غزلنامه
Закрытый канал
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
293
Подписчики
+124 часа
-47 дней
-2430 дней
Архив постов
294
دیدمش!
صورتش همان صورت بود،
چشمهایش همان چشمها،
نگاهش همان نگاهِ آشنا…
اما نمیدانم چرا دلم برایش نلرزید.
چه شد که لرزشِ دستهایم دیگر توانم را نبرد؟
چرا قلبم مثل قبل خودش را به دیوانگی به سینهام نکوبید؟
عجیب بود…
انگار صورتش دیگر مهرش را در دلم زیاد نمیکرد؛
گویی اصلاً روزی محبتی در کار نبوده.
چشمهایش زیرنویس نداشتند؛
نگاهِ غمگینش که روزی معنای تمام غمهای دنیا بود،
برایم بیمعنا شده بود.
چشمهایمان گره خورد؛
اما اینبار نه دستی لرزید،
نه دلی جا خورد.
برق نگاهش هنوز بود،
ولی دیگر چراغی در دلم روشن نمیکرد.
هرچه از او بود… سالها پیش سوخت.
یک روز تمامِ جهانم بود،
اما حالا روزگارم بیاو به سادگی میگذشت؛
بی هیچ گرهای، بی هیچ دلتنگیای.
با دستانش موهای افتاده روی صورتش را کنار زد.
وای… همان دستها.
پنجههایی که روزی در انگشتانم حلقه میشد
و امنترین جای دنیا بود.
اما حالا؟
حالا از شر تور صید آن دستها
به دورترین جایِ دل خودم هم پناه میبردم.
نزدیک و نزدیکتر شد…
نزدیک…
و بالاخره از کنارم رد شد؛
بی هیچ حرف اضافهای،
بی هیچ تپش وحشی،
نه لرزش دستی،
نه نگاه آشنایی.
او غریب شده بود؟
یا از من گذشته بود؟
نمیدانم…
اما من مدتها بود که از او گذشته بودم.
ذوقدانم را کور کرده بود،
حسم را خاموش.
سرعتم را بیشتر کردم،
ایرپاد را در گوشم گذاشتم
و صدای عارف گوشم را نوازش داد:
بگذر ز من ای آشنا، چون من ز تو دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو، چون دیگران با سرنوشتم
✍🏻غزلچشمی
294
چشمانم انقدر خشک شده بود که به در کافه نگاه کردم. هر روز ساعت پنج و نیم بعد از ظهر میآمد و کتاب نیمه خوانده را میخواند. امروز کمی دیر کرده بود...
ناگهان صدای درآمد.
خودش بود. مثل همیشه! قهوهای پوشیده بود و موهای فر مانندش را دورش ریخته بود و کلاه فرانسوی قرمزش روی سرش بود. مثل دفعه های قبل کتاب ملت عشق در دستش خود نمایی میکرد.
به سمت میز همیشگیش رفت. آن میز زیر پنجره، همیشه برای او بود. من برایش رزرو میکردم. حتی اگر کافه مملو از مشتری بود، آن میز فقط برای یک نفر بود و بس.
امروز قرار بود دل را یک دل کرده و با او صحبت کنم. دیگر دوری بس بود.
مقابل چشمانش حرفی برای گفتن نداشتم، به همین دلیل دوستت دارم کوتاهی را از قبل روی تکه کاغذی نوشته بودم. کاغذ را در دست فشردم و به سمت میز روانه شدم.
سرم را که بالا آوردم خشکم زد. نفس کشیدن را فراموش کرده بودم و چشمانم تار شده بود.
خودش بود؟ آنکه سرش را روی شانه آن مرد کت و شلوار پوش گذاشته بود و به کتاب خواندش گوش میداد، خودش بود؟ ذوق هرروز من؟
آنکه اینطور دلبرانه میخندید و دستانش را دور بازوان مرد حلقه میکرد خودش بود؟
دستان عرق کردهام را باز کردم و به کاغذ نگاهی انداختم، جوهری که نوشته بودم پخش شده بود.
-دوستت دارم-
چه بیموقع! چقدر مضحک.
کاغذ از بین دستان لرزانم سر خورد و روی زمین افتاد. جایی کنار پایم. همان جایی که چند لحظه پیش غرورم درهم شکست و خورد شد و بر روی زمین فرود آمد. همانجایی که قلبم از سینه کنده شده بود و روی زمین افتاده بود.
روی کاغذ پا گذاشتم. دستی انگار قلبم را میفشرد.
با قدم های شکست خورده در وسط کافه ایستادم و با صدایی که سعی میکردم محکم باشد گفتم:« مشتریهای عزیز! اتفاقی پیش اومده و این کافه تعطیله. همه هم مهمون بنده.»
اوهم مانند بقیه با غرولند از جای برخواست.
او.. همان دلبرک فرانسوی، جلوی چشمان من دست در بازوان آن مرد حلقه کرد.
من را مخاطب قرار داد و گفت:
شما خودتون نمیرید؟
صدایم لرزان و شکسته بود و سرم پایین، با
اشکی که فقط تکههای قلب شکسته ام میدید.
هیچ واژهای در دهانم نمیچرخید جز چند خط شعر که سالها پیش از برادرم شنیده بودم...
صبر کن! باران بگیرد میروم
یا که پایم جان بگیرد میروم
صبر کن! من بغض دارم اندکی
گریهام پایان بگیرد میروم
✍🏻غزلچشمی
294
+9
دوستان عزیز تو این پست تردز ترکوندن درسها و پندهایی که از کتابهای مختلف گرفته بودند رو با بنده به اشتراک گذاشتند. بنده بسیار لذت بردم از خوندنش. 🥹🫠
گفتم شماهم شاید دوست داشته باشید🙏🙏
294
چشمهاش از عصبانیت سرخ شده بود، چهرهاش کلافگی رو فریاد میزد.
سرش رو کمی خم کرد و زمزمه وار گفت:
+جانا! من با تو چیکار کنم..
حرف تو گلوم گیر کرده بود. سخت بود اینکه بهش بفهمونم همش از دلتنگیه... دلتنگیه... دلتنگیه.
من دلم براش تنگ میشه حتی وقتی کنارشم. بهونه میگیرم چون دلم میخوادش. عطرش و بغلش ... اون گرمایی که آرومم میکنه.
دوباره، اما این بار آرومتر گفت:
+باتو چیکار کنم...ها؟
عمیق نگاهش کردم:
_فقط...بغلم کن:)))
✍🏻 غزلچشمی
294
چطور وقتی جنگلهای ترکیه سوخت همه چی داشتیم؟؟هواپیما اعزام کردید بالگرد اعزام کردید چهل تن آب فرستادید ، به خودمون که رسید وا رسید؟؟؟؟
حالا دیگه جنگل های الیت هم داره میسوزه. بعد گفتید بزرگنمایی نکنید؟؟؟؟
مگه شما انسان نیستید؟؟ اینا بزرگنماییه؟؟
کی قراره دست از سر ما و کشور ما برداریننن؟؟؟
294
فیلم موآنا و اگر دیده باشین، همه به دنبال قلب تپیدی بودن تا سرزمین مادر و نجات بدن وگرنه همه باهم میسوختن.
بحث فقط جنگل های هیرکانی نیست. این مگه اولیشه؟ دریاچه ارومیه ، تالاب گاو خونی؟ کی قرارع به داد اینا برسن؟ دقیقا چرا هیچکار نمیکنن؟ چه سودی قراره بهشون برسه؟ میخوان بزارن انقدر زمین خشک شه و بسوزه بعد ویلا بسازن و از درختهای سوخته هم پول ذغال به جیب بزنن؟؟
به خدا ناله سوزان اون حیوونها که زنده زنده سوختند دامن گیرتون میشه. همین درختا که براتون اکسیژن میساختن تا نفس بکشین ، یه دست میشن و خفهاتون میکنن وجلوی نفس کشیدنتون و میگیرن.
294
تویی که از بغل یه خانم رد میشی شونت و میکشی کنار
تویی که وقتی یه بانو میخواد از کنارت بگذره میگی بیاید کنار خانوم رد شه
تویی که از خودت میزنی تا مادرت لبخند بزنه و آرزو هاشو برآورده میکنی
تویی که غیرت و تو محدود کردن عزیزانت نمیبینی و براشون حامی هستی
تویی که آدم امن زندگی خواهرت و پارتنرت هستی و از گفتن چیزی بهت ترسی ندارن
تویی که لایف استایل داری و هدف داری و براشون تلاش میکنی
تویی که وقتی رابطهات تموم میشه شعور اینو داری که پشت سرش حرف نزنی و عکساش و پاک کنی.
تو یه مردی. روزت مبارک:))))
_غزلچشمی
