دکتر سعیدی
Открыть в Telegram
پزشکی، اجتماعی، تاریخی، ادبی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
412
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
+1830 дней
Архив постов
418
شکست اسلام سیاسی: تجربهای تاریخی از ایران تا افغانستان
اسلام سیاسی به عنوان تلاشی برای تبدیل دین اسلام به یک ایدئولوژی حکومتی و ابزار قدرت سیاسی، در دهههای اخیر در کشورهای مختلفی از جهان اسلام به کار گرفته شده است. این ایدئولوژی، که معمولاً با شعارهایی مانند «بازگشت به اسلام»، «حاکمیت شریعت» و «دولت اسلامی» همراه بوده، در عمل نتوانسته است نیازهای واقعی جوامع را پاسخ دهد و با بحرانهای متعددی مواجه شده است. تجربه کشورهایی چون ایران، مصر، لبنان، پاکستان و افغانستان به خوبی نشان میدهد که اسلام سیاسی نه تنها نتوانسته توسعه، عدالت یا آزادی را تحقق ببخشد، بلکه اغلب به دیکتاتوری، فساد، افراطگرایی و بیثباتی انجامیده است.
ایران: از وعده عدالت تا واقعیت سرکوب
انقلاب ۱۳۵۷ ایران با شعارهای عدالتطلبانه و ضد استبدادی به پیروزی رسید، اما خیلی زود به تاسیس یک نظام اسلامی ایدئولوژیک انجامید که روحانیت شیعه را در رأس قدرت قرار داد. جمهوری اسلامی، تحت رهبری ولیفقیه، بجای پاسخگویی به خواست مردم، تبدیل به یک نظام اقتدارگرا، ایدئولوژیک و سرکوبگر شد که در آن انتخابات، رسانهها، آموزش و حتی سبک زندگی مردم تحت کنترل شدید قرار گرفت.
در این نظام، دین به ابزاری برای توجیه خشونت، سرکوب و فساد گسترده تبدیل شد. دههها پس از استقرار حکومت اسلامی، مردم ایران با فقر، تبعیض، مهاجرت نخبگان، سرکوب زنان، و بحرانهای عمیق سیاسی و اقتصادی مواجهاند. جنبشهای اخیر، از جمله اعتراضات «زن، زندگی، آزادی»، بیانگر طرد عمومی اسلام سیاسی توسط نسل جوان و بازگشت به هویت ملی، سکولار و مدرن است.
مصر: بازیچه شدن اسلامگرایان در دایره دیکتاتوری
در مصر، جنبش اخوانالمسلمین، قدیمیترین جنبش اسلامگرای سنی، در سال ۲۰۱۲ پس از سقوط مبارک به قدرت رسید. اما حکومت محمد مرسی تنها یک سال دوام آورد. علت سقوط سریع اسلامگرایان در مصر را باید در ناکامی آنها در ارائه راهکارهای عملی، نگاه ایدئولوژیک بسته، حذف رقبا و بیتوجهی به خواست عمومی جستجو کرد.
مردم مصر به سرعت دریافتند که اسلامگرایان بیش از آنکه به توسعه و عدالت بیندیشند، به دنبال تحمیل باورهای مذهبی خود بر جامعه هستند. این تجربه به بازگشت ارتش به قدرت و سرکوب دوباره اسلامگرایان انجامید، اما نشان داد که اسلام سیاسی نه توان دموکراتیک شدن دارد، نه ظرفیت اداره مدرن یک جامعه پیچیده.
لبنان: فروپاشی کشور در سایه حزبالله
در لبنان، حزبالله به عنوان بازوی سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی ایران، نمونهای از اسلام سیاسی شیعی مسلح است که کشور را به مرز فروپاشی کشانده. حزبالله، با سلاح، نفوذ در نهادهای دولتی و ارتباط با تهران، مانع اصلی اصلاحات، دموکراسی و ثبات در لبنان است.
لبنان امروز با فقر، بیثباتی، مهاجرت، و بحران مشروعیت حکومت دستوپنجه نرم میکند. حزبالله از دین به عنوان سپر ایدئولوژیک و توجیهی برای خشونت، فساد و سرکوب مخالفان استفاده کرده و نتیجه، نابودی نهادهای مدنی و اقتصاد کشور بوده است.
پاکستان: درهمتنیدگی ارتش و اسلام سیاسی
پاکستان از همان بدو تاسیس، اسلام را به عنوان عنصر مشروعیتبخش ملی معرفی کرد. در دهههای بعد، با حمایت ارتش، جریانهای افراطی مذهبی رشد کردند و مدارس دینی افراطگرا، گروههای تروریستی و قوانین شریعت در بخشهایی از کشور حاکم شدند.
اما این اتحاد ارتش و اسلامگرایی، نتیجهای جز افراطگرایی، خشونت فرقهای، ضعف نهادهای مدنی، و ترور روشنفکران و اقلیتها نداشته است. امروز پاکستان با بحران هویت، عقبماندگی علمی، و ضعف حاکمیت قانون مواجه است. افراطگرایی مذهبی به یکی از بزرگترین موانع توسعه و ثبات در کشور تبدیل شده است.
افغانستان: بازگشت طالبان و فاجعه اسلام خلافتی
نمونه بارز دیگر، بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان در سال ۲۰۲۱ است. طالبان، با تکیه بر تفسیر خشن و بدوی از شریعت، حکومتی مبتنی بر آپارتاید جنسیتی، سانسور، و خشونت مذهبی ایجاد کرده است. افغانستان در حکومت طالبان، به یکی از تاریکترین نمونههای شکست اسلام سیاسی تبدیل شده است: فقر مطلق، حذف زنان از جامعه، مهاجرت نخبگان و قطع ارتباط با جهان.
طالبان نشان دادند که اسلام سیاسی، به ویژه در صورت فقدان نهادهای مدنی و مشارکت عمومی، تنها میتواند خشونت، تبعیض و تحجر به ارمغان بیاورد، نه آزادی، عدالت یا پیشرفت.
ضرورت عبور از اسلامسیاسی به دولت سکولار و مدرن
اسلام سیاسی، فارغ از شیعه یا سنی بودن، نشان داده که توان پاسخگویی به خواستهای معاصر جوامع را ندارد. در عمل، این ایدئولوژیها نهتنها نتوانستهاند توسعه یا عدالت اجتماعی را تحقق بخشند، بلکه به توسعهنیافتگی، خشونت، فساد و سرکوب دامن زدهاند.
418
تجربه این پنج کشور به روشنی نشان میدهد که عبور از اسلام سیاسی و حرکت به سوی دولت سکولار، دموکراتیک، و مبتنی بر حقوق بشر و عقلانیت، شرط ضروری نجات جوامع مسلمان از چرخه خشونت و عقبماندگی است. آینده این کشورها، نه در بازگشت به «خلافت» و «شریعت»، بلکه در تقویت نهادهای مدنی، آموزش مدرن، برابری جنسیتی، و آزادی اندیشه و بیان نهفته است.
https://t.me/drrezasaidi
418
مبارزهی فرهنگ ایران با هویت و فرهنگ جعلی جمهوری اسلامی
– از نخستین روزهای پس از انقلاب ۱۳۵۷، جمهوری اسلامی تلاش کرد تا فرهنگ، هویت، و تاریخ ایران را در قالبی نوین و ساختگی بازنویسی کند؛ قالبی که نه بر اساس تمدن چند هزار سالهی ایرانی، بلکه بر مبنای خوانش ایدئولوژیک، از اسلام سیاسی شکل گرفته است. اما آنچه این پروژه را با چالش مواجه کرده، ریشهدار بودن فرهنگ ایرانی در جان و روان مردم است.
۱. جعل هویت ایرانی: تلاش برای حذف تاریخ، زبان، و اسطوره
جمهوری اسلامی از همان ابتدا با اسطورهها، نمادها و مفاخر ملی ایران به تقابل برخاست. نمونههای بارز آن عبارتاند از:
• تحقیر نوروز: سالها نوروز را “مراسم جاهلی” خواندند، و از ترویج آن در رسانهها خودداری کردند. با وجود این، نوروز نه تنها حفظ شد بلکه به نماد مقاومت فرهنگی بدل گشت. • تخریب اسطورههای شاهنامه: فردوسی که زبان فارسی را زنده نگه داشت، هدف حملات قرار گرفت. برخی روحانیون شاهنامه را “کتاب طاغوتی” میدانستند. با این حال، شاهنامهخوانی حتی در روستاها ادامه یافت و دوباره محبوبیت یافت. • سانسور زبان فارسی: تلاش برای تزریق واژگان عربی و تحقیر واژههای اصیل فارسی، به ویژه در نظام آموزشی و اداری، بخشی از این پروژه بود. اما پویایی زبان فارسی در فضای مجازی، ادبیات معاصر و حتی در ادبیات کودک، نشان داد که فرهنگ زنده است و مقاومت میکند.
۲. تحمیل فرهنگ ایدئولوژیک و مقاومت مردمی
فرهنگ جمهوری اسلامی بر پایهی “ولایتمحوری”، “شهادتطلبی”، و “دشمنانگاری” ساخته شد. این فرهنگ نه از دل مردم، بلکه از ساختار قدرت و دستگاههای امنیتی سرچشمه میگیرد. نمونههایی از این تحمیل:
• عزاداریهای حکومتی: در حالی که عزاداری محرم پیش از انقلاب هم وجود داشت، اما جمهوری اسلامی با تبدیل آن به ابزار تبلیغات سیاسی، مراسم را از معنا تهی و به کلیشهای تبلیغاتی تبدیل کرد. واکنش مردم، فاصله گرفتن از این شکل عزاداری و خلق اشکال مردمیتر و حتی اعتراضی از عزاداری بود (مانند شعارهای محرم ۱۴۰۱ در اعتراضات زن، زندگی، آزادی). • حجاب اجباری: حجاب نه بهعنوان پوشش، بلکه بهعنوان ابزار کنترل اجتماعی تحمیل شد. اما زنان ایرانی با خلاقیت فرهنگی، از نماد حجاب اجباری برای خلق یک گفتمان مقاومت بهره بردند. شعار «زن، زندگی، آزادی» اوج این مقاومت بود؛ ترکیبی از آرمانخواهی مدرن با ریشههای فرهنگی کهن زنمحور ایرانی.
۳. تولد دوباره فرهنگ ایرانی: بازگشت به خودِ تاریخی
مردم ایران، به ویژه نسل جوان، به مرور دریافتهاند که هویت آنها نه در مناسک مذهبی و احکام حکومتی، بلکه در شعر فردوسی ، حافظ و خیام، در نوروز و یلدا، و در فرهنگ مدارا و خرد جمعی نهفته است.
• رونق دوباره جشنهای ملی: از مهرگان تا سده، بسیاری از ایرانیان این جشنها را احیا کردهاند. این روند نشانهی بازگشت به ریشههای فرهنگی و رد تحمیل دینی- ایدئولوژیک است. • افزایش گرایش به متون کلاسیک و اسطورهای: فروش گسترده شاهنامه، گلستان سعدی و آثار زرتشتی مانند اوستا در دهه اخیر، نشانهای از عطش مردم برای شناخت هویت تاریخی خود است. • هنر و موسیقی پساانقلابی: موسیقی سنتی، پاپ اعتراضی، شعر معاصر (مانند فروغ، شاملو، و سهراب سپهری) همگی علیه روایت رسمی ایستادهاند. این هنرها، میدان بازآفرینی فرهنگ اصیل ایرانی شدهاند.
هویت جعلی جمهوری اسلامی، چون بر پایهی زور، تحریف و سرکوب ساخته شده، نمیتواند پایدار بماند. در مقابل، فرهنگ ایران کهن، با ریشههای ژرف در خرد، مدارا، زیبایی و زندگی، به شکلهای نوین در حال نوزایی و تولد دوباره است.
این مبارزه، نه تنها فرهنگی، بلکه سیاسی، اجتماعی و تاریخی است. بازگشت به خویشتن اصیل ایرانی، نخستین گام در مسیر ساختن آیندهای آزاد، انسانی و ملی است.
https://t.me/drrezasaidi
418
کتاب تمدن: غرب و بقیه
نوشته نیل فرگوسون مورخ انگلیسی
Niall Ferguson
نویسنده تلاش میکند توضیح دهد چرا غرب توانست برای چند قرن بر سایر تمدنهای جهان پیشی بگیرد و چگونه این فاصله اکنون در حال کاهش است.
فِرگوسن معتقد است برتری غرب نه ناشی از نژاد یا برتری ذاتی، بلکه نتیجه مجموعهای از «کارکردها و نهادهای مؤثر» بوده است که او آنها را «برنامههای موفق (Killer Apps)» مینامد. این عوامل باعث شدند غرب در مقایسه با سایر تمدنها سریعتر رشد کند و قدرت جهانی به دست آورد.
شش عامل اصلی پیشرفت غرب
۱. رقابت
اروپا برخلاف امپراتوریهای متمرکز مانند چین یا عثمانی، از دولتهای متعدد و رقیب تشکیل شده بود. این رقابت سیاسی و نظامی باعث نوآوری، پیشرفت اقتصادی و جلوگیری از تمرکز قدرت شد.
۲. علم
انقلاب علمی در اروپا باعث شکلگیری روش علمی، آزمایش و تفکر منطقی شد. این تحول زمینهساز پیشرفتهای صنعتی، نظامی و پزشکی گردید.
۳. حقوق مالکیت
حفظ مالکیت خصوصی و حاکمیت قانون باعث شد سرمایهگذاری، تجارت و نوآوری اقتصادی تقویت شود و افراد انگیزه بیشتری برای تولید ثروت داشته باشند.
۴. پزشکی مدرن
پیشرفت در بهداشت و پزشکی، کاهش مرگومیر و افزایش امید به زندگی را به همراه داشت. این موضوع نقش مهمی در گسترش قدرت استعماری اروپا نیز داشت.
۵. جامعه مصرفی
افزایش تقاضا برای کالاها در اروپا باعث رشد تولید، تجارت و در نهایت انقلاب صنعتی شد.
۶. اخلاق کار
بهویژه تحت تأثیر فرهنگ پروتستانی، ارزشهایی مانند نظم، پسانداز، آموزش و کار سخت در جوامع غربی تقویت شد.
دیدگاه درباره «شکاف بزرگ»
فِرگوسن توضیح میدهد که از حدود سال ۱۵۰۰، اروپا وارد مرحلهای شد که او آن را «شکاف بزرگ» بین غرب و سایر جهان مینامد. این شکاف نتیجه ترکیب عوامل فوق بود.
استعمار و پیامدها
او استعمار اروپایی را محصول همین مزیتها میداند. هرچند به خشونت و بهرهکشی آن اشاره میکند، اما معتقد است استعمار همچنین برخی نهادها و فناوریهای مدرن را در جهان گسترش داد.
رشد شرق آسیا
نویسنده به رشد سریع کشورهایی مانند ژاپن ، چین، کرت جنوبی وسنگاپور اشاره میکند و آن را نتیجه پذیرش تدریجی همین «برنامههای موفق» غرب میداند.
پیام اصلی کتاب این است که برتری تمدنها دائمی نیست. هر جامعهای که بتواند نهادهای کارآمد مانند رقابت سیاسی، حقوق مالکیت، علم و نوآوری را ایجاد کند، میتواند رشد کند و به قدرت جهانی برسد.
https://t.me/drrezasaidi
418
راز موفقیت ببرهای آسیا؛ درسی برای آینده ایران
کشورهایی مانند سنگاپور، کره جنوبی، تایوان و بعدها مالزی و ویتنام، در کمتر از چند دهه از کشورهای نسبتاً فقیر به اقتصادهای پیشرفته جهان تبدیل شدند. اما راز موفقیت آنها چه بود؟
آنها به جای تکیه بر منابع طبیعی، بر آموزش، علم، فناوری و نیروی انسانی سرمایهگذاری کردند. دولتهایشان با برنامهریزی بلندمدت، مبارزه با فساد، توسعه زیرساختها، حمایت از تولید و صادرات و جذب سرمایهگذاری خارجی، محیطی مناسب برای رشد اقتصادی ایجاد کردند.
این کشورها کار خود را با صنایع ساده آغاز کردند، اما بهتدریج به تولید محصولات پیشرفته، از الکترونیک و خودروسازی گرفته تا نیمههادیها، هوش مصنوعی و زیستفناوری رسیدند. آنچه آنها را موفق کرد، ثبات در سیاستگذاری، شایستهسالاری، حاکمیت قانون و نگاه بلندمدت به توسعه بود.
تجربه ببرهای آسیا نشان میدهد که ثروت واقعی یک کشور در نفت و معادن نیست؛ بلکه در سرمایه انسانی، آموزش، مدیریت کارآمد، نوآوری و اعتماد به بخش خصوصی نهفته است.
ایران نیز با جمعیتی جوان، تحصیلکرده و منابع فراوان، در صورت استقرار حکمرانی کارآمد، اقتصاد رقابتی و تعامل سازنده با جهان، میتواند مسیر مشابهی را طی کرده و در مدت یک یا دو دهه به یکی از اقتصادهای پیشرو منطقه تبدیل شود.
https://t.me/drrezasaidi
418
همهگیری کرونا در ایران؛ هم فاجعه هم جنایت!
بیش از ۶ سال از همهگیری کرونا در ایران میگذرد. با شیوع بیماری کرونا در جهان، اولین زمزمههای ورود این ویروس به ایران در دی ماه ۱۳۹۸ آغاز شد. حکومت به علت مسائل سیاسی و امنیتی منکر شیوع این بیماری در کشور شد و تنها پس از آنکه سرایت بیماری شدت گرفت، در بهمن ۱۳۹۸ اولین مورد آن بطور رسمی در قم اعلام شد.
دولت روحانی زیر فشار اذهان عمومی در اسفند ماه ۱۳۹۸، همهگیری کرونا در ایران را بطور رسمی اعلام کرد. جهت کنترل همهگیری، قرنطینه و پروتکلهای بهداشتی بطور ناقص در ایران در فروردین ۱۳۹۹ شروع گشت، ولی این اقدامات به دلیل وجود بحرانهای اقتصادی و نبود سیستمهای حمایتی اجتماعی کارآیی لازم را نداشت.
دولت دوازدهم جمهوری اسلامی در فروردین ۱۳۹۹ پزشکان بدون مرز را که جهت کمک به ایران آمده بودند اخراج کرد. رهبری نظام در دی ۱۳۹۹ ویروس کرونا را ساخته آمریکا نامید و هرگونه ورود واکسن تولید شده در اروپا و آمریکا را ممنوع اعلام کرد.
نمایندگان مجلس شورای اسلامی و بیش از ۲۵۰۰ پزشک حکومتی از این اقدام دفاع کرده و آن را ستودند. حکومت همچنین اعلام کرد که طرح ساختن چند واکسن ایرانی را در دست اقدام دارد.
در خردادماه ۱۴۰۰، واکسن «برکت» از سازمان غذا و داروی ایران مجوز دریافت کرد. عدم شفافیت در مراحل تولید و آزمایشهای بالینی این واکسن، با اعتراض بسیاری از کارشناسان روبرو شد که در فضای علمی و مطبوعاتی ایران، اجازه انتشار به آنها داده نشد. این واکسن همچنان مورد تایید سازمان بهداشت جهانی نیست.
ورود مافیای دارو و طب سنتی به تشویق نظام، از دیگر مسائلی است که سلامت ایرانیان را در مواجهه با ویروس کرونا به مخاطره انداخت. نبود تجهیزات کافی از جمله ماسک و تستهای تشخیص، شناسایی و پیشگیری این بیماری را با مشکل مواجه می کرد.
پنهانکاری شدید حکومت در اعلام آمار صحیح، و برخوردهای امنیتی با کادر پزشکی و درمان، از دیگر نکات همهگیری کرونا در ایران بود. حاصل آنکه طبق آمار رسمی، و نه واقعی، بیش از ۱۵۰ هزار ایرانی در اثر این همهگیری در ایران جان خود را از دست دادند. بسیاری میزان واقعی مرگ و میر بر اثر بیماری کووید۱۹ در کشور را بسیار بیشتر از این میدانند. با اینهمه ایران از نظر میزان آمار مرگ و میر مبتلایان در مقایسه با دیگر کشورهای جهان، نسبت به میزان مبتلایان در رتبه چهارم قرار گرفت.
همچنین بالغ بر ۶۰۰ مرگ در میان کادر درمان به علت ابتلا به بیماری کرونا اعلام شد، بطوری که ایران یکی از بالاترین میزان مرگ و میر ناشی از ویروس کرونا را در میان کادر درمان در جهان دارد.
عدم شفافیت و توجه به توصیههای علمی، سوء مدیریت و برخوردهای سیاسی و امنیتی در مواجهه با این پدیده، منجر به یک فاجعه انسانی و جنایتی غیرقابل انکار در ایران شد.
https://t.me/drrezasaidi
418
جمهوری اسلامی و سیاست تنش
– از ابتدای شکلگیری جمهوری اسلامی ایران، یکی از استراتژیهای ثابت و بنیادی در سیاستگذاری داخلی و خارجی، ایجاد بحران و تنش و مدیریت آن به سود نظام بوده است. در حالی که بسیاری از دولتها برای تثبیت مشروعیت خود به دنبال توسعه، ثبات، و کاهش درگیری هستند، جمهوری اسلامی مسیر معکوسی در پیش گرفته است: تنشآفرینی به عنوان ابزار بقا، سرکوب و ایجاد مشروعیت.
این سیاست نه ناشی از شرایط تحمیلی، بلکه بخشی از ماهیت ایدئولوژیک و ساختار قدرت جمهوری اسلامی است. این مقاله ضمن تحلیل اهداف و ساز و کارهای سیاست تنش، نمونههای واقعی آن را در عرصههای داخلی و خارجی بررسی میکند.
بخش اول: ماهیت و اهداف سیاست تنش
۱. دشمنسازی برای بقای ایدئولوژی در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی، نظام همواره در حال «مبارزه با استکبار» و «دشمنان اسلام» معرفی شده است. این دشمنسازی دائمی، یکی از مهمترین ابزارهای بقای هویت سیاسی– مذهبی نظام است. بدون وجود دشمن، گفتمان «مقاومت»، «جهاد»، و «ولایت» بیمعنا میشود.
۲. انسجام داخلی از طریق بحران در دورانهای عادی، شکافها و اختلافات درونی در حاکمیت (میان سپاه، روحانیت، اصولگرایان، و نهادهای امنیتی) افزایش مییابد. اما تنش خارجی یا بحران امنیتی داخلی، به صورت مصنوعی باعث «انسجام ظاهری» در بدنه قدرت میشود.
۳. سرکوب اعتراضها با جوّسازی امنیتی هرگونه اعتراض مردمی، خواست اجتماعی، یا حرکت مدنی، در چارچوب پروژه «دشمن» بازتعریف میشود. معترضان «فتنهگر»، «وابسته به بیگانگان»، یا «تجزیهطلب» خوانده میشوند تا سرکوب مشروع جلوه داده شود.
۴. توجیه ناکارآمدیها تحریمها، فساد، بیکاری، و رکود اقتصادی، نه نتیجه مدیریت ناکارآمد، بلکه محصول “دشمنی دشمنان خارجی” معرفی میشود. این نوع بازنمایی، ذهن جامعه را از ریشه مشکلات منحرف میکند.
بخش دوم: ابزارهای تنشسازی
• رسانههای رسمی: صداوسیمای حکومت و خبرگزاریهای وابسته، پیوسته در حال القای تهدید از سوی آمریکا، اسرائیل، غرب، زنان بیحجاب، اقوام، و حتی دانشگاهیان هستند.
• نهادهای امنیتی: دستگاههای اطلاعاتی، سپاه، بسیج و قوه قضاییه، با برخوردهای بازدارنده فضا را متشنج نگه میدارند.
• نظام آموزشی: از دوران کودکی، ایدئولوژی دشمنمحور در کتابهای درسی، مراسم صبحگاه و رسانه کودک القا میشود.
• سیاست خارجی پرتنش: جمهوری اسلامی با حمایت از گروههای نیابتی در منطقه و تحریک بحرانهای ژئوپلیتیک، به بقای ساختار خود کمک میکند.
بخش سوم: نمونههای عینی سیاست تنش
۱. اشغال سفارت آمریکا (۱۳۵۸) گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی بجای دیپلماسی، کشور را وارد بحران ۴۴۴ روزه کرد و زمینهساز قطع روابط با آمریکا شد.
هدف: حذف دولت بازرگان، تثبیت نیروهای رادیکال، و ایجاد «دشمن بزرگ» برای انسجام داخلی.
۲. سرکوب اعتراضات ۸۸ با عنوان “فتنه” میلیونها ایرانی در اعتراض به نتایج انتخابات جمهوری اسلامی به خیابان آمدند. نظام بجای پاسخگویی، آنها را “وابسته به بیگانه” معرفی و سرکوب کرد.
هدف: حذف اصلاحطلبان، تثبیت هژمونی اصولگرایان و دستگاه امنیتی.
۳. تحمیل حجاب اجباری و تنش فرهنگی زنان ایرانی که خواهان انتخاب آزادانه پوشش خود بودند، به عنوان تهدیدی علیه “ارزشهای دینی” معرفی شدند.
هدف: کنترل بدن و ذهن جامعه، بسیج نیروهای مذهبی، انحراف از بحرانهای معیشتی.
۴. توسعه نفوذ نظامی در منطقه (لبنان، سوریه، یمن، عراق) در حالی که کشور در بحران اقتصادی قرار دارد، منابع کشور صرف حمایت از گروههای شبهنظامی میشود.
هدف: ایجاد عمق استراتژیک، تهدید اسرائیل، و صدور انقلاب.
۵. برنامه هستهای تنشزا جمهوری اسلامی با پنهانکاری و نقض تعهدات، جامعه جهانی را نگران و تحریمها را بازگرداند.
هدف: قدرت چانهزنی در مذاکرات، ساخت ابزار تبلیغاتی مقاومت.
۶. تحریک تنشهای قومی و مذهبی در استانهایی مانند کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان، بجای پاسخ به خواست و حقوق مردم، فضا به سمت امنیتی شدن و تهدید تجزیهطلبی سوق داده میشود.
هدف: جلوگیری از اتحاد ملی و تبدیل شکافهای فرهنگی با ابزار سرکوب.
سیاست تنش در جمهوری اسلامی نه یک تاکتیک موقتی، بلکه استراتژی بلندمدت برای کنترل جامعه، سرکوب دگراندیشی، تولید مشروعیت ایدئولوژیک، و بقای ساختار قدرت است. این سیاست، هزینههای عظیمی بر ملت ایران تحمیل کرده است از جمله:
• انزوای بینالمللی • فروپاشی اعتماد عمومی • مهاجرت نخبگان • فقر و فساد سیستماتیک • شکاف عمیق میان دولت و ملت
اما جامعه ایران با آگاهی، جنبشهای نوین، بازسازی هویت فرهنگی، و مبارزه مدنی، در حال عبور از این چرخه معیوب است.
پایان سیاست تنش، آغاز دوران گفتگو، توسعه و بازسازی ملی خواهد بود.
https://t.me/drrezasaidi
418
تاثیر تغییرات اقلیمی و بحرانهای محیط زیستی بر سلامت ایرانیان
حاکمیت نظام جمهوری در چند دهه اخیر، علاوه بر بحرانهای متعدد در زمینه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، با بحرانهای محیط زیستی متعددی روبرو بوده است. به عنوان مثال بسیاری از مناطق فلات مرکزی ایران، غیرقابل سکونت گشته بطوری که طبق آمار ارائه شده، بیش از ۸۰۰ هزار خانوار از این مناطق به مناطق دیگر مهاجرت کردهاند.
خشکی دریاچهها و رودها از دیگر دلایل اثبات این مدعا است. افزایش دما و آلودگی هوا از دیگر اثرات بحرانهای محیط زیستی است که باعث افزایش بیماریهای کلیوی، ریوی، قلبی عروقی و سرطانها در ایران گردیده است. به عنوان مثال میانگین سن مرگ و میر ناشی از سکته قلبی و مغزی در حدود ۵۵ سال است که از میانگین جهانی آن دو دهه پایینتر است.
طبق برآورد سازمان ملل میانگین دمای کره زمین در هزاره سوم حدود دو و نیم درجه سانتیگراد افزایش خواهد یافت که این افزایش دما در مورد ایران حدود ۵/۲ درجه سانتیگراد تخمین زده میشود. یکی از علل این افزایش دما، افزایش گازهای گلخانهای است. کشور ایران در زمینه تولید گازهای گلخانهای به ویژه دی اکسید کربن، در رتبه ششم جهان قرار دارد که سهم عمدهای از آن استفاده از سوختهای فسیلی نامرغوب است. این افزایش دما، منجر به افزایش مرگ و میر به علت گرمازدگی به ویژه در اقشار آسیبپذیر از جمله سالمندان خواهد شد. طبق پیش بینی سازمان بهداشت جهانی مرگ و میر افراد بالای ۶۵ سال در اثر گرمازدگی در ایران در ۵۰ سال آینده ۳ برابر خواهد شد.
افزایش دمای هوا منجر به افزایش بیآبی بدن و بروز بیماریهای کلیوی میگردد. یک مطالعه میدانی در فلات مرکزی ایران نشان میدهد که حدود یک چهارم افرادی که در این فلات زندگی میکنند، درجاتی از بیماری نارسایی کلیوی از خود نشان دادهاند. تغییرات اقلیمی و بحرانهای محیط زیستی نظیر سیل و آتشسوزی میتواند باعث افزایش فشارهای روانی و روانپریشی از جمله اضطراب و افسردگی گردد.
اینهمه در حالیست که حکومت در زمینه مقابله با تغییرات اقلیمی و بحرانهای محیط زیستی امکانات بسیار اندکی اختصاص داده است. طبق برآوردهای سازمان بهداشت جهانی، تغییرات اقلیمی در ایران منجر به افزایش بحرانهای محیط زیستی نظیر سیل، آتشسوزی، خشکسالی و افزایش آلودگی هوا خواهد شد. این تغییرات امنیت غذایی را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد و منجر به کاهش تولیدات کشاورزی و افزایش بروز بیماریهایی که از طریق غذا منتقل میشوند خواهد شد. برای مبارزه با تغییرات اقلیمی و بحرانهای محیط زیستی، سازمان بهداشت جهانی راههایی را به حکومت ایران پیشنهاد کرده که در این زمینه اقدامات اندکی انجام گرفته است نظیر:
۱- تعیین اولویتهای محیط زیستی و سیاستهای مناسب جهت مقابله با تغییرات آب و هوایی ۲- افزایش دسترسی به خدمات حمل و نقل مناسب و انرژیهای قابل جبران و پرهیز از سوختهای فسیلی ۳- حفاظت از منابع آبی، غذایی و کشاورزی
سازمان بهداشت جهانی و سازمان ملل تخمین زدهاند که ۲۰ درصد از جمعیت ایران در مناطقی زندگی میکنند که تحت تاثیر خشکسالی قرار گرفتهاند بطوری که ۵۰ درصد از ذخایر آبهای زیرزمینی کاهش یافته است. تغییرات اقلیمی و بحرانهای محیط زیستی در سال منجر به مرگ و میر بیش از ۲۷ هزار نفر از ساکنان ایران خواهد شد. این تغییرات به شدت محیط زیست و سلامت ایرانیان را در معرض خطر قرار میدهد و لازم است که در دوران پس از جمهوری اسلامی برای مقابله و پیشگیری از آن اقدامات جدی صورت گیرد.
https://t.me/drrezasaidi
418
بهروزی ملتها در گرو خرد جمعی و اراده ملی
هیچ ملتی در تاریخ بشر، بدون تکیه بر خرد جمعی و اراده ملی، به آزادی، توسعه، یا ثبات پایدار دست نیافته است. فرایندهای پیشرفت و نوسازی، نه زاییده اراده فردی یا تصادف تاریخی، بلکه حاصل مشارکت آگاهانه مردم و توانایی آنان در تصمیمسازی جمعی و کنش همبسته است. بهروزی ملی مفهومی است که در بستر خرد جمعی و اراده ملی معنا مییابد.
خرد جمعی و اراده ملی: دو ستون تحول پایدار
خرد جمعی به معنای توانایی یک جامعه برای بهرهگیری از دانش، تجربه و تفکر مشترک برای تصمیمگیری بهتر است. اراده ملی نیز بیانگر خواست و عزم مشترک مردم در جهت پیشبرد اهداف عمومی و منافع ملی است.
در کنار هم، این دو مفهوم، بنیانهای دموکراسی، توسعه، و عدالت اجتماعی را شکل میدهند. نبود یکی، به استبداد، هرجومرج یا زوال میانجامد.
نمونههایی از تاریخ ایران
۱. انقلاب مشروطه (۱۲۸۵ خورشیدی) یکی از روشنترین نمونهها، جنبش مشروطهخواهی ایرانیان بود؛ زمانی که روشنفکران، بازرگانان، علما و تودههای مردم، به درک مشترکی از ضرورت قانونمندی، عدالت و تحدید قدرت سلطنت رسیدند. این حرکت حاصل خرد جمعی و ارادهای ملی برای گسستن از استبداد قاجاری بود.
اما شکست نهایی مشروطهخواهان، بیشتر بهدلیل فقدان نهادهای پایدار برای تداوم خرد جمعی و تفرقه میان نیروهای اجتماعی بود.
۲. نهضت ملی شدن نفت (۱۳۳۰) خواست عمومی مردم برای استقلال اقتصادی و مبارزه با استعمار نفتی، نمونه بارزی از اراده ملی در عمل بود. این جنبش توانست برای مدتی کوتاه، دولت ملی و قانونگرایی را در ایران مستقر کند. اما شکست نهایی آن نیز نشان داد که در نبود مشارکت پایدار، انسجام درونی و آگاهی اجتماعی، اراده ملی شکننده است.
نمونههایی از تاریخ جهان
۱. انقلاب آمریکا (۱۷۷۶) انقلاب آمریکا، نمونه موفقی از برآمدن یک اراده ملی در برابر استعمار بود. آنچه این انقلاب را به ثبات رساند، نه فقط جنگ با بریتانیا، بلکه سند خرد جمعی چون قانون اساسی آمریکا بود، که با مشارکت گسترده نخبگان و مردم تدوین شد و مشروعیت ساختار نوین را تضمین کرد.
۲. آلمان پس از جنگ جهانی دوم آلمان ویرانشده پس از جنگ جهانی دوم، با تکیه بر آموزش عمومی، نهادهای دموکراتیک و برنامهریزی مشترک بین احزاب و مردم، توانست در مدتی کوتاه، به یکی از پیشرفتهترین کشورهای جهان بدل شود. این نمونه، نشاندهنده قدرت «خرد جمعی نهادینهشده» در بازسازی ملی است.
چرا ایران امروز نیازمند احیای خرد جمعی و اراده ملی است؟
در ایران معاصر، سلطه ساختارهای بسته و سرکوبگر، همراه با شکافهای اجتماعی، باعث فرسایش بنیانهای خرد جمعی شده است. فضای بسته رسانهای، تحریف آگاهی عمومی، و بیاعتمادی به نهادهای حکومتی، مانع شکلگیری ارادهای ملی برای اصلاح یا گذار سیاسی شده است.
با این حال، ظهور جنبشهای مدنی، تلاش روشنفکران، و فریادهای نسلی که خواهان آزادی و کرامت انسانی است، نشانههایی از بازگشت اراده ملی است. وظیفهای که بر دوش نخبگان، رسانهها، و هر فرد آگاه جامعه است، احیای فضای گفتوگوی عقلانی، همبستگی اجتماعی، و مشارکت جمعی است.
تاریخ ایران و جهان گواهی میدهد که مسیر بهروزی، نه از راه خشونت، نه از طریق فردگرایی یا منجیهای قهرمان، بلکه از دل خرد جمعی و اراده ملی میگذرد. این دو سرمایه اجتماعی، چونان دو بال یک پرنده، ملتی را به سوی آزادی، عدالت و شکوفایی رهنمون میشوند.
تا زمانی که مردم نخواهند، و با هم نیندیشند، هیچ قدرت خارجی یا داخلی نمیتواند ایرانی آزاد و آباد بسازد.
https://t.me/drrezasaidi
418
تقویت خرد جمعی و اراده ملی برای آیندهای مردمسالار در ایران
ایران امروز در آستانه یک تحول تاریخی ایستاده است. بحرانهای عمیق سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی، مشروعیت ساختارهای موجود را فرسوده کرده و فاصله مردم با حکومت به شکافهای غیرقابل ترمیم تبدیل شده است. در چنین شرایطی، گذار از وضعیت فعلی تنها از طریق خرد جمعی و ارادهای ملی، آگاه و سازمانیافته ممکن خواهد بود.
باید باور داشت که هیچ تحول پایداری بدون تکیه بر خرد جمعی و اراده ملی ممکن نیست. این طرح با عنوان «ندای ایران»، چارچوبی استراتژیک برای نهادسازی مردمی، انسجام نیروهای فکری و سیاسی، و بازآفرینی همبستگی اجتماعی در ایران ارائه میدهد.
اهداف کلان
توانمندسازی مردم ایران برای مشارکت در تصمیمسازی و اداره کشور
ایجاد زمینه لازم برای شکلگیری ارادهای ملی جهت گذار مسالمتآمیز، فراگیر و دموکراتیک
نهادینهسازی فرهنگ گفتگو، مسئولیتپذیری و همبستگی اجتماعی
اصول بنیادین طرح
فراگیر بودن (بدون انحصار سیاسی، قومی، یا مذهبی)
تمرکز بر نهادها و فرآیندها، نه افراد یا احزاب خاص
پرهیز از خشونت و تأکید بر گذار مسالمتآمیز
پاسخگویی، شفافیت و مشارکت همگانی
تمرکز بر منافع ملی و عزت انسانی همه ایرانیان
ارکان عملیاتی
۱. گفتگوی ملی برای همگرایی سیاسی
دعوت از نیروهای سیاسی، مدنی، صنفی و دانشگاهی داخل و خارج کشور
تدوین «منشور خرد ملی» شامل اصول مشترک، راهبردهای گذار، و منش رفتاری
تشکیل «شورای موقت مشورتی ملت ایران» برای ایجاد اجماع راهبردی در دوران گذار
۲. نهادسازی مدنی در داخل و خارج از کشور
حمایت از شبکهسازی نهادهای مدنی، صنفی، فرهنگی و محلی
ایجاد «خانههای خرد ایرانیان» بهعنوان فضای گفتگو، آموزش و مشارکت
ارتباطگیری سیستماتیک با اتحادیهها، شوراهای محلی و انجمنهای تخصصی
۳. کمپین فرهنگی و رسانهای «ندای ایران»
تولید محتوای چندرسانهای برای ارتقاء گفتمان خرد جمعی و اراده ملی
روایت امید، همبستگی و مشارکت مردم از نقاط مختلف ایران
تمرکز بر واژگان مشترک: «ایران برای همه»، «نجات با هم»، «پرهیز از خشونت»، «همه صدا دارند»
۴. توسعه آموزش عمومی و تربیت کنشگر
طراحی دورههای فشرده تربیت کنشگر مدنی، حقوق شهروندی، و تفکر انتقادی
بهرهگیری از ظرفیتهای دانشگاهیان و اندیشکدهها برای تولید محتوای قابل اعتماد
برگزاری نشستهای عمومی و تخصصی در مناطق مختلف کشور (در صورت امکان)
پیشنهاد فوری
باید از تمامی نیرویهای مؤثر در آینده سیاسی ایران دعوت کرد که در تشکیل یک «مجمع ملی برای آینده ایران» مشارکت نمایند. این مجمع نه حزب، نه اپوزیسیون خاص، بلکه چارچوبی برای گفتگوی استراتژیک و شکل دادن به ارادهای ملی است که قدرتش از تنوع و تکثر مشارکتکنندگان آن میآید.
تحول در ایران، نه از طریق تقابلهای فرسایشی، نه از راه امید بستن به عامل خارجی، بلکه از دل همبستگی درونزا و خردمندانه مردم ایران برمیخیزد. زمان آن فرا رسیده است که از شعار عبور کنیم و به نهادسازی و اقدام مشترک بیندیشیم.
«ندای ایران»، صدای عقلانیت، مشارکت، و امید است برای ایرانی آزاد، عادلانه و آباد.
https://t.me/drrezasaidi
418
خطر فروپاشی نظام سلامت ایران و پیامدهای آن بر سلامت مردم
نظام سلامت ایران با چالشهای جدی و بیسابقهای روبروست که در صورت تداوم میتواند به فروپاشی کامل زیرساختهای بهداشتی و درمانی کشور منجر شود. کمبود پزشک، پرستار و دارو به همراه ضعف مدیریتی و بحران اقتصادی، سلامت میلیونها ایرانی را تهدید میکند. اگر اقدام فوری و مؤثری صورت نگیرد، پیامدهای این بحران فاجعهبار خواهد بود.
۱. کمبود پزشک و پرستار: افزایش مرگومیر و کاهش کیفیت درمان
یکی از جدیترین مشکلات کنونی، کاهش تعداد پزشکان و پرستاران در مراکز درمانی است. بسیاری از متخصصان به دلیل دستمزدهای پایین، فشار کاری شدید، نبود امکانات کافی، و مشکلات معیشتی از کشور مهاجرت کرده یا از کار بالینی فاصله گرفتهاند. این روند باعث افزایش شدید نسبت بیمار به پزشک و پرستار شده که اثرات زیر را به دنبال دارد:
• افزایش زمان انتظار بیماران برای دریافت خدمات درمانی، به ویژه در بخشهای اورژانس و بیمارستانها
• خستگی و فرسودگی شغلی شدید در کادر درمان که احتمال خطای پزشکی را افزایش میدهد.
• کاهش کیفیت خدمات پزشکی و پرستاری که میتواند مستقیماً بر جان بیماران تأثیر بگذارد.
• افزایش مرگ و میر بیماران به ویژه در مناطق محروم که دسترسی به پزشک و امکانات درمانی محدودتر است.
۲. بحران کمبود دارو
کمبود داروهای حیاتی از جمله داروهای بیماران مبتلا به سرطان، بیماران خاص، و بیماران مزمن مانند دیابتیها و بیماران قلبی، یکی دیگر از معضلات جدی نظام سلامت است. این بحران ناشی از ترکیبی از عوامل شامل تحریمها، ضعف مدیریت دارویی، کمبود ارز برای واردات، و کاهش تولید داخلی است.
• بیماران ناچار به خرید دارو از بازار سیاه با قیمتهای سرسامآور هستند، که بسیاری از آنها توان پرداخت ندارند.
• افزایش مصرف داروهای تقلبی و بیکیفیت که سلامت بیماران را به شدت تهدید میکند.
• کاهش اثرگذاری درمانها و افزایش نرخ مرگ و میر به دلیل عدم دسترسی بیماران به داروهای موردنیاز
۳. تأثیر بر سلامت عمومی: افزایش بیماریها و کاهش امید به زندگی
فروپاشی نظام سلامت تنها به بیمارستانها و مراکز درمانی محدود نمیشود، بلکه سلامت عمومی جامعه را نیز در سایه قرار میدهد. با ضعیفتر شدن زیرساختهای بهداشتی:
• واکسیناسیون عمومی با اختلال مواجه شده و بیماریهای قابل پیشگیری مانند سرخک، هپاتیت و مننژیت شیوع پیدا میکنند.
• خدمات پیشگیری و مراقبتهای اولیه کاهش یافته و بیماریهای غیرواگیر مانند دیابت، فشار خون و سرطان در مراحل پیشرفته تشخیص داده میشوند.
• نرخ افسردگی، اضطراب و خودکشی افزایش مییابد، چرا که استرس اقتصادی و نگرانی از تأمین هزینههای درمانی بر سلامت روان مردم تأثیر مستقیم دارد.
۴. بیاعتمادی عمومی و افزایش مهاجرت نخبگان پزشکی
با تداوم این بحران، اعتماد عمومی به نظام سلامت کاهش یافته و مردم به دنبال درمان در خارج کشور خواهند بود، اما این گزینه برای اکثریت جامعه که توان مالی سفرهای درمانی را ندارند، امکانپذیر نیست. در همین حال، پزشکان و متخصصان بیشتری به دلیل نبود امنیت شغلی و شرایط نامناسب کاری، مهاجرت میکنند و این خود، بحران را تشدید خواهد کرد.
۵. راهکارهای جلوگیری از فاجعه
برای جلوگیری از فروپاشی کامل نظام سلامت، در دوران پس از جمهوری اسلامی باید اقدامات فوری و جدی در دستور کار قرار گیرد:
• اصلاح نظام سلامت و آموزش پزشکی و تسهیل شرایط کار برای پزشکان و پرستاران
• ایجاد بستههای حمایتی مالی و معیشتی برای کادر درمان جهت جلوگیری از مهاجرت نخبگان پزشکی
• توسعه تولید داخلی دارو و تجهیزات پزشکی با حمایت از شرکتهای دارویی و دانشبنیان
• اصلاح نظام توزیع دارو و جلوگیری از احتکار و بازار سیاه
• افزایش شفافیت در مدیریت نظام سلامت و برخورد جدی با فساد در حوزه دارو تجهیزات پزشکی
تداوم شرایط کنونی میتواند به بحرانی غیرقابلکنترل منجر شود که نهتنها باعث افزایش نرخ مرگ و میر و کاهش کیفیت زندگی مردم خواهد شد، بلکه بیثباتی اجتماعی و اقتصادی گستردهای را به دنبال خواهد داشت. در دوران پس از حمهوری اسلامی باید بدون اتلاف وقت، اقدامات عملی برای اصلاح نظام سلامت انجام گیرد، چرا که حفظ سلامت مردم، اساسیترین وظیفه یک حکومت است. هرگونه تعلل در این زمینه، هزینههای جبرانناپذیری به دنبال خواهد داشت
https://t.me/drrezasaidi
418
ضرورت آشتی ملی و «ایران برای همهی ایرانیان» پس از فروپاشی نظام
– پس از فروپاشی یک نظام سیاسی، خطر اصلی نه فقط خلأ قدرت، بلکه خلأ اعتماد است. جامعهای که سالها با سرکوب، تبعیض، حذف، زندان، اعدام، مهاجرت اجباری و شکافهای ایدئولوژیک زیسته، اگر بهسوی آشتی ملی حرکت نکند، ممکن است در چرخهای تازه از انتقام، افراط و بیثباتی گرفتار شود. از این رو، آشتی ملی نه یک شعار احساسی، بلکه یک ضرورت راهبردی برای بقای ایران است.
۱. جلوگیری از چرخه انتقام
تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که سقوط یک حکومت اقتدارگرا میتواند به موجی از تسویهحسابهای شخصی و سیاسی منجر شود. عدالت باید برقرار شود، اما عدالت با انتقام متفاوت است. سازوکارهایی چون «عدالت انتقالی»، کمیسیون حقیقتیاب، و محاکمههای عادلانه و شفاف میتوانند همزمان هم پاسخگویی ایجاد کنند و هم از فروغلتیدن جامعه به خشونت جلوگیری نمایند.
۲. بازسازی اعتماد اجتماعی
سالها تبلیغات رسمی، دو قطبیسازی، و برچسبزنی «خودی» و «غیرخودی» به بافت اجتماعی ایران آسیب زده است. مفهوم «ایران برای همهی ایرانیان» یعنی پذیرش تکثر:«مذهبی و غیرمذهبی»، «فارس و غیرفارس»، «زن و مرد»، «موافق و منتقد» و هیچ گروهی نباید مالک انحصاری ایران تلقی شود.
۳. اولویت منافع ملی بر کینههای سیاسی
ایرانِ پس از فروپاشی نظام با چالشهای عظیم اقتصادی، زیستمحیطی و نهادی روبرو خواهد بود. بازسازی زیرساختها، احیای اقتصاد، بازگرداندن سرمایه انسانی مهاجرتکرده، و عادیسازی روابط خارجی نیازمند همکاری فراگیر ملی است. بدون آشتی، انرژی کشور صرف نزاع داخلی خواهد شد.
۴. تفکیک مسئولیت فردی از هویت جمعی
باید میان «تصمیمگیران و عاملان سرکوب» و «بدنه اجتماعیای که در ساختار زیستهاند» تفاوت قائل شد. مجازات جمعی یا حذف گسترده، کشور را به سمت فروپاشی اداری و امنیتی سوق میدهد. اصل، مسئولیت فردی و دادرسی عادلانه است.
۵. بازگشت به سنت دیرین خرد و مدارا
در سنت فکری ایران، از شاهنامه فردوسی تا اندیشههای سیاسی دوره اسلامی، «خِرَد» و «داد» ستونهای پایداری کشور شمرده شدهاند. پیروزی نور بر تاریکی در اسطورههای اوستایی، بیش از آنکه روایت جنگ باشد، روایت غلبه خرد و راستی بر کین و دروغ است. ایران نوین نیز باید بر همین بنیاد شکل گیرد.
آشتی ملی به معنای فراموشی ظلم نیست؛ به معنای عبور مسئولانه از گذشته است.
«ایران برای همهی ایرانیان» یعنی پایان انحصار، آغاز مشارکت، و پذیرش تنوع بهعنوان ثروت ملی.
اگر سقوط نظام با خرد جمعی، عدالت انتقالی، و روح مدارا همراه نشود، پیروزی سیاسی به شکست تاریخی بدل خواهد شد.
اما اگر آشتی و همبستگی محور قرار گیرد، میتوان امید داشت که ایران از دل بحران، نوزایی تازهای را تجربه کند.
https://t.me/drrezasaidi
418
بحران دین در ایران
استقرار حاکمیت دینی در ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ سبب دگرگونی عمیقی در عرصه های مختلف جامعه گشت. این حاکمیت با قرائت خاصی از دین خواستار دخالت در تمامی شئونات فردی و اجتماعی به نام دین شد.
قرائت دینی حاکمیت بر اساس نظریه ولایت فقیه معتقد است که دین اسلام برای تمامی شئونات فردی و اجتماعی برنامه دارد و هدف حاکمیت اسلامی اجرای تمامی این برنامههاست. پس حاکمیت در صدد دخالت در تمامی شئونات فردی و اجتماعی برآمد. نهاد دین نیز از این قاعده مستثنی نبود. پیش از انقلاب نهاد دین نهادی مستقل از حاکمیت بود. درباره نقش دین در ایران، در نوشتار دیگری صحبت شده است (۱).
در طول تاریخ نهاد دین بطور مستقل، به ثبات جامعه در ایران کمک میکرده است ولی پس از انقلاب ۵۷ حاکمیت با قرائت خاصی از دین، بر اساس نظریه ولایت فقیه در صدد دخالت در تمامی نهادهای مستقل از جمله نهاد دین برآمد. بطوری که با ارائه دین حکومتی کنترل نهادهای دینی را نیز به دست گرفت و آن را زیرمجموعه نهاد سیاست کرد. چنین امری منجر به حذف رهبران دینی نواندیش و مستقل، دولتی کردن نهاد دین، دخالت نااهلان در امر دین و توسعه خرافات به اسم دین شده است. حاصل اینکه با تضعیف نهاد دین، شکاف عظیمی در سطح جامعه حتی در میان دینداران رخ داده است، بطوری که ناکارآمدی دین سیاسی به حساب اصل دین گذاشته میشود. ناکارآمدی حاکمیت و دین سیاسی در حل مشکلات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی، منجر به تهدیدهای جدی در رابطه با دین به ویژه در میان دینداران، دینناباوران و دینستیزان شده که به شکافی عمیق در جامعه منجر گردیده است. این در حالیست که بسیاری از اندیشمندان دینی نیز نسبت به خطر چنین روشی هشدار داده بوده اند. به عنوان مثال محمد مجتهد شبستری در نقدی بر «قرائت رسمی دین» مینویسد: «خطر مهم این است که با به کارگیری این روش (اسلام سیاسی) تفکر دینی فلج میشود. دین بازدارنده تکامل معنوی رشد، پیشرفت و حل مشکلات زندگی میگردد و بجای اینکه انسانها فوج فوج به دین روان شوند، فوج فوج از دین خدا بیرون میروند. در روند بحرانسازی برای قرائت دینی، عامل بحران باری بر دوش علم فقه نهاده است که آن علم هرگز به لحاظ روش و اهداف و موضوع تحمل آن را نداشت».(۲)
انقلاب ملی مردم ایران مجددا موضوع جدایی دین از سیاست را به یکی از مطالبات ملی تبدیل کرده است. جدایی دین از سیاست در طول تاریخ ایران امری معمول بوده هرچند که در مقاطعی نظیر عصر صفوی و ساسانی، با دخالت دین در سیاست، اثرات سوء بر این دیار کهن تحمیل گشته است. جدایی دین از سیاست به منزله دینستیزی نیست چرا که دین همواره همچون ستونی در استحکام جامعه در ایران کمک کرده است . جدایی دین از سیاست از اموری است که ایرانیان و بسیاری از دینداران به آن معتقد بوده و هستند. امروزه شاهد آن هستیم که دخالت دین در سیاست بحرانهای متعددی در زمینه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایجاد کرده است و خود دین نیز از این بحران در امان نیست و تضعیف شده است. این امر به شکاف عظیمی در جامعه و تضعیف آن منجر گردیده است. وظیفه تاریخی جامعه ایران به ویژه رهبران دینی است که با جدا کردن دین از سیاست، به استحکام جامعه و دین کمک کنند. جدایی دین از سیاست، عدم دخالت در دین، اصلاحات دینی، تلاش برای خرافهستیزی و جهل مقدس از جمله اموریست که به ثبات جامعه و دین کمک خواهد کرد. این امر با پر کردن شکاف در جامعه ایران به ثبات آن منجر خواهد شد. امروزه بخش قابل توجهی از اقشار جامعه را دینداران تشکیل می دهند. ثبات نهاد دین و جدایی آن از سیاست از اموری است که اکثریت جامعه از جمله دینداران خواستار آن هستند و نسبت به آن باید اقدام گردد.
https://t.me/drrezasaidi
418
تناقض قدرت و استبداد دینی در ایران
داچر کلتنر (Dacher Keltner) نویسندهی «تناقض قدرت»، یک روانشناس اجتماعی و استاد برجسته دانشگاه کالیفرنیا، برکلی است. کلتنر نشان میدهد که قدرت پایدار از طریق همدلی، خدمت به مردم، ایجاد اعتماد و توانمندسازی دیگران به دست میآید، نه از طریق زور و اجبار.
در ایران، ولایت فقیه و نظام استبداد دینی، قدرت خود را نه بر اساس اعتماد و همدلی، بلکه بر پایه سرکوب، ترس و انحصار دینی بنا کرده است. در نتیجه، این قدرت به ظاهر پایدار است، اما درواقع شکننده و بیریشه است.
پارادوکس قدرت
به محض آنکه فرد یا گروهی به قدرت میرسند، خطر این وجود دارد که همدلی و توجه به دیگران را از دست بدهند. این همان «تناقض قدرت» است: قدرتی که با همکاری و اعتماد به دست آمده، با خودخواهی، فساد و بیرحمی از بین میرود.
در نظام جمهوری اسلامی، روحانیت ابتدا با شعار عدالت، دین و حمایت از محرومان قدرت گرفت، اما به محض تثبیت ولایت فقیه، همان ارزشها را فراموش کرد و تبدیل به طبقهای ممتاز، فاسد و جدا از مردم شد.
سقوط قدرت خودکامه
کلتنر توضیح میدهد که وقتی صاحبان قدرت از مسیر اصلی منحرف شوند، دیر یا زود با واکنش اجتماعی، بیاعتمادی و فروپاشی مواجه میشوند.
امروز در ایران، فساد اقتصادی، سرکوب اجتماعی، سانسور، و سوء مدیریت بحرانها باعث شده اعتماد عمومی به پایینترین سطح برسد. نتیجه آن است که نظام ولایت فقیه دائماً نیازمند سرکوب شدیدتر است، که خود نشانه ضعف، نه قدرت واقعی است.
قدرت ماندگار
به گفته کلتنر، تنها راه ماندگار کردن قدرت، استفاده از آن برای رفاه عمومی، آموزش، سلامت، عدالت و آزادی است.
اگر این معیار را به ایران تعمیم دهیم، میبینیم که ولایت فقیه دقیقاً برعکس عمل کرده: بجای رفاه عمومی، بحرانهای اقتصادی و اجتماعی ایجاد کرده؛ بجای عدالت، تبعیض ساختاری علیه زنان و اقلیتها گذاشته؛ و بجای آزادی، سرکوب فکری و سیاسی اعمال کرده است.
«تناقض قدرت» به ما نشان میدهد که استبداد دینی در ایران در ذات خود محکوم به زوال است، چون اساس قدرتش بر «ترس» و «تحمیل» بنا شده نه بر همدلی و اعتماد. این همان چرخهای است که همه دیکتاتوریها طی میکنند: کسب قدرت با شعار، از دست دادن همدلی و عدالت، و در نهایت سقوط.
https://t.me/drrezasaidi
418
جمهوری اسلامی در مسیر فروپاشی؛ آزادی و دموکراسی در گرو هوشیاری ایرانیان
– نشانههای فروپاشی جمهوری اسلامی دیگر پنهان نیست: بحران عمیق مشروعیت، فرسایش نهادهای حاکم، گسست دولت-ملت و ناتوانی ساختاری در پاسخ به مطالبات بنیادین جامعه. اما تاریخ بارها نشان داده است که سقوط یک نظام اقتدارگرا، بهتنهایی، ضامن آزادی و دموکراسی نیست. آنچه سرنوشت آینده را رقم میزند، چگونگی مدیریت لحظهی گذار است.
در این بزنگاه تاریخی، مشارکت فعال نخبگان، کنشگران دموکراسیخواه و ایراندوستان در فرایند سیاسی آینده، ضرورتی اجتنابناپذیر است. قلب این فرایند، تشکیل مجلس مؤسسان ملی و فراگیر برای تدوین قانونی اساسی مبتنی بر ارادهی آزاد مردم است؛ قانونی که نه بر ایدئولوژی، بلکه بر حقوق شهروندی، کرامت انسانی و حاکمیت قانون استوار باشد.
مجلس مؤسسان باید:
متشکل از نمایندگان منتخب مردم، نخبگان حقوقی، سیاسی، اقتصادی و مدنی باشد. برآمده از انتخاباتی آزاد، شفاف و رقابتی باشد؛ مأمور تدوین قانونی اساسی مبتنی بر دموکراسی، جدایی نهاد دین از دولت، تفکیک قوا، تضمین حقوق و آزادیهای فردی و جمعی، و برابری همهی شهروندان باشد.
در این مسیر، طرد صریح و آگاهانهی اقتدارگرایان – در هر لباس، با هر عنوان و هر ادعا – شرط لازمِ موفقیت گذار است. تجربهی تاریخی ایران و جهان نشان میدهد که نیروهای اقتدارگرا، حتی با شعار نظم، امنیت یا نجات ملی، نهایتاً آزادی را قربانی تمرکز قدرت میکنند و دموکراسی را به انحراف میکشانند.
گذار دموکراتیک بدون نهادسازی بهجای فردمحوری، بدون شفافیت و بدون پاسخگویی، محکوم به شکست است. مجلس مؤسسان باید نماد پایان سیاست حذف، تبعیض و قیممآبی باشد و آغازگر سیاست مشارکت، قانونگرایی و مسئولیت جمعی.
اولویتهای فوری ایراندوستان در دوران گذار:
-اجماع حداقلی بر اصول بنیادین دموکراسی و حقوق بشر -حمایت عملی از تشکیل مجلس مؤسسان مستقل و ملی -جلوگیری از مصادرهی انقلاب توسط جریانهای اقتدارگرا -ترویج گفتوگوی ملی، آشتی اجتماعی و عدالت انتقالی -آموزش عمومی دربارهی قانون اساسی، مشارکت سیاسی و نظارت شهروندی.
نبرد پیشِرو، تنها نبرد خیابان نیست؛ نبرد اندیشه، ساختار و قانون است. آزادی و دموکراسی نه هدیهاند و نه محصول خلأ قدرت؛ بلکه نتیجهی مشارکت آگاهانهی مردمی است که تصمیم گرفتهاند سرنوشت خود را، اینبار، با قانون و خرد جمعی بنویسند.
https://t.me/drrezasaidi
418
از مشروطه تا انقلاب ملی شیر و خورشید: تحلیلی بر تحولات اجتماعی و سیاسی ایران
ایران در طول یک قرن گذشته، شاهد تجارب متعدد انقلابی و اصلاحی بوده است. از مشروطه تا امروز، جامعهی ایرانی بارها کوشیده است مسیر نوینی برای آزادی، عدالت و توسعه بیافریند. با این حال، هر انقلاب یا اصلاحی، نقاط ضعف و قوتی داشته که مسیر بعدی را تعیین کرده است. در این مقاله، چهار نقطهی کلیدی این مسیر بررسی میشود.
۱. انقلاب مشروطه: نخستین تجربهی قانونگرایی
انقلاب مشروطه (۱۲۸۵ هـ.خ.) نخستین جنبش مدرن در ایران بود که هدف اصلی آن محدود کردن قدرت مطلقه و تأسیس حکومت قانونمند بود.
ویژگیها:
مشارکت نخبگان (روشنفکران، روحانیون میانهرو، تجار و اصناف).
محوریت «قانون اساسی» و «پارلمان».
نخستین تلاش برای تبدیل ملت از «رعیت» به «شهروند».
ولی این جنبش محدودیت های متعددی نیز داشته از جمله:
ضعف نهادهای اجتماعی و اقتصادی.
دخالت قدرتهای خارجی (روسیه و بریتانیا).
شکاف میان نیروهای مدرن و سنتی.
نتیجه این شد که هرچند مشروطه آغازگر مسیر قانونگرایی و توسعه بود، اما از برخی جهات بویژه توسعه سیاسی ناکام ماند.
۲. انقلاب سفید: اصلاحات از بالا
در دههی ۴۰ خورشیدی، پادشاه فقید با «انقلاب سفید» کوشید مسیر مدرنیزاسیون را از بالا مدیریت کند. اصلاحات ارضی، حق رأی زنان، و مدرنسازی اقتصادی نمونههایی از این پروژه بودند.
ویژگیها
اصلاحات اقتصادی و اجتماعی بدون مشارکت مردم. علیرغمانکه بسیاری از اقشار جامعه به حقوق اجتماعی دست یافتند ولی هرگز برای آن مبارزه مدنی صورت نداده بودند. لذا این اصلاحات در عمق جامعه نفوذ نکرد.
تلاش برای تضعیف نهادهای سنتی (روحانیت، زمینداران).
اتکا به درآمد نفتی
پیامدش این بود که اصلاحات نهتنها مشروعیت ایجاد نکرد، بلکه جامعه را دچار بیثباتی و شکاف کرد. این تجربه نشان داد که مدرنیزاسیون بدون دموکراسی و مشارکت عمومی پایدار نیست.
۳. انقلاب اسلامی: خیزش تودهای اما ایدئولوژیک
در ۱۳۵۷، مردم ایران علیه نظام پادشاهی برخاستند. برخلاف انقلاب سفید، این بار خیزش از پایین و با مشارکت میلیونی بود.
ویژگیها:
حضور تودهای مردم با شعار استقلال و آزادی.
رهبری متمرکز (آیتالله خمینی).
غلبهی گفتمان مذهبی و ایدئولوژیک.
پیامدش این بود که انقلاب اسلامی توانست نظام پادشاهی را سرنگون کند، اما بجای استقرار دموکراسی، یک نظام ایدئولوژیک اقتدارگرا را جایگزین ساخت. تجربهی آن نشان داد که انقلاب مردمی بدون نهادهای دموکراتیک به بازتولید استبداد میانجامد.
۴. انقلاب ملی: نوزایش آگاهانه از پایین
امروز پس از چهار دهه تجربهی جمهوری اسلامی، جامعهی ایران وارد مرحلهای تازه شده است. نسل جدید با تجربهی ناکامیهای پروژه ها پیشین (مشروطه، انقلاب سفید و انقلاب اسلامی) اکنون به سوی نوعی انقلاب ملی حرکت میکند که ویژگیهای متفاوتی دارد:
پایین به بالا بودن: برخلاف انقلاب سفید، این جنبش محصول فشار اجتماعی و خواست واقعی مردم است.
افقی و شبکهای بودن: برخلاف انقلاب اسلامی که رهبری متمرکز داشت، این جنبش فاقد رهبر واحد است و بر سازمانیابی افقی متکی است.
ملی بودن: هدف اصلی بازتعریف هویت ملی ایرانی بر پایهی آزادی، برابری و عدالت است.
محوریت زنان و جوانان: برخلاف انقلاب سفید (اعطای حق رأی از بالا) و انقلاب اسلامی (که زنان را به حاشیه راند)، در انقلاب ملی، زنان خود پیشگام و عامل تغییرند.
فراایدئولوژیک بودن: این جنبش نه مذهبی است و نه وابسته به ایدئولوژی بسته؛ بلکه خواهان آزادی سیاسی، حقوق بشر و دموکراسی است
این جنبش نه به «اصلاحات تحمیلی» شبیه است و نه به «انقلاب ایدئولوژیک». بلکه حاصل نوزایش فکری و اجتماعی است که بر آگاهی، تجربهی تاریخی و خواست واقعی مردم بنا شده است.
سیر تحولات ایران از مشروطه تا امروز نشان میدهد که جامعهی ایران در یک فرآیند طولانی از آزمون و خطا به سمت بلوغ سیاسی حرکت کرده است:
مشروطه: تولد ایدهی قانونگرایی.
انقلاب سفید: مدرنیزاسیون از بالا.
انقلاب اسلامی: گرفتار ایدئولوژی و استبداد.
انقلاب ملی: خیزش دموکراتیک و آگاهانه از پایین و بطن جامعه برای آزادی و هویت ملی.
ایران در کمتر از یک قرن چهار تجربهی متوالی از تغییر سیاسی را پشت سر گذاشته است. این مسیر نشان میدهد جامعهی ایران از پذیرش اصلاحات از بالا به خیزش ایدئولوژیک تودهای، و سرانجام به آگاهی دموکراتیک و ملی رسیده است. این گذار تاریخی بیانگر آن است که تغییر پایدار تنها زمانی ممکن میشود که نه از بالا تحمیل شود و نه در ایدئولوژی گرفتار بماند، بلکه از دل جامعه و بر پایهی ارادهی آگاهانهی مردم شکل گیرد
این مسیر نشان میدهد که ایران در آستانهی گذار تاریخی بزرگی قرار گرفته است: از تجربههای ناقص پیشین به سوی جنبشی که میتواند «دموکراسی پایدار» را بر بستر خواست عمومی بنا کند.
https://t.me/drrezasaidi
418
Repost from دکتر سعیدی
نقش سیاسیِ دانشگاه: در هر دو دوره دانشگاه محل اعتراض بوده است، اما پیش از انقلاب دانشگاه عمدتا علیه رژیمِ متمرکز سلطنتی فعالیت میکرد؛ پس از انقلاب، دانشگاه گهگاه موتور اعتراض بوده اما معمولا با سازوکارهای سرکوب، نفوذ نهادهای موازی (بسیج، نیروهای امنیتی) و محدودیت ساختاری روبهرو شده است.
سرمایه انسانی و کیفیت علمی: گسترش کمی پس از انقلاب همراه با خروج نخبگان و افت کیفیت در برخی رشتهها بود؛ دانشگاههای جدید توانستند پوششِ آموزش را بالا ببرند اما کیفیتِ همگن و استقلالِ علمی کاهش یافت.
شیوه بسیج و تکنولوژی: نسلهای جدید دانشجویان از ابزارهای دیجیتال و شبکههای اجتماعی برای سازماندهی و نشر مطالب استفاده کردند؛ این نکته باعث شد جنبشها سریعتر و شبکهایتر شوند، ولی همزمان ابزارهای نظارتی و سرکوب نیز تکامل یافتند.
ظرفیتهای پایداری و مسیرهای آینده
با وجود سالها فشار و تلاشِ برای همگونسازیِ ایدئولوژیک، دانشگاه هنوز یکی از معدود مکانهایی است که در آن جریانهای انتقادی، مطالبهگر و نواندیش پدید میآیند. علل مهم پایداری عبارتاند از:
نسلِ گسترده تحصیلکردگان جوان که نسبت به نسلهای قبل سیاسیتر و شبکهایتر هستند؛ ماهیتِ درونیِ دانشگاه بهعنوان محلِ پرسشگری و نقد؛ پیوندهای بین نسلی (اساتیدِ منتقدی که هنوز شبکههای فکری را حفظ کردهاند) و ارتباطات بینالمللیِ علمی که مانع انزوای کاملِ دانشگاه میشود.
با این حال، مسیر آینده بستگی مستقیم به معادلات قدرت درون نظام، سیاستهای آموزشی و فضای امنیتی-قضایی دارد. راهحلهای اصلاحیِ پایدار نیازمند گسترش استقلال علمی، تضمین آزادیِ تشکلها و بازگرداندن فرصتهای برابرِ علمی هستند.
تغییرات پس از انقلاب، دانشگاه ایران را از «کانون نسبیِ تنوعِ فکری» به نهادی که بهطور سیستماتیک تحت فشارِ ایدئولوژیک و امنیتی قرار گرفته است، تبدیل کرد؛ اما هر بار که جامعه با بحران یا موجی از نارضایتی مواجه شده است، دانشگاه نقش خود را بهعنوان موتورِ اعتراضِ مدنی بازیافته است.
بنابراین، خوانش دقیق جنبش دانشگاهی در ایران نیازمند توجه همزمان به سطوح ساختاری (قوانین، گزینش، مؤسسات نوظهور) و سطحِ فرهنگی-سیاسی (نسلها، تکنولوژی، مطالبات هویتی) است. جوانی جمعیتی ایران ونوزایش فکری نسل جوان، امید آن را میدهد که جنبش دانشگاهی نقش کلیدی در مبارزات ملت ایران و آینده آن ایفا کند.
https://t.me/drrezasaidi
418
جنبش دانشگاهی ایران پس از انقلاب؛ تفاوتهای بنیادین با دوره پیش از انقلاب
جنبش دانشگاهی در ایران از نیمهٔ قرن بیستم تا امروز، همواره آینه از تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور بوده است. اما انقلاب ۱۳۵۷ و تحولات پس از آن مسیر این جنبش را بهطور بنیادی دگرگون ساخت؛ نهفقط از نظر محتوای مطالبات، بلکه در ساختار سازمانی دانشگاهها، رابطه آنها با دولت و شیوههای سرکوب و بازتولید ایدئولوژی. این نوشتار تحلیلی، سعی دارد تحول تاریخی، بحرانها، ظرفیتهای بازتولید مقاومت و تفاوتهای مهم میان دو دورهی «پیش از انقلاب» و «پس از انقلاب» را بهصورت فشرده و مستند بررسی کند.
۱. وضعیت دانشگاه پیش از انقلاب: عرصه نسبتا بازِ نقد و تولید فکر
در دوره پهلوی (به ویژه دهههای ۱۳۳۰–۱۳۵۷) دانشگاههای بزرگ مانند دانشگاه تهران به تدریج تبدیل به کانونهایی برای شکلگیری و انتشار ایدههای سیاسی و اجتماعی مخالف حکومت شدند. با وجود سرکوبسازیِ سیاسی در صحنه عمومیِ کشور، دانشگاه بهعنوان فضای نیمهآزاد عمل میکرد و گروههای ملیگرا، چپ مارکسیست و جریانهای اسلامی در آن همزیستی و رقابت فکری داشتند. دانشگاه محل انجمنهای علمی، مطبوعات دانشجویی و حلقههای نقد بود؛ بنابراین دانشگاه نقشِ جایگزینِ احزاب و سازمانهای مدنی سرکوبشده را ایفا میکرد. این دوره با وجود محدودیتها، از نظر تنوع فکری و تولید نظری، غنای قابلتوجهی داشت.
۲. پارهپارهسازی و «انقلاب فرهنگی»؛ تغییر ساختاری بنیادین (۱۳۵۹–۱۳۶۲)
نخستین تغییر ساختاری و عمیق پس از انقلاب، تعطیلی سراسری دانشگاهها و اجرای پروژهای که بعدها «انقلاب فرهنگی» یا «پاکسازی نظام آموزش عالی» خوانده شد بود. دانشگاهها برای مدتی طولانی تعطیل شدند، شمار زیادی از اساتید و دانشجویان حذف و از ورود بسیاری جلوگیری شد، و نظام گزینش و استخدام بهگونهای بازطراحی شد که وابستگی ایدئولوژیک و توصیههای سیاسی معیار شدند. پیامد این دوره، تضعیفِ نهادینشده استقلال دانشگاه، کاهش تنوع فکری در هیئتهای علمی و ورود سازماندهیشده نیروهای سیاسی موافق حکومت به عرصه آموزش عالی بود. این تغییرات ساختار آموزشی و محتوایی تولید دانش را برای دههها جهتمند کرد.
۳. بازگشایی و موجهای کنترل ایدئولوژیک (دهه ۶۰ و ۷۰): رشد کمی در برابر کاهش کیفیت
پس از بازگشایی دانشگاهها، سیاست کلی حکومت تلفیقی از کنترل ایدئولوژیک و توسعه کمی آموزش عالی بود. در این دوره شاهد گسترش دانشگاهها و تأسیس مؤسسات نوظهور (از جمله دانشگاه آزاد و مؤسسات پیامنور) هستیم که دسترسی به آموزش عالی را افزایش دادند، اما بههمراه آن «آسیب کیفیتی»، تضعیف بخشهای علوم انسانی و خروج بخش قابلتوجهی از نخبگان نیز رخ داد. سیاست گزینشی در استخدام هیئت علمی و فضای امنیتیِ دانشگاه باعث شد تولید علمی بهویژه در حوزههای انتقادی تضعیف شود و دانشگاه در بسیاری موارد بدل به محلی برای بازتولید دیدگاههای رسمی گردد.
۴. بازگشت جنبش دانشجویی در قالبهای موجدار: ۱۳۷۸، ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱
با وجود فشارها، دانشگاه بهصورت دورهای دوباره صحنه اعتراض اجتماعی شد. مهمترین نمونهها عبارتند از:
اعتراضات تابستان ۱۳۷۸ (ژوئیه ۱۹۹۹) که با حمله به خوابگاهها و واکنش گسترده دانشجویی همراه شد و بهعنوان نقطه عطفِ نسل جدید دانشجویان یاد میشود. این شورش دانشجویی موجب بروز شبکههای اعتراضی در شهرهای مختلف شد و به نسلی که زیرِ دعواهای سیاسیِ داخل نظام رشد کرده بود هویت داد. نقش دانشگاهها و جوانان تحصیلکرده در جنبشِ سبزِ ۱۳۸۸ که از دانشگاه تهران و مراکز آموزش عالی دیگر نیرو گرفت؛ حرکتهایی که ماهیتِ اعتراضیِ مدنی و خواهان اصلاحات سیاسی داشت و دانشگاهیان یکی از ستونهای حمایتی آن بهشمار میآمدند.
اعتراضات پس از قتلِ مهسا امینی (سپتامبر ۲۰۲۲ / شهریور ۱۴۰۱) که نشان داد دانشجویان و اساتید همچنان میتوانند جرقه معترضان گستردهتر جامعه باشند؛ در این مرحله، کمپینها، اعتصابات صنفی و تحصنهای دانشگاهی نقش محوری در گسترش شعار «زن، زندگی، آزادی» ایفا کردند و دولت با واکنش سنگین، بازداشتها و اخراجها پاسخ داد. گزارشهای بینالمللی و مأموریتهای حقیقتیاب سازمانهای جهانی نیز نسبت به خشونتِ سرکوب هشدار دادند.
تفاوتهای کلیدی میان دو دوره؛ خلاصه مقایسهای
استقلال نهادی و تنوع فکری: پیش از انقلاب دانشگاهها فضای نسبی برای تنوع فکری داشتند؛ پس از انقلاب، بهویژه در دوره انقلاب فرهنگی، این تنوع بهطور سیستماتیک کاهش یافت و نهادها تحت کنترل ایدئولوژیک قرار گرفتند.
418
نقش سیاسیِ دانشگاه: در هر دو دوره دانشگاه محل اعتراض بوده است، اما پیش از انقلاب دانشگاه عمدتا علیه رژیمِ متمرکز سلطنتی فعالیت میکرد؛ پس از انقلاب، دانشگاه گهگاه موتور اعتراض بوده اما معمولا با سازوکارهای سرکوب، نفوذ نهادهای موازی (بسیج، نیروهای امنیتی) و محدودیت ساختاری روبهرو شده است.
سرمایه انسانی و کیفیت علمی: گسترش کمی پس از انقلاب همراه با خروج نخبگان و افت کیفیت در برخی رشتهها بود؛ دانشگاههای جدید توانستند پوششِ آموزش را بالا ببرند اما کیفیتِ همگن و استقلالِ علمی کاهش یافت.
شیوه بسیج و تکنولوژی: نسلهای جدید دانشجویان از ابزارهای دیجیتال و شبکههای اجتماعی برای سازماندهی و نشر مطالب استفاده کردند؛ این نکته باعث شد جنبشها سریعتر و شبکهایتر شوند، ولی همزمان ابزارهای نظارتی و سرکوب نیز تکامل یافتند.
ظرفیتهای پایداری و مسیرهای آینده
با وجود سالها فشار و تلاشِ برای همگونسازیِ ایدئولوژیک، دانشگاه هنوز یکی از معدود مکانهایی است که در آن جریانهای انتقادی، مطالبهگر و نواندیش پدید میآیند. علل مهم پایداری عبارتاند از:
نسلِ گسترده تحصیلکردگان جوان که نسبت به نسلهای قبل سیاسیتر و شبکهایتر هستند؛ ماهیتِ درونیِ دانشگاه بهعنوان محلِ پرسشگری و نقد؛ پیوندهای بین نسلی (اساتیدِ منتقدی که هنوز شبکههای فکری را حفظ کردهاند) و ارتباطات بینالمللیِ علمی که مانع انزوای کاملِ دانشگاه میشود.
با این حال، مسیر آینده بستگی مستقیم به معادلات قدرت درون نظام، سیاستهای آموزشی و فضای امنیتی-قضایی دارد. راهحلهای اصلاحیِ پایدار نیازمند گسترش استقلال علمی، تضمین آزادیِ تشکلها و بازگرداندن فرصتهای برابرِ علمی هستند.
تغییرات پس از انقلاب، دانشگاه ایران را از «کانون نسبیِ تنوعِ فکری» به نهادی که بهطور سیستماتیک تحت فشارِ ایدئولوژیک و امنیتی قرار گرفته است، تبدیل کرد؛ اما هر بار که جامعه با بحران یا موجی از نارضایتی مواجه شده است، دانشگاه نقش خود را بهعنوان موتورِ اعتراضِ مدنی بازیافته است.
بنابراین، خوانش دقیق جنبش دانشگاهی در ایران نیازمند توجه همزمان به سطوح ساختاری (قوانین، گزینش، مؤسسات نوظهور) و سطحِ فرهنگی-سیاسی (نسلها، تکنولوژی، مطالبات هویتی) است. جوانی جمعیتی ایران ونوزایش فکری نسل جوان، امید آن را میدهد که جنبش دانشگاهی نقش کلیدی در مبارزات ملت ایران و آینده آن ایفا کند.
https://t.me/drrezasaidi
418
توجه نسل جوان به شاهنامه و احیای فرهنگ و هویت ایرانی
بازگشت و اقبال نسل جوان به شاهنامه پدیدهای تصادفی یا صرفا ادبی نیست؛ بلکه ریشه در یک روند تاریخی دارد: تلاشی که فردوسی در سده چهارم هجری برای احیای هویت ایرانی پس از تحولات بزرگ سیاسی، فرهنگی و زبانی ناشی از حمله اعراب آغاز کرد.
امروز همان نیازی که در روزگار فردوسی وجود داشت، یعنی حفظ هویت، زبان، خاطره جمعی و ارزشهای اخلاقی،در شکل جدیدی میان نسل جوان دیده می شود.
پس از سقوط ساسانیان و گسترش زبان عربی در دیوانها، آموزش و دین، ایران با خطر فراموشی هویت تاریخی خود روبرو شد. مفاهیم بنیادین فرهنگ ایرانی شامل خرد، داد، میهندوستی، اسطورههای آغازین و روایتهای ملی، در معرض کمرنگ شدن قرار گرفت.
فردوسی در چنین فضایی شاهنامه را سرود تا:
تاریخ و حافظه ایرانی را از نابودی نجات دهد؛ زبان فارسی را دوباره زنده و بالنده کند؛ ارزشهای اخلاقی و سیاسی ایران را دوباره در ذهن جامعه تثبیت کند؛ و هویتی مستقل برای ایرانیان در درون دنیای اسلامیِ نوظهور تعریف کند.
شاهنامه در این معنا یک پروژه ادبی صرف نیست؛ بلکه یک اقدام هویتی-تمدنی است: تلاشی برای تعریف دوباره «ایران» در جهان جدید.
نسل جوان امروز نیز با بحرانهای هویتی، چندپارگی فرهنگی، جستجوی ریشهها، و نیاز به روایتهای مشترک مواجه است. در چنین فضایی، شاهنامه برای جوانان معنایی بسیار شبیه به معنایی دارد که برای ایرانیان هزار سال پیش داشت:
شاهنامه مجموعهای از روایتهای ملی و ارزشهای اخلاقی است که به جوان امروز کمک میکند تصویر یکپارچهتری از «ایران» و «ایرانی بودن» بیابد؛ فراتر از سیاست روز، ایدئولوژیها یا مرزبندیهای جدید.
در دوره فردوسی، زبان فارسی در حال احیا بود؛ خروج آن از زیر سایه عربی مستلزم کار سترگ شاهنامه بود. امروز نیز جوانان فارسی را در برابر سیلاب رسانهای و تکنولوژیک حفظ میکنند و شاهنامه دوباره نماد شکوه و توانایی زبان فارسی است.
ارزشهایی مانند خرد، داد ، راستی، پرهیز از دروغ، مهرورزی، وفای به عهد، و پاسداشت میهن که فردوسی بهعنوان «آیین خرد» معرفی میکند، برای نسل جوان راهی برای یافتن چارچوب اخلاقی مستقل و ریشهدار است؛ همانگونه که شاهنامه در روزگار پساساسانی چنین نقشی داشت.
فردوسی با سرایش شاهنامه یک «هویت فرهنگی نو» ساخت: هویتی که ایرانی را در جهان پس از ساسانی تعریف میکرد.
امروز نیز نسل جوان از شاهنامه برای ساختن روایت تازهای از ایران آینده بهره میگیرد: روایتی که نه بازگشت کامل به گذشته است و نه تسلیم جهان مدرن، بلکه ترکیبی از:
ریشههای فرهنگی، اخلاق و خرد ایرانی، و نگاه انتقادی به قدرت.
توجه نسل جوان به شاهنامه بازگشتی نوستالژیک نیست، بلکه تداوم همان پروژه تاریخی فردوسی است: بازآفرینی هویت ایرانی در دوران بحران و دگرگونی
فردوسی در برابر خطر فراموشی پس از حمله اعراب ایستاد؛ نسل جوان نیز در برابر بحرانهای هویتی امروز، شاهنامه را همچون چراغی برای فهم گذشته، نقد اکنون، و ساختن آینده برافروخته نگه میدارد.
https://t.me/drrezasaidi
