💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
Открыть в Telegram
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گمنام است، اما حقیقتِ جان را نجوا میکند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ گُمنَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..
БольшеИран140 253Категория не указана
283
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+1930 дней
Архив постов
میگه: زیاد به خودت سخت نگیر؟
من اگر خطم یک ذره زشت میشد، کل صحفه را میکندم، و از اول می نوشتم....
فکر میکنی، اخلاقم مال همین هفتهست.؟
🤝
اگر دلتنگم شدی، به سراغ نوشتههایم بیا؛ شاید آنجا، میان یک جملهٔ نیمهتمام، چیزی از من هنوز نفس بکشد...
🖤#آوای_گمنام..🍃
صبح زیبای تمام تان بخیر..🍃🕊
امیدوارم همه صحتمند باشید!
ممنون تان میشوم که بانوی تان را تنها نگذارید و با رأی های تان یاری اش کنید.🍃🫀
اندک باقیست تا پیروزی..😉
صبح زیبای تمام تان بخیر..🍃🕊
امیدوارم همه صحتمند باشید!
ممنون تان میشوم که بانوی را تنها نگذارید و با رأی های تان یاری ام کنید.🍃🫀
اندک باقیست تا پیروزی..😉
Repost from 🎙️کانال شعر و دکلمه کافه ادب 🎬
🎬 اجرای 👈🔢👉
🎤 بانو مومند
📣ᴊᴏɪɴ👉@Harim1Eshq
🎶ᴊᴏɪɴ👉@Amini_Bikalam
آدمی که یکبار حقیقت چهرهها را دیده باشد، دیگر به سادگی فریب نقابها را نمیخورد...
♥️
از بعضی آدمها فقط یک چیز برای آدم میماند: درسی که کاش هیچوقت مجبور به آموختنش نمیشد...
🖤
همانجایی که ذوق گپزدن با تو را داشتم، کورش کردی؛
از همانجا بود که دیگر دل من ذوقی برای حرفزدن نداشت...
بعضی زخمها آدم را ساکت نمیکنند؛ شوق سخنگفتن را از او میگیرند.
🤝
برای آن همه اشکهایی که ریختم، تنها به وقت آرام ساختنم تو بودی، یا رب...
در تمام آن شبهایی که گلویم از بغض پُر بود و هیچ مخلوقی زبان خاموشم را نمیفهمید، تو بودی که سکوت مرا شنیدی...
آن روزهایی که جامهٔ گناه بر تن داشتم و از خودم شرم داشتم، تو مرا به خاطر سیاهیهایم از درگاهت نراندی؛ دستم را گرفتی، پرده از غفلت دلم کنار زدی و راه بازگشت را نشانم دادی...
من ناامیدترین بودم؛ آنقدر از خودم دور شده بودم که گمان میکردم دیگر شایستهٔ رحمت نیستم.اما تو ناامیدم نساختی.هر بار که شکستم، هنوز جایی برای برگشتن گذاشتی؛ هر بار که افتادم، در توبه را به رویم نبستی...
چه بسیار لحظههایی که از مخلوقات بریدم و فهمیدم تکیهگاه انسان، اگر غیر تو باشد، دیر یا زود فرو میریزد. آدمها میآیند، نزدیک میشوند، وعده میدهند و گاهی درست در همان لحظهای که به آنان تکیه کردهای، میروند؛ اما تو ماندی، بیآنکه از ماندنت چیزی طلب کنی.
یا رب...
من دیگر از دنیا چیز زیادی نمیخواهم. نه دلهای فراوان، نه محبتهای بیشمار، نه حضوری که هر روز رنگ عوض کند.
فقط مرا از مخلوقاتی دور کن که آمدنشان، رفتن مرا از تو رقم میزند؛ از آنهایی که ظاهرشان آرام است و باطنشان آدم را از ایمان خالی میکند.
مرا به جایی نرسان که برای محبتِ مخلوق، رضایت خالق را فراموش کنم...
مرا گرفتار نگاههایی نکن که چشمم را به دنیا و دلم را از تو خالی میکنند.
اگر قرار است چیزی از من گرفته شود، بگذار هرچه جز توست گرفته شود؛
اما ایمانم را نگیر، امیدم را نگیر، و راه بازگشت به سوی خودت را از من مگیر.
من همان بندهای هستم که بارها شکست، بارها لغزید و بارها از خودش شرمنده شد؛
اما هر بار که سر بلند کرد، هنوز تو را بالای سر خویش دید.
پس مرا برای خودت نگه دار، یا رب؛
حتی اگر برای نگهداشتنم، لازم باشد تمامِ جهان از من فاصله بگیرد...
#آوای_گمنام..🍃
#سخن_شب..🌙
بعد از مدتها، خانهٔ بیبیجانم؛ جایی که دیوارهایش هنوز بویِخاطره میدهد و سکوتش از هزار حرف نگفته پُر است....
🥀
ز هر چمن که گذشتم، به هر گُلی که رسیدم
به آب دیده نوشتم، که یار جای تو خالیست.!
🖤
