مَهخوربانو‟
Открыть в Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
271
Подписчики
-724 часа
+237 дней
+3130 дней
Архив постов
270
اَنارام | هومیشت
از ژرفای هزارهها؛
آنجا که آتش زبانِ نیایش است و واژهها، حافظهٔ مردمان ایرانزمین.
اینبار، هومیشت را میشنویم؛
روایتی از آیین، ایمان و خرد، برخاسته از دلِ اوستا.
🎙️ با صداهای: 𐎠 کدبان سپهر — ایزد هوم 𐎠 بهدین متین شاهی — اشوزرتشت 𐎠 بانو آرتِمیس — راویباشد که راستی و روشنایی پایدار بماند. اَنارام | روایتی از ریشهها، برای زمانهٔ ما.. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کانال: مَه خور بانو @artemissungirl1
کانال:اَنارام @Anaram_MatinShahi
270
در دل این باغ
که تن به سوختن تابستان داده است
امیدی به دوباره روییدن نیست
قصه را از نو بخوانیم
شعر را فراموش کنیم
و دستها را رها کنیم
این است تقدیر ما
باختنها باختنها باختنها
نورهایی که نویدی از امید نمیدهند
آغوشهایی که دیگر پناه نیستند
و سر در گریبان فریاد گم شدن خویشتن میدهیم
کسی با ما این حدیث را نخواهد خواند
و قلبها هرچه رئوفتر
این روزها لهتر میشوند
پروانهها در دام شمع نخواهند بود
و کسی قطرهای آب به لبان تشنه نمیدهد
این اشک ماست که سیرابمان میکند
-رود.س
270
نهال ها کاشته میشوند، تا در واپسین روز های ناامیدی، تبدیل به مجنونی دلبر شوند.
اما گاهی نهال تازه پای ما در میان آن همه نهال کاشته دیگر میخشکد و طبیعت میگوید،
برای رشد تو یک نفر هنوز زوده، و یا در سرنوشت تو مجنون شدگی از محالات است.
و در نهایت همه آن نهال ها، هرکدام به آرزویشان رسیدند، بجز نهال نالان ما..
هیچ گاه شخصی نبودم که، از برای خواسته دل، خرد را گوشه ای رها کنم
همیشه در کنار هم حرکت کردند
گاهی خرد در برابر دل میایستاد و راهی از جنس احساس را پیش پایش میگذاشت؛ اما دل، در برابرِ خرد میایستاد و سرودِ نه را میخواند، و خرد در شگفتی میماند.، اما همان دل در گوشه ای که نگاه هیچ کس نبود یک نشدن دیگر را تیک زد و با چشمانی آغشته به مایعی سوزناک و سرخود به راهش ادامه داد.
او گمان میکرد، خرد او را نمی نگرد،
اما خرد تمام آن اتفاقات را میدید و دم نمیزد و در شگفتا بود که چگونه دلی از پیش مسیر خود را میداند..
و چگونه همچون، دلِ دیگر آدمیان این جهان، خون نمیگرید.
چگونه اینقدر سفت و سخت مانده و چگونه است که این فرد، با این چنین اراده ای به اشک هایش ادامه میدهد ولی نمیگذارد قطره ای بچکد...
شاید این شخص، این دل و این خرد..
هدفی بزرگ تر از نهال کاشتن همچون دیگران را دارد، شاید پذیرفته باشد که،
این راه را میپیماید برای چیزی بزرگتر، چیزی کلان تر.
شاید در مقیاس خدایان و نبرد ها و تنهای ها ...
آرتمیس“
