مَهخوربانو‟
Открыть в Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
278
Подписчики
-1424 часа
+307 дней
+3830 дней
Архив постов
277
امروز با صدای جیکجیک پرندهها بیدار شدم و آرام از خونه بیرون رفتم.
همه هنوز خواب بودند، جز مامانجون و آقاجون که در باغ، روی تخت نشسته بودند و چای میخوردند .
همین که پا به بیرون گذاشتم، موجی از نسیم خنکِ صبحگاهی به صورتم خورد؛ هوایی که انگار ریههایم شیفتهاش شده بودند، و صدای خروسهایی که خبر از آغاز یک صبح تازه میدادند.
ویوی خونه ی آقاجون و مامانجون جوریست که تمام روستای پدریمان زیر دست و روبهرویمان قرار دارد؛ انگار روی ایوان، تمام زاگرس را میتوان در آغوش نگاه گرفت.
و روبهروی خانه، چشمهی بزرگی که آبش از دامنههای زردکوه بختیاری سرچشمه میگیرد، از میان درختهای قدکشیده عبور میکند و با صدای آرامش، صبح را کاملتر میکنه.
و در آخر صبحانه ای محلی و موسیقی محلی و خیره شدن به کوه های کهن...
۱۴٠۵/٠۵/٠۸ آرتمیس🌿🥹
