پارآگرافِ نآتَمام؛
Открыть в Telegram
و گوشهایی که در سکوتِ شب، بیقضاوت میشنوند. @Paragraphnatamambot http://t.me/HidenChat_Bot?start=6783657895
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
227
Подписчики
-224 часа
-317 дней
-7930 дней
Архив постов
دوست دارم اینجا تنها یک کانال برای خواندن نباشد؛ میخواهم پناهگاهی باشد برای حرفهایی که سالها در سینه ماندهاند؛ جایی که بتوانیم بدون ترس از داوری، ناشناس و آزاد، از دردها و ناگفتههایمان حرف بزنیم و بدانیم کسی هست که گوش میدهد.
شاید گفتن، همهچیز را دگرگون نکند؛ اما گاهی سکوت، سنگینتر است.
در چند ماه گذشته تنها به این فکر میکردم که پایان این غصه چه خواهد شد؟
آیا ما تنها چند فصل در کتاب تاریخ خواهیم شد، یا هزاران کتاب دربارهٔ ما خواهند نوشت؟
آیا آیندگان، پس از خواندن آن کتابها، ذهنشان درگیر سرنوشتی خواهد شد که بر ما گذشت؟
آیا بهای این همه رنج و فداکاری معنا پیدا خواهد کرد؟
آیا فرزندان ایران، نام و یادِ جانفدایانِ میهن را تا همیشه در حافظهٔ این خاک نگاه خواهند داشت؟
هزاران «آیا» در ذهنم پرسه میزنند؛ پرسشهایی که شاید تنها آیندگان بتوانند پاسخی برایشان داشته باشند.
When I looked down the empty street and saw a trail of blood, I remembered the people who had once walked there, their laughter carried away by the wind. The silence felt endless, yet beneath it — like the first light before dawn — there was a quiet hope that life would return.
چگونه میتوانم
وقتی بغض
گلویم را
چنگ میزند
و با ناخنهایش
نامِ غم را
حک میکند.
سپندارمذگان خجسته باد؛
جشنِ دلدادگیِ ایرانی.
روزِ دخترانِ آگاه
و مادرانِ استوار.
بر ما،
زنانِ دلیرِ این سرزمین،
که با ارادهمان جهان را دگرگون میکنیم.
چهل روز از آن دیِ سیاه گذشته است؛ شهر دیگر همان شهر نیست، و خانه بوی انتظار میدهد.
