مَهخوربانو‟
Открыть в Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
249
Подписчики
-324 часа
-57 дней
+630 дней
Архив постов
248
دوستان، از این به بعد میخوام منظومه ای که شروعش کردم رو کم کم به اشتراک بزارم باهاتون..
امیداست که همراهم باشید🤍
248
میگویند...
درهای در دل کوههای شیراز هست؛
درهای که هیچکس شبانگاه، جرئت ماندن در آن را ندارد.
پیران روستا میگویند از روزگار نیاکانشان، هر شب پس از نیمهشب، آواز مردی از ژرفای دره برمیخیزد؛
آوازی به زبانی فراموششده...
آوازی که هر شنوندهای را بیاختیار به گریه میاندازد.
اما افسانه، تنها به آن آواز ختم نمیشود.
میگویند اگر شبی مهتابی، سکوت کوه را نشکنی...
گاه سایهٔ فرماندهای را میبینی که به کودکی شمشیر آموختن میآموزد.
اندکی دورتر...
بانویی با گیسوان سیاه، لبخندزنان، آن دو را مینگرد.
میگویند هنوز بوی نان گرمِ عصرانه، در بادهای آن دره مانده است.
اما ناگهان...
همهچیز رنگ خون و باران میگیرد.
فرمانده، تنها در برابر سپاهی بیشمار میایستد.
و همان بانو، در پایان، پیکر بیجان او را در آغوش میگیرد و آنچنان میگرید که کوهستان نیز با او همنوا میشود.
از آن شب تا امروز...
مردم میگویند هرگاه باد از میان آن دره بگذرد،
هنوز صدای مردی شنیده میشود که بانویش را میخواند...
و صدای زنی که پاسخ میدهد.
هیچکس نمیداند این افسانه حقیقت است یا خیال...
اما پیران روستا همیشه یک جمله را تکرار میکنند:
«بعضی عشقها را خاک پنهان میکند... اما کوهستان هرگز فراموششان نمیکند.»
بخشی از رمان آواز زره ها و زلف ها
248
Repost from NPTONN𓄂𓆃
آگاهى از خطا نقطهٔ آغازِ شفاست.مىپندارم اين سخنِ اپیكورس بسى نيك است، چراكه آن كس كه نمىداند خطاكار است سوداى بهبودش نيست. ازبهر آغاز اصلاحِ خويشتن، آدمى نخست بايد كه از خطايش آگاه گردد. ١٠ - هستند كسانى كه به خطاهاشان مىبالند. گمان مىكنى هيچ به درمان مىانديشند؟ بىشك نه، چراكه عاداتِ بد خويش را فضيلت مىپندارند! پس خود رامتهم مىدار و تا مىتوانى سخگير باش. آنگاه نيك در خويشتن بنگر. نخست در مقام مدعى، سپس در جايگاه قاضى، و عاقبتْ وكيل. گاهى نيز با خودت ناسازكار باش! بِدرود. لوکیوس سِنِکا مکتوبات رواقی۱۱۰
Awareness of error is the starting point of healing. [Epicurus] The Stoic Writings of Seneca the YoungerPhoto By Kyle Thompson. Nptonnmag
248
خیلی خیلی خوشحالم میکنید که نوشته هاتون رو باهام به اشتراک میگذارید و من ممنونم ازتون
🌸🌹
248
در کوچههای بیتو
در کوچههای بیصدا، آوازِ باران مانده است
از رفتنت تنها غمی، در قلبِ ویران مانده است
خاموش شد آیینهها بعد از غروبِ چشمِ تو
تصویرِ آن لبخندِ دور، بر قابِ جانم مانده است
گفتم که از یادم روی، ای قصهی پایانِ من
دیدم که نامت تا ابد، در عمقِ پنهان مانده است
ما دو پرنده، دور از هم، در فصلِ بیپرواز شدیم
اما هوایِ عشقِ ما، در سینه طوفان مانده است
شاید شبی در کوچهای، باران بگیرد ناگهان
شاید صدای پایِ تو، پشتِ درِ جان مانده است.
«مجنون مه آلود»
از طرف یکی از شما 🤍🌿
248
ای دلِ خسته از غبارِ روزگار
ای چراغِ کوچکِ شبهای تار
دیدهام تاج و تختِ بسیار را
دیدهام اندوهِ بیشمار را
گمان کردم شکوه، جاودان بود
گمان کردم داد، نگهبانِ جهان بود
لیک دیدم گاه در این خاکِ پیر
میشکند آیینه در دستِ دلیر
اشکِ تو را خوار مشمار، ای جوان
اشک، گواهِ زنده بودن است در جهان
آن که با رنجِ زمانه جنگید و ماند
از هزاران کاخ، بلندتر ایستاد
اگر جهان بر تو درها را بست
هنوز در سینهات آتشی هست
مگذار ظلمِ روزگارِ بیوفا
از تو بگیرد نامِ مهر و راستی را
آرتمیس”۱۴۰۵/۰۴/۲۹
248
آرتمیس، ای واژهی روشن میانِ روزگار
خوبیِ انسان بماند، چون غزلهای ماندگار
از طرف یکی از شما 🤍💛
248
زمانه مَرا پند داد؛ و چون در کار او نگریستم، همه پند یافتم. گفت: مبادا در روزِ نیکِ دیگران غم خوری، که بسیارند آنان که روزِ تو را آرزو کنند. و آنگاه هشدار داد که خشم را نگاه دار؛ که زبانِ رها، پایت را در بند کند.
نن۱۸۴۶ [به نثر از رودکی]
زمانه پندی آزادوار داد مَرا
زمانه چون نگری، سربهسر همه پندست
به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری
بَسا کسا! که به روز تو آرزومندست
زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه به بندست پای دربندست
رودکی سمرقندی، قصاید و قطعات، زمانه
