگ شروع به لرزش کرد و مثل صد هزار رعد، آسمان را شکافت. دروازه باز شد و نیرویی درخشان از آن بیرون زد. لیارا فهمید که این نیروی آوای رعد، قدرتی برای پاک کردن تاریکی از سرزمین است. با آزاد شدن آوای رعد، سایه‌گرد ناپدید شد و آسمان آرام گرفت. نیران لبخند زد: — تو واقعاً شجاع بودی. سنگ وظیفه‌اش را انجام داد… و حالا تو نگهبان جدید آوای رعدی. لیارا با غرور به کوه‌های درخشان نگاه کرد. می‌دانست که این فقط شروع ماجراجویی‌های بزرگ‌تر است.

من عاشق احترام گذاشتن و عشق ورزیدن به کسی‌ام که برام توضیح میده، چون حس می‌کنم که از بدفهمی‌هام می‌ترسه و براش آدم مهمی هستم.

@RapRelease - Yadegari - Maslak, Mahyar.mp39.58 MB

اگه قرار بود تو انمیشن زندگی کنم قطعا کورالین بودم 💙🙃
اگه قرار بود تو انمیشن زندگی کنم قطعا کورالین بودم 💙🙃

🔥 عنوان: «قلبی که در دو جهان می‌تپد» در سرزمینی که مرز میان نور و سایه فقط یک نفس فاصله داشت، دختری به نام لیا زندگی می‌کرد؛ دختری با چشمانی نقره‌ای که از کودکی می‌توانست چیزی را ببیند که دیگران نمی‌دیدند: رشته‌های نامرئی سرنوشت. هر بار که نگاهش را در باد رها می‌کرد، خطوطی از نور می‌دید که میان آدم‌ها کشیده شده بود؛ بعضی درخشان، بعضی تاریک و گره‌خورده، و بعضی… در حال پاره شدن. اما تنها یک رشته بود که از روز تولدش روی انگشتش بسته شده بود—رشته‌ای که به هیچ‌کس وصل نمی‌شد. تنها… معلق. تا روزی که او آمد. آران، پسری که درست نیمه‌شب، با بارانی از ستاره‌ها از آسمان سقوط کرد. وقتی چشم‌های طلایی‌اش را باز کرد، اولین چیزی که دید، چهره‌ی لیا بود. لیا با دهانی نیمه‌باز نگاهش می‌کرد… چون برای اولین بار در عمرش، رشته‌ی سرنوشتش روشن شد، کش آمد و با انگشت آران گره خورد. اما آران انسان نبود. او از جهان سایه‌ها آمده بود؛ آخرین نگهبانِ دروازه‌ی بین دو دنیا… و زخمی، فراری، و محکوم. فصلِ برخورد قلب‌ها چند روزی که آران در کلبه‌ی چوبی لیا پنهان شد، سکوت میانشان کم‌کم شکست. او کم‌حرف بود، اما وقتی حرف می‌زد، کلماتش انگار بوی شب و باران می‌داد. — «تو اولین انسانی هستی که می‌تونم لمسش کنم… بدون اینکه آتشش بسوزونتم.» لیا لبخند تلخی زد. — «و تو اولین کسی هستی که بالاخره رشته‌ی من رو کامل کرد.» آران فهمید… و ترسید. چون می‌دانست از جنس سایه‌هاست، و سایه‌ها هرگز نمی‌توانند در جهان نور دوام بیاورند. اما قلبش—آن نکته‌ی ضعیف و ممنوعه—در برابر لیا تسلیم شده بود. فصلِ تقدیر وقتی شکارچیان سایه به دنبالش آمدند، آران حقیقت را گفت: — «اگر من بمیرم، دروازه‌ی بین دو جهان بسته می‌شه… و اگر بمانم، نور تو رو خاموش می‌کنم.» لیا با چشمانی خیس زمزمه کرد: — «پس من هم سایه می‌شوم… می‌دانستی؟ رشته‌ی سرنوشت فقط وقتی گره می‌خورد که دو روح… انتخاب هم را کرده باشند.» آران عقب رفت. سرش را تکان داد. — «لیا… تو نمی‌دونی تبدیل شدن به سایه یعنی چی…» — «می‌دونم. یعنی هرجا تو بری، من هم هستم.» در لحظه‌ای که شکارچیان رسیدند، دنیا لرزید. باد زوزه کشید. نورها شکستند. لیا دستش را دراز کرد و رشته‌ی میانشان را کشید. نور آن رشته چنان درخشید که مرز دو جهان را شکافت. آران فقط یک جمله گفت: — «دو دنیا برای ما کافی نبود…» و هر دو با هم در نور فرو رفتند. پایانِ باز در هر دو جهان، افسانه‌ای پیچید: گاهی، نیمه‌شب‌ها، دو سایه‌ـ‌نور کنار هم راه می‌روند. یکی با چشمانی نقره‌ای، دیگری با چشمانی طلایی. و رشته‌ای از نور میان انگشتانشان می‌درخشد. می‌گویند این‌ها لیا و آرانند… دو قلب که دیگر هیچ جهانی نتوانست از هم جداشان کند.

Billie Eilish - wish you were gay.mp38.46 MB

🌑 رمان: ردِ زخم گاهی آدم‌ها نمی‌رن، فقط دیگه درد نمی‌کنن. مثل زخمی که بسته شده، اما هر بار نگاهش می‌کنی، چیزی توی دلت تیر می‌کشه... تو هم همون بودی. تو شبیه رد اون زخمی هستی که روی دستمه — دیگه درد نمی‌کنه، دیگه نمی‌سوزه، ولی نگاه کردن بهش هنوز منو ناراحت می‌کنه. اولین‌بار وقتی اومدی، دلم باور نمی‌کرد می‌تونه دوباره بخنده. صدات، خنده‌ات، حتی سکوتت... یه آرامش عجیبی داشت. همه‌چی از یه "چطوریت؟" ساده شروع شد و به "بدون تو نمی‌تونم" رسید. اما حالا... من موندم و سکوت. سکوتی که از نبودت سنگین‌تره. گاهی هنوز پیام‌هاتو می‌خونم. نه برای اینکه منتظر برگشتنت باشم… برای اینکه یادم بیاد اون روزها واقعاً وجود داشتن. که یه‌زمانی بود که عشق، نه درد بود، نه خاطره، فقط زندگی بود. آدم‌ها فکر می‌کنن گذشت زمان همه‌چیز رو خوب می‌کنه، ولی نه… زمان فقط یادمون می‌ده چطوری با دردها راه بریم، نه اینکه فراموششون کنیم. من فراموشت نکردم، فقط یاد گرفتم چطور با نبودت نفس بکشم. مثل دستی که زخمش خوب شده، اما وقتی سرد می‌شه، هنوز تیر می‌کشه… و شاید عشق واقعی همین باشه؛ نه اونکه بمونه، بلکه اونکه حتی وقتی نیست، ردش، هنوز بخشی از وجودت شده باشه.

💔 رمان: رویاهامو به کسی نده آخرین باری که دیدمت، بارون می‌اومد. تو خیس بودی، ولی هنوز لبخند می‌زدی… مثل همیشه، انگار هیچ غمی نمی‌تونست از پا بندازت. من فقط نگاهت می‌کردم و تو چیزی گفتی که هنوز صداش توی گوشمه: > "اگه من مُردم، رویاهامونو با کسی زندگی نکن." اون موقع خندیدم. فکر کردم شوخی می‌کنی. اما تو نگاهت جدی بود… خیلی جدی. انگار ته دلت می‌دونستی، این آخرین باره که داریم همدیگه رو می‌بینیم. سه سال گذشته. من هنوز اون نیمکت رو عوض نکردم. همون‌جاست، کنار دریاچه، همون‌جایی که با هم رویا می‌ساختیم. خونه، هنوز بوی تو رو می‌ده. حتی لیوان قهوه‌ات رو هنوز از قفسه برنداشتم. آدم‌ها می‌گن باید رها کنم، باید ادامه بدم. ولی چطور می‌شه ادامه داد وقتی هر رؤیا، با صدای تو شروع می‌شه؟ وقتی هر طلوع، بی‌تو فقط یه تکرارِ خسته‌ست؟ گاهی شب‌ها، حس می‌کنم کنارمی… انگار بادی که از پنجره می‌وزه، داره موهامو نوازش می‌کنه. و تو، آروم توی گوشم می‌گی: > "قول داده بودی یادت نرم…" و من می‌خندم، اما اشکام می‌ریزه. چون قول داده بودم، و هنوز سر قولم هستم. من هنوز همون آدمم… همون که رویاهاشو با تو ساخت، و بعد از تو، دیگه جرأت نکرد با هیچ‌کس دیگه زندگی‌شون کنه. تو مُردی، ولی رویاهام زنده‌ان. تو رفتی، ولی عشقت هنوز اینجاست. و من هر شب با خودم تکرار می‌کنم: > "اگه من مُردم، رویاهامونو با کسی زندگی نکن..." قول می‌دم… هیچ‌وقت نکنم.

+2
00:34

🌙 داستان کوتاه: جبران بیا و سرت را بر سینه‌ام بگذار، تا این زندگی به رنجی که می‌کشیم، بیارزد؛ بیا و جبران کن، به بوسه‌های زیاد... دلم از روزها گرفته، از تکرار نبودنت، از خیابان‌هایی که بویت را ندارند. می‌گویند زمان، آدم را خوب می‌کند؛ اما من با هر ثانیه‌ای که می‌گذرد، بدتر می‌شوم. شاید چون هیچ زمانی، بدون تو معنایی ندارد. شب‌ها با عکس‌ات حرف می‌زنم، می‌گویم امروز چقدر خسته بودم، چقدر دلم آغوش می‌خواست، و بعد سکوت می‌کنم... چون می‌دانم جواب نمی‌دهی. اما امشب فرق دارد. هوای دل شب مثل بوی تن توست — گرم و آرام. می‌دانم برمی‌گردی... نه با صدای زنگ در، نه با پیامی کوتاه، بلکه با همان حسِ بی‌نامی که از دور قلبم را می‌لرزاند. در را که باز می‌کنم، آنجایی. همان‌طور که همیشه تصور می‌کردم. با چشمانی خسته، و نگاهی که انگار هزار سال دلتنگی در خودش دارد. لبخند می‌زنی و آرام می‌گویی: ـ «می‌تونم بیام تو؟» پاسخم سکوت است، و بعد، فقط یک قدم... و صدای نفس‌هات نزدیک‌تر می‌شود. تو می‌آیی، دستت را روی گونه‌ام می‌گذاری، و در همان لحظه، تمام زخم‌های سال‌ها نبودنت، التیام می‌گیرد. هیچ‌کداممان حرفی نمی‌زنیم. فقط من آرام می‌گویم: ـ «بیا و سرت را بر سینه‌ام بگذار...» تو می‌خندی، اشک می‌ریزی، و آن‌قدر نزدیک می‌شوی که مرز بین من و تو محو می‌شود. بوسه‌هایت، مثل باران، یکی‌یکی روی روحم می‌نشینند، و زندگی، برای اولین بار، می‌ارزد... به همین لحظه. به همین جبران. 🤍

💫 به جز خودت هیچکس رو خیلی دوست نداشته باش... 🌧️ فصل اول: لارا صدای بارون با سکوت اتاق قاطی شده بود. لارا روی تخت دراز کشیده بود، خیره به سقف. ذهنش خسته‌تر از تنش بود. تمام روز سعی کرده بود لبخند بزنه، ولی لبخندش دیگه اون‌جوری از ته دل نبود. لاین رفته بود… بی‌هیچ توضیحی، بی‌هیچ خداحافظی. فقط یه پیام: > «ببخش، من باید برم.» لارا بارها اون جمله رو خونده بود، انگار دنبال نشونه‌ای از عشق توی واژه‌های سرد می‌گشت. اما فقط «رفتن» مونده بود. اون شب، روی آینه‌ی بخار گرفته‌ی حموم با انگشت نوشت: «به جز خودت هیچکس رو خیلی دوست نداشته باش...» و زیر لب گفت: «یاد گرفتمش، لاین… دیر، ولی یاد گرفتم.» ☁️ فصل دوم: لاین ماه کامل بود. لاین کنار پنجره‌ی هتل سیگار می‌کشید. هر پک، یه حسرت. هر دود، یه یاد لارا. ترک کردنش آسون نبود. اما اون فکر می‌کرد با رفتن ازش، از درد نجات پیدا می‌کنه. حالا فهمیده بود: فرار از کسی که دوستش داری، یعنی فرار از بخشی از خودت. تو دفترچه‌اش نوشت: > "لارا، تو هنوز توی هر ترانه‌ای که گوش می‌دمی. ولی حق با توئه… به جز خودت هیچکس رو خیلی دوست نداشته باش." 🌙 فصل سوم: دیدار دو سال بعد. یه نمایشگاه عکس. لارا جلوی یه قاب ایستاده بود — عکسی از دختری زیر بارون، با چشمانی که انگار یه دنیا حرف داشتن. صدایی از پشت سر گفت: «می‌دونی اون عکس از تو الهام گرفته شده؟» لارا برگشت. لاین بود. موهاش بلندتر شده بود، ولی اون نگاه هنوز همون بود — ترکیبی از پشیمونی و عشق. لارا فقط لبخند زد، آروم گفت: «امیدوارم خودت رو پیدا کرده باشی.» و رفت، بی‌هیچ حرف اضافه‌ای. این بار، اون بود که یاد گرفته بود به جز خودش، هیچکس رو خیلی دوست نداشته باش. 🌫️ فصل چهارم: انتخاب لاین همون‌جا موند. نگاهش روی رد پای لارا روی زمین خیسِ سالن قفل شده بود. برای اولین بار حس کرد درد یعنی درک این‌که کسی رو از دست دادی که هنوز دوستش داری. اون شب، برگشت به اتاقش. دفترچه‌اش رو باز کرد و نوشت: > "لارا، من همیشه فکر می‌کردم عشق یعنی نگه داشتن کسی، ولی حالا فهمیدم عشق یعنی بلد باشی رهاش کنی وقتی اون بدون تو آروم‌تره..." اما اون شب برای اولین بار فهمید، گاهی عشق واقعی، یعنی جنگیدن برای برگشتن — اما نه مثل قبل، بلکه با قلبی که حالا خودش رو هم دوست داره. 🌤️ فصل پنجم: دوباره زندگی چند ماه بعد، لارا توی همون کافه‌ای بود که همیشه توش می‌نشست. یه فنجون قهوه، یه دفتر طراحی، یه دنیای تازه. صدای آشنا از پشت سرش اومد: «می‌تونم بشینم؟ یا هنوز قهوه‌هات تلخ‌تر از خاطرات منن؟» لارا سرش رو بالا آورد — لاین بود. این بار، بدون ماسک، بدون فاصله. نگاهش آروم بود. تو دستش یه شاخه رز سفید. لارا خندید. گفت: «قهوه‌هام هنوز تلخه… ولی شاید با تو مزه‌ش عوض بشه.» لاین نشست، و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هر دو سکوتشون بوی آرامش می‌داد، نه فاصله. اون شب، لارا تو دفترش نوشت: > "به جز خودت هیچکس رو خیلی دوست نداشته باش، مگر اینکه اون «هیچکس»، یاد گرفته باشه خودش رو هم مثل تو دوست داشته باشه." و لبخند زد... چون حالا عشق، دوباره برگشته بود — آرام‌تر، عاقل‌تر، واقعی‌تر.

جایی که حاضرم تا آخر عمر اونجا باشم و هیچ وقت ترکش نکنم
جایی که حاضرم تا آخر عمر اونجا باشم و هیچ وقت ترکش نکنم